درس 12: کاوه دادخواه

درس 12: کاوه دادخواه


در داستان‌های حماسی ایران و اساطیر باستان، چهرهٔ انقلابی کاوهٔ آهنگر بی نظیر است و پیش بند چرمین او که بر نیزه کرد و مردم را به اتحاد و جنبش فراخواند، درفشی بود انقلابی که بر ضدّ پادشاه وقت، ضحّاک، برافراشت. درفشی که پشتیبان آن، دل دردمند و بازوی مردم رنج کشیده و بی پناه بود.
قلمرو زبانی: اساطیر: ج اسطوره؛ افسانه‌ها و داستان‌های خدایان و پهلوانان ملل قدیم / باستان: گذشته، دیرین/ نظیر: مانند (هم آوا؛ نذیر: بیم دهنده)/ درفش: پرچم، بیرق / برافراشت: بلند کرد (بن ماضی: برافراشت، بن مضارع: برافراز)/ قلمرو ادبی: چهره: مجاز از شخصّیت / جنبش: مجاز از قیام / دل: مجاز از انسان / بازو: مجاز از نیرو
ضحّاک، معرّب اژی دهاک (= اژدها)، در داستانهای ایرانی، مظهر خوی شیطانی است و زشتی و بدی، در اوستا موجودی است«سه پوزه سه سرِ شش چشم»، دیوزاد و مایۀ آسیب آدمیان و فتنه و فساد. به روایت فردوسی، ضحاک بارها فریب ابلیس را می‌خورد؛ بدین معنی كه ابلیس با موافقت او، پدرش، مرداس، را كه مردی پاكدین بود، از پا درمی‌آورد تا ضحاک به پادشاهی برسد. سپس در لباس خوالیگری چالاک، خورشهایی حیوانی بدو می‌خوراند و خوی بد را در او می‌پرورد؛ سپس بر اثر بوسه زدن ابلیس بر دوش ضحّاک، دو مار از دو كتف او می‌روید و مایۀ رنج وی می‌شود.
قلمرو زبانی: معرّب: عربی شده / مظهر: نماد / دیوزاد: دیوزاده / مایه: موجب (هم آوا؛ مایع: آبگون) / خوالی: غذا / خوالیگر: خورشگر، آشپز / چالاک: چابک، زبر و زرنگ / خورش: غذا / پروردن: پرورش دادن(بن ماضی: پرورد، بن مضارع: پرور) / قلمرو ادبی: کنایه: از پا درآوردن؛ به معنای نابود کردن / بوسه: نماد التذاذ و التصاق است
پزشكان فرزانه از عهدۀ علاج برنمی‌آیند تا بار دیگر ابلیس خود را به صورت پزشكی درمی‌آورد و به نزد ضحّاک می‌رود و به او می‌گوید «راه درمان این درد و آرام كردن ماران، سیر داشتن آنها با مغز سر آدمیان است.» ضحّاک نیز چنین می‌كند و برای تسكین درد خود به این كار می‌پردازد. به این ترتیب كه هر شب دو مرد را از كهتران و یا مهترزادگان به دیوان او می‌برند و جانشان را می‌گیرند و خورشگر، مغز سر آنان را بیرون می‌آورد و به مارها می‌خوراند تا درد ضحّاک اندكی آرامش یابد. در اساطیر ایران، مار مظهری است از اهریمن و در این جا نیز بر دوش ضحّاک می‌روید كه تجسّمی است از خوهای اهریمنی و بیداد و منش خبیث.
قلمرو زبانی: فرزانه: دانا، پردانش / علاج: درمان / تسکین: آرام کردن / پرداختن: مشغول شدن (بن ماضی: پرداخت، بن مضارع: پرداز) / كهتر: کوچک تر / مهتر: بزرگ تر / مهترزاده: بزرگزاده / دیوان: بارگاه / خورشگر: آشپز / تجسّم: مجسم کردن/ منش: خوی، سرشت / خبیث: پلید/ قلمرو ادبی: جوان: نماد اراده و اقتدار جامعه است / مغز: نیروی محرک و به اصطلاح موتور جامعه است
پادشاه ستمگر شبي درخواب مي بيند سه تن مرد جنگي قصد او مي کنند و يکي از آنان او را به ضرب گرز از پا درمي آورد … وي از بيم برخود مي پيچد و فريادزنان از خواب مي پرد. ناچار موبدان و خردمندان را به مشورت مي خواند و خواب خود را حکايت مي کند و تعبير آن را از ايشان مي خواهد. آنان از بيم خشم او تا سه روز چيزي نمي گويند. سرانجام، يکي از ايشان مي گويد که زبوني ضحّاک به دست کسي انجام خواهد شد که هنوز از مادر نزاده است. همين اشاره کافي است که پادشاه بدمنش به جست وجوي چنين نوزادي فرمان دهد. امّا در اين اياّم، شير مي نوشد و در غاري پرورش مي يابد. پدر «برَمايه» فريدون از مادر مي زايد و از گاوي به نام او، آبتين که ناگزير از بيم ضحّاک ترسان و گريزان است، روزي گرفتار مي شود و مغز سرش را به ماران مي دهند. مادر فريدون، فَرانکَ، پسر را به البرزکوه مي برد و به دست مردي پاک دين مي سپرد. ضحّاک که به نهانگاه پيشين نوزاد پي مي برد، به آنجا مي رود؛ گاو برمايه و هم. چهارپايان را مي کشد و خانه آبتين را به آتش مي کشد؛ اما پسر به خواست خداوند بزرگ مي بالد و نيرو مي گيرد و سرانجام، نام و نشان خود را از مادر مي پرسد و چون از پادشاهي ضحّاک و جفاهاي او آگاه مي شود، عزم مي کند که از وي انتقام گيرد. از اين رو در انتظار فرصتي مناسب چشم به راه آينده است. اين فرصت گران بها را کاوه فراهم مي آورد؛ يعني يکي از مردم فرودست و پاک دين که سروکارش با آهن است و رنج و زحمت؛ امّا پايان بخش شب تيره ستم مي شود و نويدبخش پيروزي و بهروزي.
قلمرو زبانی: بیداد: ستم / بیداد پیشه: ستمگر / ایمن: ممال امان / برانگیخت: تحریک کرد (بن ماضی: برانگیخت، بن مضارع: برانگیز) / قلمرو ادبی: روزهای سیاه: کنایه از دوران اختناق / جان گرفتن: کنایه از کشتن
در محیطی كه پادشاه بیداد پیشۀ ماردوش به وجود آورده بود، تاریكی و ظلم بر همه جا چیرگی داشت و كسی ایمن نمی‌توانست زیست. فردوسی تصویری از آن روزهای سیاه را هرچه گویاتر نشان داده است؛ روزگاری كه كاوه و هزاران تن دیگر را ناگزیر به بهای جان خویش به نافرمانی و قیام برانگیخت.
قلمرو زبانی: بیداد: ستم / بیداد پیشه: ستمگر / ایمن: ممال امان / برانگیخت: تحریک کرد (بن ماضی: برانگیخت، بن مضارع: برانگیز) / قلمرو ادبی: روزهای سیاه: کنایه از دوران اختناق / جان گرفتن: کنایه از کشتن
غلامحسین یوسفی
1- چو ضحّاک شد بر جهان شهریار / بر او سالیان انجمن شد هزار
قلمرو زبانی: چو: هنگامی‌که / شهریار: شاه / انجمن شدن: گرد آمدن، انبوه شدن / قلمرو ادبی: بر او سالیان انجمن شد هزار: کنایه از اینکه هزار سال فرمانروایی کرد/
بازگردانی: وقتی ضحّاک پادشاه ایران شد، فرمانروایی او هزار سال به درازا کشید.
2- نهان گشت كردار فرزانگان / پراگنده شد کام دیوانگان
قلمرو زبانی: نهان: پنهان / کردار: رفتار / فرزانه: دانشمند، دانا / کام: / قلمرو ادبی: فرزانه، دیوانه: تضاد / کام:‌ / کام دیوانگان پراگنده شد: کنایه از نامبردار شدن، به قدرت واعتبار رسیدن
بازگردانی: روش زندگی و رفتار خردمندان از میان رفت و انسان‌هایِ دیوخو نام آور شدند (جهان به کام بدکنشان شد).
3- هنر خوار شد، جادوی ارجمند / نهان راستی، آشكارا گزند
قلمرو زبانی: هنر: فضیلت، استعداد، شایستگی، لیاقت / خوار: پست و بی ارزش (هم آوا؛ خار: تیغ گیاه)/ جادو: جادوگر / جادوی: جادوگری / گزند: آسیب / قلمرو ادبی: خوار، ارجمند: تضاد / هنر، جادوی: تضاد / نهان، آشکارا: تضاد /
بازگردانی: هنر و فضیلتهای اخلاقی بی ارزش شد، جادوگری ارزش یافت، صداقت از بین رفت و آسیبهای اجتماعی همه جا را فراگرفت.
4- برآمد برین روزگار دراز / كشید اژدها را به تنگی فراز
قلمرو زبانی: برآمد: گذشت / برین: / دراز: طولانی / دراز، فراز: جناسواره / فراز: / قلمرو ادبی: اژدها: استعاره از ضحاک
بازگردانی: روزگار بسیاری به این شیوه گذشت و (آرام آرام) ضحّاک در تنگنا افتاد.
5- چنان بُد كه ضحّاک را روز و شب / به نام فریدون گشادی دو لب
قلمرو زبانی: بُد: بود (بن ماضی: بود، بن مضارع: بو) / «را»: نقش نمای اضافه؛ نشانه اضافه گسسته؛ دو لب ضحّاک / گشودن: باز شدن (بن ماضی: گشود، بن مضارع: گشا)؛ گشادی: ماضی استمراری «می‌گشود» (گشودن در این بیت فعل ناگذر است.) / قلمرو ادبی: روز و شب: تضاد، کنایه از همیشه / دو لب گشودن: کنایه از سخن گفتن / مجاز: دو لب مجاز از دهن
بازگردانی: اوضاع به گونه ای بود که ضحّاک، روز و شب نام فریدون را بر لب داشت.
6- ز هر كشوری مهتران را بخواست / كه در پادشاهی كُند پشت راست
قلمرو زبانی: مهتر: بزرگتر، رئیس / قلمرو ادبی: در پادشاهی پشت راست کردن: کنایه از اینکه پادشاهی اش استوار و نیرومند گردد/ بخواست، راست: جناسواره
بازگردانی: ضحّاک از همۀ سرزمین‌ها، بزرگان را فراخواند تا جایگاه خود را در پادشاهی استوار سازد.
7- از آن پس، چنین گفت با موبدان / كه ای پرهنر نامور بخردان
قلمرو زبانی: موبد: روحانی زردشتی / هنر: فضیلت، استعداد، شایستگی، لیاقت/ نامور: سرشناس / بخرد: خردمند / قلمرو ادبی: موبد: مجازا دانشمند، دانا / موقوف المعانی /
بازگردانی: سپس به دانایان گفت: «ای هنرمندانِ سرشناس و خردمند ...
8- مرا در نهانی یكی دشمن‌ است / كه بر بخردان این سخن، روشن است
قلمرو زبانی: نهان: پنهان / بخرد: خردمند / را: نشانه دارندگی و مالکیت / قلمرو ادبی: واج آرایی: «ن» / واژه آرایی: است
بازگردانی: من مخفیانه دشمن و بدخواهی دارم و این نکته، بر خردمندان آشکار است...
9- یكی محضر اكنون بباید نوشت / كه جز تخم نیكی، سپهبد نكشت
قلمرو زبانی: محضر: استشهادنامه، متنی که ضحّاک برای تبرئۀ خویش به امضای بزرگان حکومت رسانده بود./ سپهبد: فرمانده و سردار سپاه؛ منظور ضحاک / نکشت: نکاشت (بن ماضی: کشت، کاشت؛ بن مضارع: کار) / قلمرو ادبی: تخم نیکی: اضافه تشبیهی / نوشت، نکشت: جناسواره
بازگردانی: استشهادنامه‌ای باید نوشت که ضحّاک، بجز کار نیک، هیچ نکرده است.
10- ز بیمِ سپهبد همه راستان / بر آن كار گشتند همداستان
قلمرو زبانی: بیم: ترس / سپهبد: فرمانده سپاه؛ منظور ضحاک / راستان: راستگویان / همداستان: موافق، همرای / قلمرو ادبی:
بازگردانی: از ترس ضحّاک، همه بزرگان کشور، برای نوشتن استشهادنامه، با او همرأی و همراه شدند.
11- بدان محضر اژدها ناگزیر / گواهی نوشتند بُرنا و پیر
قلمرو زبانی: بدان: به آن / اژدها: مار / گواهی: شهادت / برنا: بالغ، جوان / قلمرو ادبی: اژدها: استعاره از ضحاک / برنا، پیر: تضاد؛ مجاز از همه
بازگردانی: به ناچار پیر و جوان، آن استشهادنامۀ ضحّاک را گواهی و تأیید کردند.
12- هم آنگه یكایک ز درگاهِ شاه / برآمد خروشیدنِ دادخواه
قلمرو زبانی: یکایک: ناگهان؛ یکهو / درگاه: بارگاه / شاه: منظور ضحاک / خروشیدن: فریاد / دادخواه: شاکی، حق جو / برآمد: بلند شد/ قلمرو ادبی:
بازگردانی: همان زمان، ناگهان از دربار ضحّاک فریاد شاکی بلند شد.
13- ستم دیده را پیش او خواندند / برِ نامدارانش بنشاندند
قلمرو زبانی: ستم دیده: کاوه / مرجع او: ضحاک / بر: کنار/ نامدار: سرشناس / قلمرو ادبی: واج آرایی «ن»
بازگردانی: كاوۀ ستمدیده را نزد ضحّاك فراخواندند و او را پیش بزرگانِ دربار نشاندند.
14- بدو گفت مهتر به روی دژم / كه برگوی تا از كه دیدی ستم؟
قلمرو زبانی: بدو: به او / مهتر: بزرگتر، رئیس، منظور ضحاک / دژم: خشمگین / به روی دژم: خشمگینانه / برگوی: بگو / قلمرو ادبی:
بازگردانی: ضحّاك با آشفتگی و خشم از كاوه پرسید: «بازگو كه از چه كسی ظلم و ستم دیده‌ای؟»
15- خروشید و زد دست بر سر ز شاه / كه شاها منم كاوۀ دادخواه!
قلمرو زبانی: خروشید: فریاد زد/ شاها: ای شاه / دادخواه: شاکی، حق جو/ قلمرو ادبی: دست، سر: تناسب / دست بر سر زدن: کنایه از بیان حالت اندوه و افسوس.
بازگردانی: (کاوه) فریاد زد و از ظلم و ستم شاه دست بر سر خود كوبید و گفت: «ای پادشاه، من كاوۀ دادخواهم.»
16- یكی بی زیان مردِ آهنگرم / ز شاه، آتش آید همی بر سرم
قلمرو زبانی: بی زیان: بی آزار / یکی بی زیان مرد آهنگرم: سه ترکیب وصفی: یک مرِد بی زیانِ آهنگرم / قلمرو ادبی: آتش: استعاره از گرفتاری و رنج / آتش بر سرم همی‌آید: کنایه از اینکه از شاه بلا و ستم دیده ام / سر: مجاز از
بازگردانی: آهنگری بی‌آزارم؛ امّا شاه ظلم و ستم بسیاری به من كرده است.
17- تو شاهی وگر اژدها پیكری / بباید زدن داستان آوری
قلمرو زبانی: گر: یا / اژدهاپیکر: در شکل و هیئت اژدها، دارای نقش اژدها / پیکر: هیکل / آوری: بي گمان، بي ترديد، به طور قطع / قلمرو ادبی: تشبیه: اژدهاپیکر؛ پیکری مانند اژدها
بازگردانی: تو پادشاه هستی یا اژدهاپیکر هستی؟ به هر روی باید دربارۀ سرگذشت من قضاوت کنی...
18- اگر هفت كشور به شاهی تو راست / چرا رنج و سختی همه بهر ماست
قلمرو زبانی: را: نشانه مالکیت و دارندگی / بهر: نصیب، بهره / کشور: اقلیم / هفت کشور:‌/ قلمرو ادبی: راست، ماست: جناس / اغراق
بازگردانی: اگر تو پادشاه جهان هستی، چرا نصیبِ ما از پادشاهی تو، فقط رنج و سختی است؟
19- شماریت با من بباید گرفت / بدان تا جهان ماند اندر شگفت
قلمرو زبانی: شمار گرفتن: حساب و کتاب کردن / اندر: در / ماند: شود / قلمرو ادبی: جهان: مجاز از مردم جهان /
بازگردانی: باید به من حساب و کتاب پس بدهی تا مردم جهان در شگفت شوند.
20- مگر از شمار تو آید پدید / که نوبت ز گیتی به من چون رسید
قلمرو زبانی: مگر: / آید: شود (بن ماضی: آمد، بن مضارع: آ) / گیتی: جهان / چون: چگونه / قلمرو ادبی:
بازگردانی: شاید از حساب و کتاب تو آشکار شود که چگونه نوبت به من رسیده است.
21- که مارانت را مغز فرزند من / همی داد باید به هر انجمن
قلمرو زبانی: همی داد باید: می باید داد / انجمن: مجلس / قلمرو ادبی:
بازگردانی: که در هر مجلس و بزمی باید مغز فرزند من را به مارانت بدهی.

22- سپهبد به گفتار او بنگرید / شگفت آمدش كان سخنها شنید
قلمرو زبانی: سپهبد: فرمانده سپاه و منظور ضحاک است / بنگرید: نگاه کرد(بن ماضی: نگریست، بن مضارع: نگر) / شگفت آمدش: تعجب کرد / کان: که آن / قلمرو ادبی: به گفتار بنگرید: حس آمیزی /
بازگردانی: ضحّاک به گفتار او توجه کرد و تعجّب کرد که این سخنان گستاخانه را از او می‌شنود.
23- بدو باز دادند فرزند او / به خوبی بجُستند پیوند او
قلمرو زبانی: بازدادن: پس دادن / مرجع او: کاوه / بدو: به او / قلمرو ادبی: پیوند کسی را جستن: کنایه از خواستند نظر او را جلب کردن
بازگردانی: فرزند او را به او بازگرداندند و دلش را به دست آوردند. (از کاوه دلجویی کردند.)
24- بفرمود پس كاوه را پادشا / كه باشد بر آن محضر اندر گوا
قلمرو زبانی: بفرمود: دستور داد(بن ماضی: فرمود، بن مضارع: فرما) / «را»: حرف اضافه به معنای «به» / محضر: استشهادنامه / اندر: در / بر آن محضر اندر: دو حرف اضافه برای یک متمم / گوا: شاهد / قلمرو ادبی:
بازگردانی: سپس ضحّاک به کاوه دستور داد که آن استشهادنامه را گواهی کند.
25- چو برخواند كاوه، همه محضرش / سَبُک، سوی پیران آن كشورش
قلمرو زبانی: چو: هنگامی‌که / محضر: استشهادنامه / سبک: سریع / قلمرو ادبی: موقوف المعانی / پیران: مجاز از دستیاران ضحّاک
بازگردانی: هنگامی‌كه كاوه استشهادنامه را خواند با سرعت رو به بزرگان كشور كرد و ...
26- خروشید كای پایمردان دیو / بریده دل از ترسِ گیهان خدیو
قلمرو زبانی: خروشید: فریاد زد (بن ماضی: خروشید، بن مضارع: خروش) / کای: که ای / پایمرد: دستیاران حکومت، توجیه کنندگانِ حکومت بیداد / پایمردی: خواهشگری، میانجی گری، شفاعت / گیهان: کیهان، جهان، گیتی / خدیو: شاه / گیهان خدیو: خدای جهان، ترکیب اضافی وارون/ قلمرو ادبی: دیو: استعاره از ضحاک / دل بریده: کنایه / خدیو، دیو: جناس ناهمسان افزایشی
بازگردانی: فریاد برآورد كه: ای پشتیبانان ضحّاك دیوخو که از خدای جهان نمی‌ترسید...
27- همه سوی دوزخ نهادید روی / سپُردید دلها به گفتار اوی
قلمرو زبانی: دوزخ: جهنّم / قلمرو ادبی: روی نهادن: کنایه از رفتن، گراییدن / دل سپُردن: کنایه از پذیرفتن، تسلیم شدن / سوی، روی، اوی: جناس / روی، دل: تناسب
بازگردانی: همۀ شما جهنّمی‌هستید؛ زیرا از ضحّاك فرمان می‌برید...
28- نباشم بدین محضر اندر گوا / نه هرگز براندیشم از پادشا
قلمرو زبانی: بدین محضر اندر: دو حرف اضافه برای یک متمم / محضر: استشهادنامه / گوا: گواه، شاهد/ براندیشیدن: ترسیدن / قلمرو ادبی:
بازگردانی: این استشهاد را گواهی و تأیید نمی‌كنم و هرگز از پادشاه نمی‌ترسم.
29- خروشید و برجَست لرزان ز جای / بدرّید و بسپَرد محضر به پای
قلمرو زبانی: جستن: پریدن، جهیدن (بن ماضی: جست، بن مضارع: جه) / لرزان: با ترس و لرز / دریدن: پاره کردن / سپَردن: طی کردن (بن ماضی: سپَرد، بن مضارع: سپَر) / قلمرو ادبی: به پای سپردن: کنایه از پای مال کردن و زیر پا گذاشتن/ جای، پای: جناس / واج آرایی «ر»
بازگردانی: سپس کاوه فریاد برآورد و در حالی كه از خشم می‌لرزید، استشهادنامه را پاره كرد و زیر پا انداخت.
30- چو كاوه برون شد ز درگاه شاه / بر او انجمن گشت بازارگاه
قلمرو زبانی: چو: هنگامی که / شد: رفت / درگاه: بارگاه / انجمن گشت: جمع شد / بازارگاه: چهارسو، جای خرید و فروش، بازار / قلمرو ادبی: بازارگاه: مجاز از مردم بازار
بازگردانی: هنگامی‌كه كاوه از دربار شاه بیرون آمد، مردم بازار دور او گرد آمدند.
31- همی برخروشید و فریاد خواند / جهان را سراسر، سوی داد خواند
قلمرو زبانی: برخروشید: بانگ زد / فریاد: کمک / فریاد خواندن: فریاد خواستن، طلب یاری کردن، دادخواهی کردن / سراسر: همه / خواند نخست: طلب کرد / را: اضافه گسسته (جهان را سراسر: سراسر مردم جهان)/ داد: حق و عدالت / خواند دوم: فراخواند، دعوت کرد / قلمرو ادبی: جهان: مجاز از مردم جهان / داد: ایهام 1- عدل و داد 2- داد و فریاد /
بازگردانی: کاوه خروشید و فریاد زد و مردم را به حق و عدالت و خروش فراخواند.
32- از آن چرم، كاهنگران پشت پای / بپوشند هنگام زخمِ دَرای
قلمرو زبانی: پشت: ضد / پشت پا: روی، پا سینۀ پا / زخم: ضربه / دَرای: پتک، در اصل به معنای زنگ کاروان است / قلمرو ادبی: چرم: مجاز از پیش بند / موقوف المعانی
بازگردانی: از آن (پیش بندِ) چرمین كه آهنگران، هنگام ضربه زدن با پتك بر تن می‌كنند...
33- همان، كاوه آن بر سر نیزه كرد / همانگه ز بازار برخاست گرد
قلمرو زبانی: برخاست: بلند شد / قلمرو ادبی: گرد برخاست: کنایه از انبوهی و جنب و جوش مردم / گرد، کرد: جناس
بازگردانی: كاوه آن را بر سرِ نیزه آویخت، همان گاه انبوهی و شلوغی بازار را فرا گرفت و مردم جمع شدند.
34- خروشان همی‌رفت نیزه به دست / كه ای نامداران یزدان پرست
قلمرو زبانی: خروشان: فریاد زنان / پرستیدن: پرستاری کردن، خدمت کردن / نامدار: سرشناس / یزدان:‌ خداوند / موقوف المعانی / قلمرو ادبی: نیزه: مجاز از پرچم و درفش کاویان
بازگردانی: كاوه در حالی که درفش به دست داشت، فریاد می‌زد: كه ای بزرگان خداپرست...
35- كسی كاو هوای فریدون كند / دل از بند ضحّاک بیرون كند
قلمرو زبانی: کاو: که او / بند: فریب و افسون / قلمرو ادبی: هوای کسی کردن: میل کسی داشتن، کنایه / دل از بند بیرون کردن: کنایه / هوای... ؛ دل از...: دو عبارت کنایی متضاد
بازگردانی: هر كسی می‌خواهد از فریدون طرفداری كند، باید خود را از یوغ بندگی و ظلم و ستم ضحّاك آزاد کند...
36- بپویید كاین مهتر آهرمن است / جهان آفرین را به دل، دشمن است
قلمرو زبانی: پوییدن: دویدن، حرکت کردن / مهتر: بزرگتر، رئیس؛ منظور ضحاک است. / آهرمن: اهریمن / اهریمن یعنی خرد خبیث و پلید / جهان آفرین: آفریدگار / «را» در «جهان آفرین را»: اضافه گسسته (دشمن جهان آفرین) / به دل: در دل / قلمرو ادبی: پوییدن: کنایه از اعتراض کردن / است: ردیف / واج آرایی «ن»
بازگردانی: جنبشی راه بیندازید؛ زیرا این پادشاه، شیطان است و در دلش دشمن خداست.
37- همی‌رفت پیش اندرون مرد گرد / سپاهی بر او انجمن شد، نه خُرد
قلمرو زبانی: گرد: پهلوان / پیش اندرون: در پیش، پیشاپیش/ انجمن شد: گرد آمد / خرد: اندک / قلمرو ادبی: گرد، خرد: جناس
بازگردانی: مرد پهلوان (كاوه)، پیشاپیش می‌رفت و سپاهی انبوه، گرد او جمع شدند.
38- بدانست خود كافریدون كجاست / سر اندر كشید و همی‌رفت راست
قلمرو زبانی: کافریدون: که فریدون / اندر: در / راست: مستقیم / قلمرو ادبی: سر اندر کشیدن: کنایه از متمایل شدن /
بازگردانی: كاوه فهمید كه مخفیگاه فریدون كجاست؛ برای همین مستقیم به سوی فریدون رفت.
39- بیامد به درگاه سالار نو / بدیدندش آنجا و برخاست غَو
قلمرو زبانی: سالار: سردار / سالار نو: پادشاه نو، منظور فریدون است / مرجع «ش»: فریدون / برخاست: بلند شد / غو: فریاد، بانگ و خروش، غریو/ قلمرو ادبی: نو، غو: جناس / واج آرایی «د»
بازگردانی: کاوه به پیشگاهِ پادشاه نوآیین، فریدون آمد، مردم، او را در پناهگاهش دیدند و با دیدنِ او فریادِ(شادمانی) شان بلند شد.
40- فریدون چو گیتی برآن گونه دید / جهان پیش ضحّاک وارونه دید
قلمرو زبانی: گیتی: جهان / چو: چون، هنگامی‌که / وارونه: / قلمرو ادبی: جهان را وارونه دید: کنایه از به کام نبودن
بازگردانی: فریدون وقتی جهان را به آن گونه دید و دریافت که همه مردم از ضحاک برگشته اند، یقین کرد که دیگر جهان به کام ضحّاک نیست.
41- همی‌رفت منزل به منزل چو باد / سری پر ز كینه، دلی پر ز داد...
قلمرو زبانی: منزل: جای فرود آمدن، منزلگاه، اقامتگاه موقت / چو: مانند / داد: حق و عدالت / قلمرو ادبی: چو باد: تشبیه / سر، دل: تناسب / باد، داد: جناس / سر: مجاز از قصد و اندیشه / واژه آرایی: منزل
بازگردانی: فریدون به سرعتِ باد، مسیر را مرحله به مرحله طی کرد، در حالی که سرش پر از کینه و انتقام و دلش پر از دادخواهی بود.
42- به شهر اندرون هر كه بُرنا بُدند / چه پیران كه در جنگ، دانا بدند
قلمرو زبانی: اندرون: درون / به شهر اندرون: دو حرف اضافه برای یک متمم (در شهر) / که: کس / برنا: بالغ، جوان / بُدند: بودند / قلمرو ادبی: برنا، پیر: تضاد / برنا، دانا: جناسواره / موقوف المعانی
بازگردانی: هر کس در شهر جوان بود، یا از پیرانِ جنگ آزموده بود،
43- سوی لشكر آفریدون شدند / ز نزدیک ضحّاک بیرون شدند
قلمرو زبانی: شدند: رفتند / قلمرو ادبی: از نزدیک بیرون رفتن: کنایه / واج آرایی «ن»
بازگردانی: به لشكر فریدون پیوستند و از دام و فریب ضحّاك رستند.
فریدون با لشکری از مردم شهر که به یاری اش آمده بودند، به رویارویی با ضحّاک آمد و دست به گرز گاوسر برد و «بزد بر سرش، ترگ بشکست خُرد». «سروش خجسته» پیام آورد که او را مَکُش که هنوز زمان مرگش فرانرسیده است؛ او را با همین شکستگی به کوه دماوند ببر و همان جا در بند کن. فریدون دو دست و میان ضحّاک را به بندی بست، سپس او را به کوه دماوند و درغاری بُنش ناپدید بود، سرنگون آویخت.
قلمرو زبانی: گرز: چماق / گاوسر: آمد: شد / رویارویی آمد:‌ / ترگ: کلاهخود / خُرد: ریز، ریزه / سروش: فرشتۀ پیام آور، فرشته / خجسته: فرخنده، مبارک / میان: کمرگاه / بند: ریسمان / بُن: ته / آویخت: آویزان کرد (بن ماضی: آویخت؛ بن مضارع: آویز)/ قلمرو ادبی: گرز گاوسر: تشبیه /
کارگاه متن پژوهي
قلمرو زبانی
۱- در متن درس، هر یک از واژه‌های زیر، در چه معنایی به کار رفته است؟
هنر (فضیلت، استعداد، شایستگی، لیاقت) / محضر(استشهادنامه) / درای (پتک) / منزل (اقامتگاه)
۲- در بیت زیر، كلمه «گر» در چه معنایی به كار رفته است؟
تو شاهی و گر اژدها پیكری / بباید بدین داستان، داوری / گر: یا
۳- واژه‌ها و معنای آنها همیشگی و ماندگار نیستند. ممکن است در گذر زمان، برای هر واژه، یکی از چهار وضعیّت زیر پیش آید:
الف) به دلایل سیاسی، فرهنگی، مذهبی یا اجتماعی، از فهرست واژگان حذف شود؛ مانند: برگستوان (پوشش اسبان و جنگاوران)، سوفار (دهانهٔ تیر)، خوازه (طاق نصرت)، خوان (سفره( [هم آوای؛ خان: رئیس]، دستار (عمّامه، دستمال)، آزفنداک (رنگین کمان)، ملطّفه (نامه)، چهارآیینه (لباس جنگی(، خوالیگر (آشپز)، باره (اسب)
ب) با از دست دادن معنای پیشین و پذیرفتن معنای جدید، به دوران بعد منتقل شود؛ مانند:
واژه
معنای قدیم
معنای جدید
دستور
وزیر، اجازه، مشاور
فرمان، دستور زبان
تماشا
راه رفتن، گردش کردن
نگاه کردن به چیزی یا کسی
کثیف
متراکم و انبوه؛ چگال
آلوده و ناپاک
سفینه
کشتی
فضاپیما
سوگند
گوگرد
قسم
رعنا
نادان
بلند قد
شوخ
چرک
خوش طبع؛ بذله گو
پ) با همان معنای قدیم به حیات خود ادامه دهد؛ مانند: «شادی و خنده»
ت) هم معنای قدیم خود را حفظ كند و هم معنای جدید گیرد؛ مانند: «سپر و یخچال»
واژه
معنای قدیم
معنای جدید
یخچال
یخچال‌های طبیعی زمین
وسیله‌ای برای سرد نگه داشتن غذا
زین
زین اسب
زین دوچرخه
سپر
ابزار جنگی
سپر خودرو
رکاب
حلقه آویخته از زین اسب
رکاب دوچرخه
پیکان
نوک تیر
نام خودرو

◙ هریک از واژه‌های زیر، مشمول كدام وضعیت‌های چهارگانه شده اند؟
پذیرش: (با همان معنای قدیم به حیات خود ادامه می‌دهد) / قبول کردن
سوفار: (از فهرست واژگان حذف شده است) / ته تیر
ركاب: (هم معنای قدیم خود را حفظ کرده و هم معنای جدید گرفته است) / حلقه آویخته از زین اسب
شوخ: (با از دست دادن معنای پیشین و پذیرفتن معنای جدید، به دوران بعد منتقل شده است) / خوش طبع؛ بذله گو
قلمرو ادبی
۱- برای هر یک از ویژگی‌های شعر حماسی، نمونه‌ای از متن درس انتخاب کنید.
◙ زمینه ملّی: خروشان همی‌رفت نیزه به دست / كه ای نامداران یزدان پرست ← نیزه مجاز از درفش کاویانی است.
◙ زمینه قهرمانی: همی‌بر خروشید و فریاد خواند / جهان را سراسر، سوی داد خواند
۲- بیت پنجم درس را از نظر آرایه‌های ادبی بررسی کنید.
روز و شب: تضاد، کنایه از همیشه / دو لب گشودن: کنایه از سخن گفتن
۳- هر یک از واژه‌های مشخّص شده، مَجاز از چیست؟
چو كاوه برون شد ز درگاه شاه / بر او انجمن گشت بازارگاه/ مجاز از مردم بازار
از آن چرم، كاهنگران پشت پای / بپوشند هنگام زخمِ درای / مجاز از پیش بند چرمین که آهنگران هنگام کار برتن می‌کنند.
۴- در بیت زیر «درفش كاویان» در کدام مفهوم نمادین به کار رفته است؟
تو یک ساعت، چو افریدون به میدان باش، تا زان پس / به هر جانب كه روی آری، درفش كاویان بینی (سنایی)
درفش كاویان: درفش ملیّ ایران در عهد ساسانی، (کاویان یا کاویانی: منسوب به کاوه)، نماد پیروزی و کامیابی
قلمرو فکری
۱- معنی و مفهوم بیت بیست و نهم را به نثر روان بنویسید.
بازگردانی بیت ۲۹ام: کاوه خروشید و فریاد زد و مردم را به حق و عدالت و اعتراض فراخواند.
۲- مارانی را که بر دوش ضحّاک روییدند، مظهر چه خصلت‌هایی می‌توان دانست؟
مار: نمادی است از اهریمن و در این جا نیز بر دوش ضحّاک می‌روید كه تجسّمی است از خوهای اهریمنی و بیداد و منش پلید ضحّاک
۳- انگیزه کاوه در قیام علیه ضحّاك چه بوده است؟
ضحّاک فرزندان کاوه را کشته بود و به مردم بسیار ستم روا می‌داشت؛ ازین رو کاوه مردم را علیه ضحّاک برانگیخت؛ مردم را برشوراند و به داد و عدالت فراخواند.
۴- با توجّه به متن درس «پایمردان دیو» چه كسانی بودند؟ شخصیت آنها را تحلیل كنید.
پایمردان دیو همان دستیاران و دست نشانده‌های ضحّاکند. کسانی که از خدا نمی‌هراسند. در برابر ستم خاموش می‌نشینند و به گفته‌های ستمگری چون ضحّاک دل سپرده اند و کارهای ستمگرانه او را نادیده می‌گیرند.

درس 10: بانگ جرس

درس 10: بانگ جرس

1- وقت است تا برگ سفر بر باره بندیم / دل بر عبور از سدِّ خار و خاره بندیم

قلمرو زبانی: برگ: توشه و هر چیز مورد نیاز؛ مایحتاج و آذوقه / باره: اسب / بستن: سفت کردن (بن ماضی: بست؛ بن مضارع: بند) / سد: بند (هم آوا؛ صد: صفت شمارشی) / خار: (هم آوا خوار: فرومایه) / خاره: سنگ خارا، سنگ / سفر: مسافرت (هم آوا؛ صفر: ماه صفر) / قلمرو ادبی: قالب: مثنوی / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع(رشته انسانی) / برگ سفر بستن: کنایه از آماده سفر شدن / سدّ خار و خاره: اضافه تشبیهی / جناس ناهمسان: خار، خاره/ دل بستن: کنایه از قصد کردن / واج آرایی: «ر» / جناس ناهمسان: باره و خاره / خار و خاره:‌ استعاره از مشکلات

بازگردانی: زمان آن است که توشه سفرمان را بر روی اسبهایمان ببندیم؛ آماده سفر شویم و با دشواری ها روباروی گردیدم.

پیام: تشویق به سفر و مبارزه

2- از هر کران بانگ رحیل آید به گوشم / بانگ از جرس برخاست وایِ من خموشم

قلمرو زبانی: کران: طرف، جهت، کنار/ بانگ: آواز، فریاد / رحیل: از جایی به جای دیگر رفتن، کوچ کردن، سفر کردن/ جرس: زنگ / برخاست: بلند شد (بن ماضی: برخاست؛ بن مضارع: برخیز)؛ (هم آوا؛ خواست: طلب کردن) / وای: فغان، دردا / خموش: خاموش، ساکت / قلمرو ادبی: بانگ از جرس برخاست: کنایه از کاروان آماده سفر شد / گوشم، خموشم: جناسواره / واژه آرایی: بانگ / واج آرایی: «ا»

بازگردانی: از هر طرف فریاد سفر به گوشم می‌آید. صدای زنگ کاروان برخاسته است؛ وایِ بر من که ساکتم و هنوز راه نیفتاده ام.

پیام: تشویق به سفر و مبارزه

3- دریادلان راه سفر در پیش دارند / پا در رکاب راهوارِ خویش دارند

قلمرو زبانی: دریادل: بخشنده، دلیر / رکاب: حلقه‌ای فلزی که در دو طرف زین اسب آویخته می‌شود و سوار پا در آن می‌گذارد./ راهوار: آنچه با شتاب اما نرم و روان حرکت می‌کند؛ خوش حرکت و تندرو / قلمرو ادبی: دریادل: تشبیه (دلی مانند دریا)/ «راه سفر در پیش داشتن» و «پا در رکاب داشتن»: کنایه از آماده حرکت شدن / پیش، خویش: جناسواره / واج آرایی: «ر»

بازگردانی: مردان دلیر و بخشنده قصد سفر دارند. پای خود را در رکاب اسب خویش نهاده اند و آماده کوچ اند.

پیام: تشویق به کوچ و مبارزه

4- گاه سفر آمد برادر، ره دراز است / پروا مکن، بشتاب، همّت چاره ساز است

قلمرو زبانی: گاه: زمان / ره: راه / پروا کردن: ترسیدن / شتافتن: عجله کردن (بن ماضی: شتافت؛ بن مضارع: شتاب) / همّت: اراده و عزم نیرومند / قلمرو ادبی: است: ردیف، واژه آرایی / واج آرایی: «ا»

بازگردانی: زمان سفر شد، ای برادر، راه سفر دراز است. از چیزی نترس، بشتاب، همّت بلند تو چاره این راه دشوار و دراز است.

پیام: تشویق به سفر و درازی راه

5- گاه سفر شد باره بر دامن برانیم / تا بوسه گاهِ وادی ایمَن برانیم

قلمرو زبانی: باره: اسب / دامن: دامنه کوه / بوسه گاه: مکان بوسه / وادی: سرزمین / وادی ایمَن: جایی در فلسطین که به حضرت موسی وحی رسید. / راندن: راه بردن و واداشتن به حرکت (بن ماضی: راند؛ بن مضارع: ران)/ قلمرو ادبی: باره بر جایی راندن: کنایه از به آنجا رفتن / تلمیح به داستان حضرت موسا / بوسه گاه: کنایه از جای مقدس / برانیم: ردیف، واژه آرایی

بازگردانی: زمان سفر رسیده است. باید حرکت کنیم و خودمان را به وادی ایمن که جایی مقدس است برسانیم.

پیام: تشویق به سفر به آستانه های مقدس

6- وادی پر از فرعونیان و قِبطیان است / موسی جلودار است و نیل اندر میان است

قلمرو زبانی: وادی: سرزمین / قبطیان: پیروان و دستیاران فرعون / جلودار: پیشرو / اندر: در / قلمرو ادبی: تلمیح به داستان حضرت موسا / فرعونیان و قبطیان: استعاره از اشغالگران / موسی: استعاره از رهبر / نیل: استعاره از دشواری ها / واژه آرایی: است

بازگردانی: سرزمین ایمن پر از پیروان و دستیاران فرعون است. موسا راهبر است و در راه به نیل پرخطر رسیده ایم.

پیام: هشدار به وجود دشمنان و خطر

7- تنگ است ما را خانه تنگ است ای برادر / بر جای ما بیگانه ننگ است ای برادر

قلمرو زبانی: ای برادر: حرف ندا و منادا، شبه جمله / را: حرف اضافه به معنای «برای» / قلمرو ادبی: واژه آرایی: تنگ، ای برادر، است / خانه: استعاره از میهن / تنگ، ننگ: جناس / خانه تنگ است: کنایه از اینکه جای مناسبی برای ما نیست / واج آرایی: «گ»

بازگردانی: ای برادر، امروز ماندن در میهن برای ما مناسب نیست. برای ما ننگ است که بیگانه سرزمین ما، فلسطین را بگیرد.

پیام: تشویق به پیکار با دشمنان

8- فرمان رسید این خانه از دشمن بگیرید / تخت و نگین از دست اهریمن بگیرید

قلمرو زبانی: خانه: منزل / اهریمن: شیطان؛ منظور اشغالگران است / قلمرو ادبی: خانه: استعاره از فلسطین / تخت و نگین: مجاز از فرمانروایی / نگین: مجاز از انگشتر / تلمیح به داستان حضرت سلیمان / دست: مجاز از تحت اختیار /

بازگردانی: از خداوند فرمان رسیده است که فلسطین را از دشمن بگیریم و نگذاریم اهریمن بر این سرزمین فرمان براند.

پیام: تشویق به پیکار با دشمنان

9- یعنی کلیم آهنگ جان سامری کرد / ای یاوران باید ولی را یاوری کرد

قلمرو زبانی: کلیم: سخنگو، لقب حضرت موسا / آهنگ کردن: قصد کردن / سامری: منسوب به سامره، مردی که در نبود موسا مردم را گمراه کرد / ولی: دارندۀ بالاترین مقام در دین پس از پیغمبر (ص)، سرپرست، ولی امر / یاوری: کمک / قلمرو ادبی: تلمیح به داستان حضرت موسا و سامری / کلیم: استعاره از رهبر / سامری: استعاره از اشغالگران / آهنگ جان کسی را کردن: کنایه از قصد کشتن کسی را داشتن / یاور، یاوری: جناس، همریشگی(رشته انسانی)

بازگردانی: رهبر قصد کشتن اشغالگران را دارد. ای دوستان، باید ولی خدا را پشتیبانی کنیم.

پیام: کمک به رهبر و ولی امر

10- حُکمِ جلودار است بر‌ هامون بتازید /‌ هامون اگر دریا شود از خون، بتازید

قلمرو زبانی:‌ حکم: فرمان / جلودار: پیشرو / هامون: دشت / تاختن بر: حمله کردن (بن ماضی: تاخت؛ بن مضارع: تاز) / قلمرو ادبی:‌ هامون اگر ... شود: تشبیه / هامون اگر از خون دریا شود: کنایه از اینکه خیلی ها کشته شوند / اغراق / واژه آرایی: هامون، بتازید

بازگردانی: فرمان رهبر است که به دشمنان حمله کنیم. اگر خون همه دشت را بگیرد و گروهی کشته شوند، نترسید و باز هم به دشمنان یورش برید.

پیام: فرمان رهبر به پیکار با دشمنان

11- فرض است فرمان بردن از حکمِ جلودار / گر تیغ بارد، گو ببارد، نیست دشوار

قلمرو زبانی: فرض: واجب گردانیدن، آنچه انجام آن بر عهدۀ کسی نهاده شده باشد، لازم، ضروری؛ سفر: مسافرت (شبه هم آوا؛ فرز: چابک) / فرمان بردن: اطاعت کردن / حکم: فرمان / جلودار: پیشرو، رهبر / گر: اگر / تیغ: هر ابزار تیز و برنده / قلمرو ادبی: واژه آرایی: بارد / تیغ باریدن: استعاره پنهان، کنایه از شدت جنگ و مرگ / واج آرایی: «د»

بازگردانی: واجب است که از رهبر فرمان ببریم. اگر جنگ، بسیار خطرآفرین و مرگ بار باشد ما باکی نداریم.

پیام: وجوب اطاعت از رهبر

12- جانان من برخیز و آهنگ سفر کن / گر تیغ بارد، گو ببارد، جان سپر کن

قلمرو زبانی: جانان: دوست، یار / آهنگ کردن: قصد کردن / قلمرو ادبی: تیغ باریدن: استعاره پنهان، کنایه از شدت جنگ و مرگ / جان سپر کردن: کنایه از جان فشانی / سفر، سپر: جناسواره، جناس ندارد

بازگردانی: ای دوست، بلند شو و قصد سفر داشته باش. اگر در این راه جانت در خطر باشد، باکی نیست. جانت را فدا کن.

پیام: تشویق به جان فشانی

13- جانان من برخیز بر جولان برانیم / زان جا به جولان تا خط لبنان برانیم

قلمرو زبانی: راندن: راه بردن و واداشتن به حرکت (بن ماضی: راند؛ بن مضارع: ران) / «جولان» نخست:‌ سرزمینی در سوریه / قلمرو ادبی: جناس: جولان (1- سرزمینی در سوریه، 2- تاخت و تاز)

بازگردانی: ای یار من، بلند شو تا به سوی سوریه برویم و از آنجا با تاخت و تاز راهی جنوب لبنان شویم.

پیام: تشویق به پیکار با اشغالگران

14- آنجا که هر سو صد شهید خفته دارد / آنجا که هر کویش غمی بنهفته دارد

قلمرو زبانی: آنجا: منظور لبنان است / صد: (هم آوا؛ سد: بند) / خفته: خوابیده / کوی: محله، برزن / نهفته: پنهان / قلمرو ادبی: صد: مجاز از بسیار / واژه آرایی: آنجا که هر / شهید خفته: تشبیه (شهیدان مانند انسانهای خفته اند) / کوی: مجاز از مردم کوی / اغراق

بازگردانی: سرزمینی که هر سویش شهیدی آرمیده است و مردمش یکسره غمگین و دردمندند.

پیام: رنج و درد مردم لبنان

15- جانان من اندوه لبنان کُشت ما را / بشکست داغ دیرِ یاسین پشت ما را

قلمرو زبانی: جانان: یار، دوست / داغ: بسیار گرم / دیر یاسین: روستایی در فلسطین / قلمرو ادبی: لبنان: مجاز از مردم لبنان / داغ: مجاز از درد و رنج / دیر یاسین: مجاز از مردم دیریاسین / ما را کشت؛ پشت ما را بشکست: کنایه از بسیار آزرد / کشت، پشت: جناس / واج آرایی: «ن» / عیب قافیه: «کشت» و «پشتِ» با یکدیگر قافیه نمی شوند، زیرا «پشت» دارای کسره است. (رشته انسانی) / تلمیح به رخداد دیر یاسین / اغراق

بازگردانی: ای دوست، اندوه مردم لبنان تحمل ناپذیر است. تحمل داغ و درد مردم روستای دیر یاسین برای ما بسیار دشوار است.

پیام: همدردی با مردم لبنان

16- باید به مژگان رُفت گَرد از طُور سینین / باید به سینه رَفت زین جا تا فلسطین

قلمرو زبانی: مژگان: مژه ها / رفت: رُفتن، زدودن، جارو کردن (بن ماضی: رفت؛ بن مضارع: روب) / گرد: غبار / طور سینین: نام کوهی که حضرت موسا برای راز و نیاز با خدا بدانجا رفت. (هم آوا؛ تور: تور ماهیگری) / قلمرو ادبی: واژه آرایی: باید / با مژگان رفتن: کنایه از بزرگ داشتن / رُفت، رَفت: جناس ناهمسان / با سینه رفتن: سینه خیز رفتن، کنایه از بزرگ داشتن

بازگردانی: باید طور سینا را بزرگ بداریم و با مژگانمان گرد و غبارش را بروبیم. باید از اینجا تا فلسطین سینه خیز برویم.

پیام: بزرگداشت فلسطین

17- جانان من برخیز و بشنو بانگ چاووش / آنَک امام ما عَلم بگرفته بر دوش

قلمرو زبانی: جانان: دوست، یار/ بانگ: فریاد، آواز / چاووش: چاووش خوان، آن که پیشاپیش زائران حرکت می‌کند و با صدای بلند و به آواز اشعار مذهبی می‌خواند./ آنک: اکنون / علم: پرچم، درفش (هم آوا؛ الم: درد) / قلمرو ادبی: بانگ چاووش را شنیدن: کنایه از آماده حرکت شدن / علم بر دوش گرفتن: آماده حرکت شدن /

بازگردانی: ای دوست، بلند شو و آواز چاووش خوان را بشنو. اکنون امام و رهبر ما درفش بر دوش گرفته و آماده حرکت شده است.

پیام: تشویق به حرکت

18- تکبیرزن، لبّیک گو بنشین به رهوار / مقصد دیار قدس همپای جلودار

قلمرو زبانی: تکبیر: الله اکبر / لبّیک: فرمان تو را اطاعت می‌کنم، چشم / رهوار: آنچه با شتاب اما نرم و روان حرکت می‌کند؛ خوش حرکت و تندرو / دیار: سرزمین / قدس: بیت المقدس/ همپا: همراه، هم قدم، هر یک از دو یا چند نفری که با هم کاری انجام می‌دهند. همپایی: همگامی، همراهی/ جلودار: پیشرو / قلمرو ادبی: بنشین به رهوار: کنایه از اینکه آماده حرکت شو /

بازگردانی: الله اکبر گویان، لبیک بگو و آماده سفر باش؛ زیرا همراه رهبر، به سوی هدفمان که بیت المقدس است حرکت می‌کنیم.

پیام: تشویق به کمک به فلسطینیان

حمید سبزواری

کارگاه متن پژوهی

قلمرو زبانی

1- معادل معنایی واژه های زیر را از متن درس بیابید.

◙ زنگ: جرس ◙ کوچ: رحیل ◙ واجب گردانیدن: فرض

2- در مصراع زیر «جولان» چه معنایی دارد؟

زان جا به جولان تا خط لبنان برانیم/ جولان: تاخت و تاز

3- نقش واژه ها را مشخص کنید.

◙ گاه سفر آمد برادر، ره دراز است / پروا مکن، بشتاب، همّت چاره ساز است

◙ [ای] برادر/ گاه سفر آمد/ ره دراز است / پروا مکن/ بشتاب/ همّت چاره ساز است (شش جمله)

برادر: منادا / ره: نهاد / چاره ساز: مسند

4- سه واژۀ مهم املایی از متن درس بیابید و معادل معنایی آنها را بنویسید.

سفر / سدِّ / رحیل / جرس / برخاست / قِبطیان / فرض / داغ / عَلم / قدس / مقصد /

قلمرو ادبی

1- از متن درس برای هر یک از آرایه های ادبی زیر، نمونه ای بیابید و بنویسید.

جناس همسان: جولان (1- سرزمینی در سوریه، 2- تاخت و تاز) / جناس ناهمسان: کشت، پشت

2- مفهوم کنایه های زیر را بنویسید.

◙ برگ سفر بر باره بستن: کنایه از آماده سفر شدن / ◙ عَلَم بر دوش گرفتن: آماده حرکت شدن

قلمرو فکری

1- در بیت زیر، منظور شاعر از فرعونیان و قبطیان و موسی (ع) چیست؟

◙ وادی پر از فرعونیان و قبطیان است / موسی جلودار است و نیل اندر میان است.

منظور سراینده اسرائیلیانی است که فلسطین را اشغال کرده اند. / موسی: رهبر انقلاب

2- معنی و مفهوم بیت پنجم را به نثر روان بنویسید.

بازگردانی: زمان سفر رسیده است. باید حرکت کنیم و خودمان را به وادی ایمن که جایی مقدس است برسانیم.

3- آیا می‌توان شعر بانگ جرس را نوعی حماسه دانست؟ چرا؟

حماسه طبیعی نیست؛ زیرا همه ویژگی های حماسه طبیعی را ندارد؛ ولی زمینه قهرمانی را دارد.

چهار زمینه حماسه: داستانی و روایی/ ملی / قهرمانی / شگفت آوری

4- مقصود از مصراع «پا در رکاب راهوار خویش دارند» چیست؟ - آماده حرکت و سفر شدند

5- در مصراع «تخت و نگین از دست اهریمن بگیریم» منظور شاعر از «تخت و نگین اهریمن» چیست؟

فرمانروایی و حکومت اسرائیلیان

♣♣♣

ای كعبه به داغ ماتمت، نیلی پوش / وز تشنگی ات، فرات در جوش و خروش

قلمرو زبانی: نیلی: سیاه، کبود / جوش و خروش: تب و تاب / ماتم: سوگ / تشنگی:‌ تشنه گی نادرست / قلمرو ادبی: قالب: رباعی / كعبه: جانبخشی / نیلی پوش: کنایه از سوگوار / فرات: جانبخشی / حسن تعلیل

بازگردانی: ای حضرت عباس که کعبه به خاطر از دست دادن تو سیاه پوشیده و رود فرات به خاطر تشنگی تو در هنگام شهادت در تب و تاب است.

جز تو که فرات، رشحه‌ای از یم توست / دریا نشنیدم که کشد مشک به دوش

قلمرو زبانی: رشحه: قطره، چکیده / یم: دریا / مشک: انبان، خيک، کيسه اي از پوست گوسفند/ قلمرو ادبی: فرات، رشحه‌ای از یم: تشبیه / تلمیح به داستان حضرت ابوالفضل در کربلا / واج آرایی حرف «ش» و«د» / یم و فرات و دریا: تناسب / اغراق

بازگردانی: به جز تو که وجودت دریایی از شناخت و جان فشانی است و فرات در برابر آن قطره‌ای بیش نیست، تا کنون نشنیده ام که دریا مشک آب بر دوش داشته باشد.

محمدعلی مجاهدی(پروانه)

گنج حکمت: به یاد 22 بهمن

آسمان با هفت دستِ گرم و پنهانی دف می‌زد، و رنگین كمانی از شوق و شور، كلاف ابرهای تیره را از هم باز می‌كرد .خورشید در جشنی بی غروب، بر بام روشن جهان ایستاده بود، و تولّد جمهوری گل محمّدی را، كِل می‌كشید.

قلمرو زبانی: بام: پشت بام / کِل: آوایی برای شادی / قلمرو ادبی: جانبخشی:‌ آسمان ... دف می‌زد؛ کنایه از شادمانی بسیار / كلاف ابرهای تیره: اضافه تشبیهی / ابرهای تیره: استعاره از ستم و بیداد / رنگین كمانی از شوق و شور: تشبیه / بام جهان: اضافه استعاری / خورشید ... ایستاده بود: جانبخشی / جشن بی غروب: کنایه از بی پایان / تولّد جمهوری گل محمّدی: جانبخشی / گل محمدی: استعاره از اسلامی

بیست و دوّم بهمن در هیأت روزی شكوهمند، آرام آرام از یال كوه‌های بلند و برف‌گیر فرود آمد و در محوِطه آفتابی انقلاب، ابدی شد. صمیمی‌ترین فصل زندگی ما در بهمن آغاز شد و ما در سایه خورشیدی ترین مرد قرن به بارِ عامِ تفضّل و رحمت الهی راه یافتیم و صبح روشن آزادی را به تماشا ایستادیم.

قلمرو زبانی: هیأت: شکل / یال: تیغه (خط الرأس) کوه / محوِطه: پهنه، ميدانگاه، صحن / ابدی: جاودانه / بارِ: اجازه، رخصت؛ بارِ عام: پذيراييِ عمومي، شرفيابي همگاني؛ مقابل بارِ خاص (پذيرايي خصوصي) / تفضل: لطف و مهربانی / جلودار: پیشرو / قلمرو ادبی: بیست و دوّم بهمن ... فرود آمد: جانبخشی / محوِطه انقلاب: اضافه استعاری / سایه: استعاره از عنایت و توجه / سایه خورشیدی ترین مرد: تناقض / صبح روشن آزادی: اضافه تشبیهی / «را» در «آزادی را»: اضافه گسسته؛ تماشای صبح روشن آزادی

اندک اندک جلوه‌هایی از تقدیرِ درخشان این نهضت به ملّت ما لبخند زد. حلول این صبح روشن را بزرگ می‌داریم و یاد ایثارگران سهیم در این حماسه سترگ راتا همیشهدر خاطره خویش به تابناكی پاس خواهیم داشت .

قلمرو زبانی: حلول: فرارسیدن / حماسه: دلاوری / ایثارگر: فرمان تو را اطاعت می‌کنم، چشم / سترگ: بزرگ، عظيم / تابناک: درخشان، نوراني / قلمرو ادبی: جلوه‌هایی از تقدیرِ ... لبخند زد: جانبخشی / صبح روشن: استعاره از 22 بهمن

سیّد ضیاءالدّین شفیعی

درس 9: ذوق لطیف

درس 9: ذوق لطیف

◙ خاله ام چند سالی از مادرم بزرگ تر بود. از شوهرش جدا شده بود. چند بچّه اش همگی در شیرخوارگی مرده بودند و او مانده بود تنها. با آنکه از نظر مالی هیچ مشکلی نداشت و در نوع خود متمکنّ به شمار می‌رفت، از جهات دیگر ناشاد و سرگردان بود. تنهایی و بی فرزندی برای یک زن، مشکلی بزرگ بود و او گاهی در قم نزد برادرش زندگی می‌کرد، گاهی در کبوده. نمی‌دانست در کجا ریشه بدواند.

با این حال، او نیز مانند مادرم توکّلی داشت که به او مقاومت و استحکام اراده می‌بخشید. از بحران‌های عصبی، که امروز رایج است و تحفۀ برخورد فرهنگ شرق با غرب است، در آن زمان خبری نبود. هر عصب و فکر به منبع بی شائبۀ ایمان وصل بود که خوب و بد را به عنوان مشیت الهی می‌پذیرفت. به این زندگیِ گذرا آن قدرها دل نمی‌بست که پیشامد ناگوار را فاجعه ای بینگارد و در نظرش اگر یک روی زندگی زشت می‌شد، روی دیگری بود که بشود به آن پناه برد.

قلمرو زبانی: شیرخوارگی: نوزادی/ متمکّن: ثروتمند / کبوده: نام روستایی توکّل: به دیگری اعتماد کردن/ استحکام: استواری/ بحران: آشفتگی، آشوب / تحفه: ارمغان، هدیه / شائبه: به شک اندازنده درباره وجود چيزي / بي شائبه: بدون آلودگي و با خلوص و صداقت، پاک، خالص / مشیت: اراده، خواست / قدر: اندازه (هم آوا: غدر:‌ نابکاری) / دل نمی‌بست: علاقه نداشت، وابسته نمی شد / بینگارد: فرض کند، تصور کند (بن ماضی: انگاشت، بن مضارع: انگار) / قلمرو ادبی: شائبه: به مجاز، عيب و بدي يا نقص در چيزي / ریشه دواندن: کنایه از ماندن / از بحران‌های عصبی ... تحفۀ ... غرب است: تشبیه / تضاد: شرق، غرب

◙ بنابراین خاله ام با همه تمکّنی که داشت، به زندگی درویشانه‌ای قناعت کرده بود، نه از بخُل بلکه از آن جهت که به بیشتر از آن احتیاج نداشت. در خانۀ مشترکی که خانوادۀ دیگری هم در آن زندگی می‌کردند، یک اتاق داشت. خانۀ کهن سالی بود و بر سر هم نکبت بار، عاری از هر گونه امکان آسایش. در همان یک اتاق زندگی خود را متمرکز کرده بود.

برای این خاله، من به منزلۀ فرزند بودم. گاه به گاه به دیدارش می‌رفتم و کنار پنجره می‌نشستیم و او برای من قصّه می‌گفت. برخلاف مادرم که خشک و کم سخن بود و از دایرۀ مسائل روزمرّه و مذهبیات خارج نمی‌شد، وی از مباحث مختلف حرف می‌زد؛ از تاریخ، حدیث، گذشته‌ها و همچنین شعر؛ حتّی وقتی از آخرت و عوارض مرگ سخن می‌گفت، گفتارش با مقداری ظرافت و نقَل و داستان همراه بود.

قلمرو زبانی: تمکّن: توانگري، ثروت / درویشانه: فقیرانه / بخل: خسیسی/ نکبت بار: شوم و ایجادکنندۀ بدبختی و خواری / عاری: خالی (هم آوا؛ آری: بله) / متمرکز: تمرکز یافته / مذهبیات: امور دینی / عوارض: ج عارضه، پیامد / قلمرو ادبب: خشک بودن: کنایه از جدی بودن /

◙ برای من قصّه‌های شیرینی می‌گفت که او و مادرم، هر دو، آنها را از مادربزرگشان به یاد داشتند. از این مادر بزرگ (مادر پدر) زیاد حرف می‌زدند که عمر درازی کرده و سخنان جذّابی گفته بود. به او می‌گفتند مادرجون. ورد زبانشان بود مادرجون این طور گفت. مادرجون آن طور گفت.

نخستین بار از زبان خاله و گاهی هم مادرم بود که بعضی از قصّه‌های بسیار اصیل ایرانی را شنیدم و به عالم افسانه‌ها- که آن همه پررنگ و نگار و آن همه پرّان و نرم است- راه پیدا کردم. علاوه بر آن، خاله ام با ذوق لطیفی که داشت، مرا نخستین بار از طریق سعدی با شعر شاهکار آشنا نمود. او سواد چندانی نداشت؛ حتّی مانند چند زن دیگر در ده، خواندن را می‌دانست و نوشتن را نمی‌دانست، ولی درجۀ فهم ادبی اش خیلی بیشتر از این حد بود. او نیز مانند دایی ام موجود «یک کتابی» بود؛ یعنی، علاوه بر قرآن و مفاتیح الجنان، فقط کلیّات سعدی را داشت. این سعدی همدم و شوهر و غم گسار او بود. من و او اگر زمستان بود، زیر کرسی و اگر فصول ملایم بود، همان گونه روی قالیچه می‌نشستیم؛ به رختخوابی که پشت سرمان جمع شده بود و حکم پشتی داشت، تکیه می‌دادیم و سعدی می‌خواندیم؛ گلستان، بوستان، گاهی قصاید. هنوز فهم من برای دریافت لطایف غزل کافی نبود و خاله ام نیز که طرف دار شعرهای اندرزی و تمثیلی بود، به آن علاقۀ چندانی نشان نمی‌داد.

قلمرو زبانی: جذاب: گیرا / ورد: دعا / پران: پرواز کننده / ذوق: استعداد / مفاتیح: ج مفتاح، کلیدها / جنان:ج جنة، بهشت‌ها /غم گسار:غم خوار (گساریدن: صرف کردن؛ بن ماضی: گسارید، بن مضارع: گسار) / قصاید: قصیده‌ها / اندرز: پند / لطایف: جمعِ لطیفه، نکته های دقیق و ظریف، دقایق؛

سخنان نرم و دلپذیر / شعر تمثیلی: شعر نمادين و آميخته به مَثَل و داستان/ قلمرو ادبی: ورد زبان بودن: کنایه از تکرار کردن / غم گسار: کنایه از یاری کننده / عالم افسانه‌ها – که آن همه پر رنگ و نگار...: حس آمیزی / یک کتابی: کنایه از کسی که فقط یک کتاب دارد و آن را می‌خواند / قصّه‌های شیرین: حس آمیزی / مانند چند زن دیگر...: تشبیه / او نیز مانند دایی ام بود: تشبیه /

تمثیل به معنای «تشبیه کردن» و «مَثَل آوردن» است و در اصطلاح ادبی، آن است که شاعر یا نویسنده برای تأیید و تأکید بر سخن خویش، حکایت، داستان یا نمونه و مثالی را بیان کند تا مفاهیم ذهنی خود را آسان تر به خواننده انتقال دهد.

◙ سعدی که انعطاف جادوگرانه‌ای دارد، آن قدر خود را خم می‌کرد که به حدّ فهم ناچیز کودکانۀ من برسد. این شیخِ همیشه شاب، پیرترین و جوان ترین شاعر زبان فارسی، معلمّ اوّل که هم هیبت یک آموزگار را دارد و هم مِهر یک پرستار، چشم عقاب و لطافت کبوتر، هیچ حُفره‌ای از حفره‌های زندگی ایرانی نیست که از جانب او شناخته نباشد... به هر حال، این همدم کودک و دستگیر پیر، از هفتصد سال پیش به این سو، مانند هوا در فضای فکری فارسی زبان‌ها جریان داشته است.

من در آن اتاق کوچک و تاریک با او آشنا شدم؛ نظیر همان حجره‌هایی که خود سعدی در آنها نشسته و شعرهایش را گفته بود. خاله ام می‌خواند و در حدّ ادراک خود معنی می‌کرد، قصّه‌ها را ساده می‌نمود. این تنها، خصوصیت سعدی است که سخنش به سخن همه شبیه باشد و به هیچ کس شبیه نباشد. در زبان فارسی، احدی نتوانسته است مانند او حرف بزند و در عین حال، نظیر حرف زدن او را هر روز در هر کوچه و بازار می‌شنویم.

آن کلیّات سعدی که خاله ام داشت، شامل تصویرهایی هم بود؛ چاپ سنگی با تصویرهای ناشیانه ولی گویا و زنده، و من چون این حکایت‌ها را می‌شنیدم و می‌خواندم و عکس‌ها را می‌دیدم، لبریز می‌شدم. سراچۀ ذهنم آماس می‌کرد. بیشتر بر فَوران تخیل راه می‌رفتم تا بر روی دو پا. پس از خواندن سعدی، وقتی از خانۀ خاله ام به خانۀ خودمان بازمی‌گشتم، قوز می‌دویدم می‌کردم و از فرط هیجان لکُّه می‌دویدم. کسانی که توی کوچه مرا این گونه می‌دیدند، شاید کمی‌ خُل می‌پنداشتند.

قلمرو زبانی: انعطاف: نرمش، آمادگي براي سازگاري با ديگران، محيط و شرايط آن / شیخ: پیر / شاب: برُنا، جوان / هیبت: شکوه / مهر: عشق / حفره: سوراخ / شوریدگی: عشق و شيدايي/ نظیر: مانند(هم آوا؛ نذیر: بیم دادن) / ادراک: فهم / می‌نمود: بیان می‌کرد / احدی: کسی، فردی / ناشیانه: تازه کارانه / لبریز می‌شدم: فراوان بهره می‌بردم / سراچه: خانه کوچک / آماس: وَرَم، توَرّم / آماس کردن: گنجايش پيدا کردن، متورّم شدن / فوران: جوشیدن، جهیدن / قوز: خم شدن / فرط: بسياري/ لکه: آهسته / خل: دیوانه / قلمرو ادبی: آن قدر خود را خم می‌کرد ...: کنایه از اینکه سخن سعدی به اندازه‌ای ساده بود که یک کودک نیز سخن او را می‌فهمید / شیخ همیشه شاب: متناقض نما / پیرترین و جوان ترین شاعر: متناقض نما / دستگیر: کنایه از یاریگر / سخنش به سخن همه شبیه باشد و به هیچ کس شبیه نباشد: سهل ممتنع (دشوار آسان نما) / مانند هوا: تشبیه / سراچه ذهنم آماس می‌کرد: بسیار می‌آموختم و بهره می‌بردم / فَوران تخیل: اضافه استعاری / جناس: خانۀ خاله

◙ خاله ام نیز خوش وقت بود که من نسبت به کلام سعدی علاقه نشان می‌دادم؛ بنابراین با حوصله مرا همراهی می‌کرد. هر دو چنان بودیم که گویی در پالیز سعدی می‌چریدیم؛ از بوته‌ای به بوته‌ای و از شاخی به شاخی. معنی کلماتی را که نمی‌فهمیدیم، از آنها می‌گذشتیم. نه کتاب لغتی داشتیم و نه کسی بود که از او بتوانیم بپرسیم. خوشبختانه دامنۀ کلام و معنی به قدر کافی وسعت داشت که ندانستن مقداری لغت، مانع از برخورداری ما نگردد. اگر یک بیت را نمی‌فهمیدیم، از بیت دیگر مفهومش را درمی یافتیم؛ آزادترین گشت وگذار بود.

از همان جا بود که خواندن گلستان مرا به سوی تقلید از سبک مسجّع سوق داد که بعد، وقتی در دبستان انشا می‌نوشتم، آن را به کار می‌بردم.

از لحاظ آشنایی با ادبیات، سعدی برای من به منزلۀ شیر آغوز بود برای طفل که پایۀ عضله و استخوان بندی او را می‌نهد. ذوق ادبی من از همان آغاز با آشنایی با این آثار، پرتوقّع شد و خود را بر سکّوی بلندی قرار داد. از آنجا که مربیِّ کارآزموده‌ای نداشتم، در همین کورمال کورمالِ ادبی آغاز به راه رفتن کردم. بعدها اگر به خود جرئت دادم که چیزهایی بنویسم، از همین آموختن سرِخود و ره نوردیِ تنهاوش بود که:

قلمرو زبانی: پالیز: باغ، جاليز / چریدن: چرا کردن (بن ماضی: چرید، بن مضارع: چر) / مسجع: آهنگین / آغوز: اوّلين شيري که يک ماده به نوزادش مي دهد و سرشار از موادّ مقوّي است. / عضله: ماهیچه / کورمال: آهسته و با احتیاط / ره نورد: مسافر / تنهاوش: تنها / سر خود: خودسرانه / قلمرو ادبی: سعدی:‌ مجاز از آثار سعدی / سعدی برای من به منزلۀ شیر آغوز: تشبیه / پالیز سعدی: استعاره از آثار سعدی/ کارآزموده: کنایه از باتجربه

به حرص ار شربتی خوردم مگر از من که بد کردم / بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا

قلمرو زبانی: حرص: طمع / ار: اگر / شربت: نوشیدنی / مگیر: عیب نگیر / استسقا: نام مرضی که بیمار آب زیاد خواهد / قلمرو ادبی: تناسب / واج آرایی: «ﹹ»

بازگردانی: اگر به خاطر طمعم نوشیدنی خوردم از من عیب نگیر که کار بدی کردم؛ زیرا بیابان بود، تابستان بود و آب سرد بود و من هم دچار بیماری استسقا بودم.

روزها؛ دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن

کارگاه متن پژوهي

قلمرو زباني

1- مترادف هر واژه را بنويسيد.

مفاتيح: کلیدها / مستقر: ساکن / متمکّن: ثروتمند

2- از متن درس، چهار ترکيب وصفي که اهمّيت املايی دارند، بيابيد و بنويسيد. - مشیت الهی / انعطاف جادوگرانه/ منبع بی شائبه

3- نمونه اي از کاربرد نقش تبعي بدَل در متن مشخص کنيد. -

4- در بند دوم درس، در کدام جمله ها مفعول ديده مي شود نهاد اين جمله ها را مشخّص کنيد. - با این حال، او نیز مانند مادرم توکّلی داشت که به او مقاومت و استحکام اراده می‌بخشید. از بحران‌های عصبی، که امروز رایج است و تحفۀ برخورد فرهنگ شرق با غرب است، در آن زمان خبری نبود. هر عصب و فکر به منبع بی شائبۀ ایمان وصل بود که خوب و بد را به عنوان مشیت الهی می‌پذیرفت. به این زندگیِ گذرا آن قدرها دل نمی‌بست که پیشامد ناگوار را فاجعه ای بینگارد و در نظرش اگر یک روی زندگی زشت می‌شد، روی دیگری بود که بشود به آن پناه برد.

قلمرو ادبي

1- كدام عبارت درس، به ويژگي سهلِ ممتنع بودنِ سبك سعدي اشاره دارد؟ - این تنها، خصوصیت سعدی است که سخنش به سخن همه شبیه باشد و به هیچ کس شبیه نباشد. در زبان فارسی، احدی نتوانسته است مانند او حرف بزند و در عین حال، نظیر حرف زدن او را هر روز در هر کوچه و بازار می‌شنویم.

2- به بيت زير از سعدي توجّه کنيد:

هرگز وجود حاضرِ غايب شنيده اي؟ / من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است

همان طور که مي بينيد واژه هاي، «حاضر» و «غايب » هم زمان، به پديده اي واحد نسبت داده شده اند و به بيان ديگر، غايب، صفت حاضر، واقع شده است.

به نظر شما چنين امري ممکن است؟

انساني که حاضر است، نمي تواند غايب باشد؛ چون اين دو صفت، متناقض اند؛ يعني جمع شدن آنها باهم ناممکن است؛ چون هر يک، وجود ديگري را نقض مي کند؛ با اين حال، شاعر چنان آن دو را هنرمندانه، در کلام خود به کار برده است که زيبا، اقناع کننده و پذيرفتني مي نمايد. به اين گونه کاربرد مفاهيمِ متضاد، آرايه «متناقض نما» (پارادوکس) مي گويند.

آرایه متناقض نما را در دو سروه قيصر امين پور بيابيد.

الف) کنار نام تو لنگر گرفت کشتي عشق / بيا که ياد تو آرامشي است طوفاني / متناقض نما: آرامش طوفاني

ب) بارها از تو گفته ام از تو / بارها از تو، بارها با تو

اي حقيقي ترين مجاز، اي عشق!/ اي همه استعاره ها با تو / متناقض نما: حقيقي ترين مجاز

فرق تضاد و متناقض نما: تضاد یعنی وجود دو چیز متضاد؛ ولی در متناقض نما دو امر متضاد با هم جمع شده اند.

قلمرو فکري

1- نويسنده براي قصّه هاي ايراني چه ويژگي هايي را برمي شمارد؟ - پررنگ و نگار / پرّان و نرم

2- معني و مفهوم جمله هاي زير را بنويسيد.

■ سراچه ذهنم آماس مي کرد. = بسیار می آموختم و بهره می بردم.

■ از فرط هيجان لکُّه مي دويدم. = از بسیاری خوشحالی و شادی آهسته می دویدم.

3- درک و دريافت خود را از عبارت زير بنويسيد.

هر عصب و فکر به منبع بي شائبه ايمان وصل بود که خوب و بد را به عنوان مشيّت الهي مي پذيرفت.

4- درباره ارتباط بيت پاياني و متن درس توضيح دهيد.

روان خواني: ميثاق دوستي

سه روز به اوّل فروردين مانده بود. روز قبل از آن، آخرين قسمتِ دروس ما امتحان شده و از اين کار پرزحمت که براي شاگرد مدرسه متعصّب و شرافتمند بالاترين مشکلات است، رهايي يافته بوديم و همه به قدر توانايي و هوش خويش، تحصيلِ موفّقيت نموده بوديم.

قلمرو زبانی: متعصّب: غیرتمند / قدر: اندازه (هم آوا؛ غدر: نابکاری)

کم حافظه ترينِ شاگردان، بيش از بيست روز، اوقات خويش را صرف حاضر کردن دروس کرده بود و حتّي من که به هوش و حافظه خويش اطمينان داشتم، مرور قطعات ادبي به زبان فرانسه را فراموش نکرده بودم و بدين جهت هر کس از کار خويش راضي و مسرور، مي خواستيم روزي را که در پي امتحانات بود، به تفريح و شادي به سر بريم. باراني بهاري، از آنهايي که ايجاد سيل مي کند، شب پيشين براي شست وشوي صحرا و بوستان چابک دستي کرده، راه باغ را رُفته و گونه گل هاي بنفشه را دُرافشان ساخته بود. از پشت کوه و از گريبان افق طلایي، آفتابِ طراوت بخش بهاري، به روي ما که از سحرگاهان گرد آمده بوديم، تبسّم مي کرد؛ گفتي جشن جواني ما را تبريک مي گفت.

قلمرو زبانی: اوقات: ج وقت / راضي: خرسند (هم آوا؛ رازی: بازخوانده به ری) / مسرور: شادمان، خشنود / بوستان: باغ / چابک دستي: چالاکی، مهارت/ رُفته: جارو کرده / درّ: مروارید / افشاندن: پراکندن / گريبان: یخه / گرد آمدن: جمع شدن / تبسّم: لبخند / گفتي: گویی / قلمرو ادبی: به سر بريم: کنایه از گذراندن / باراني بهاري، ... دُرافشان ساخته بود: جانبخشی / گريبان افق: اضافه تشبیهی / دُرّ: استعاره از باران/ آفتابِ طراوت بخش بهاري، ... تبسّم مي کرد: جانبخشی

آسمان مي خنديد؛ گل ها از طراوت دروني خويش، سرمست و چلچله ها گرداگرد درختان بزرگ، که از شکوفه، سفيد بودند، مي رقصيدند. گنجشکي زرد، روي شاخه علفي خودرو نشسته، پرهاي شبنم دار خويش را تکان داده، پيش آفتاب، نياز آورده، در آن بامداد فرخنده، جفت خويش را مي خواند. پسري روستايي نمَد کوچک خويش را به دوش انداخته، چوب دستيِ بلند بر دوش، گله گوسفندي را به دامنه کوه، هدايت مي کرد. دست هاي حنابسته او نشان مي داد که او نيز براي رسيدن عيدِ طبيعت، تشريفاتي فراهم آورده است.

قلمرو زبانی: طراوت:‌ شادابی / سرمست:‌ سرخوش / گرداگرد: پیرامون / نياز: حاجت / فرخنده:‌ مبارک، خجسته / مي خواند: صدا می کرد / نمد:‌ پارچه کلفت که از کوبیدن و مالیدن پشم یا کُرک به دست می آید و از آن به عنوان فرش استفاده می کنند یا کلاه و بالاپوش می سازند؛ بالاپوشِ نمدی / قلمرو ادبی: آسمان مي خنديد: جانبخشی / گل ها ... سرمست و چلچله ها ... مي رقصيدند: جانبخشی / گنجشکي ... نياز آورده: جانبخشی / عید طبیعت: استعاره از بهار

پسرک، آوازخوانان از پهلوي ما گذشت، نگاهي به ما کرده، لبخندي زد؛ پنداشتي با زبانِ بي زباني مي خواهد به ما، که مانند خودش از رسيدن بهار سرمستيم، عرض تبريک و تهنيت کند. رفيقي خوش خُلق و بذله گو که عندليبِ انجمن اُنس ما محسوب مي شد، از خنده پسرک، شادمان، او را صدا زد و به او گفت:

«پسرجان، اسمت چيست؟ «

قلمرو زبانی: پنداشتي: گویی/ تهنيت: شادباش گفتن، تبريک گفتن، تبريک / بذله گو: شوخ، لطيفه پرداز / عندليبِ: بلبل، هزاردستان / قلمرو ادبی: زبانِ بي زباني: تناقض / عندليبِ انجمن اُنس ما: تشبیه

فرزند صحرا که هيچ وقت با ساکنين شهر مکالمه نکرده بود، دست و پاي خويش را گُم کرد، امّا فورا خود را جمع کرده و در چشم هاي درشتش فروغي پيدا شد؛ گفتي جمله اي که پدرش در اين موقع ادا مي کرده است، به خاطرش آمده و از اين رو مسرّتي يافته است؛ پس جواب داد «نوکر شما، حسين.»

قلمرو زبانی: فروغ: پرتو / مسرّت: شادی، خوشی / قلمرو ادبی: دست و پاي خويش را گُم کرد: کنایه از هول شدن

ديگري پرسيد: «براي عيد، چه تهيه کرده اي.»

پسرک در جواب خنده اي زد و گفت: «پدرم يک جفت گيوه برايم خريده و ديروز که از شهر آمده بود، کلاهي برايم آورد که هنوز با لفاف کاغذي در گوشه اتاق گذاشته است و قباي سبز، هنوز تمام نشده و مادرم مي گويد که تا فردا صبح حاضر خواهد شد.»

در اين بين، من متأثرّتر از همه پيشنهاد کردم از شيريني هايي که همراه داشتيم، سهمي به کودک دهقان بدهيم و کامش را شيرين کنيم و چنين کرديم.

کودک با ادب و تواضعي عجيب آنها را گرفت و همين که ديد گوسفندها خيلي دور شده اند و بايد برود، دست در جيب کرده، مُشتي کشمش بيرون آورد و به رفقا داد.

قلمرو زبانی: گيوه: نوعي کفش با رويه اي دست باف / لفاف: پارچه و کاغذی که بر چیزی پیچند / متأثرّ: اندوهگین / کام: دهان / تواضع: فروتنی / رفقا: ج رفیق

با اين هديه، کلمه پوزش و تقاضا همراه نبود، تنها مژه هاي سياه و بلند، يک جفت چشمِ درشتِ به زير افکنده را پوشيده بود و معلوم مي کرد که حسين از ناچيزيِ هديه خويش شرمسار است.

در باغ، زير يک درخت تنومند سيب، پس از چند ساعت، بازي و سبک سري به استراحت نشستيم و از هر در سخني در ميان آورديم. آرزوهاي شاگردان جوان که تازه مي خواستند از مدرسه بيرون آيند، گوناگون بود و هر يک آرماني داشتند که براي سايرين با نهايت صراحت و سادگي بيان مي کردند و از آنها مشورت مي خواستند.

قلمرو زبانی: شرمسار: شرمنده / سبک سري: سهل انگاري و بي مسئوليتي / در: باب؛ موضوع / صراحت: آشکارا / قلمرو ادبی: در ميان آورديم: کنایه از طرح کردن

جوان ترين همه که قيافه اي گشاده و چشم هايي درشت داشت، امّا هنوز طفل و نارسيده، مي خواست در اداره اي که پدرش مستخدم بود، داخل شود و براي اداي اين نقشه، مقدّماتي حاضر مي کرد. من از همه خيال پرست تر، مي خواستم آزاد و بي خيال، وقت خود را به شعر و شاعري صرف کنم و با نان اندک بسازم و در پي شهرت ادبي بروم. در آن روزها تازه بيت هاي بي معني مي ساختم که وسيله خنده رفقا بود.

اين آرزو تا مدّتي موضوع شوخي دوستان گرديد و هر يک شروع به لطيفه پراني کردند. یکی مي گفت درست است که تو خيلي باهوش و صاحب ذوق و قريحه هستي و البتّه ادبيات نيز وسيله شهرت است، ولي اين شهرت، زندگي مادّي انسان را تأمين نمي کند.

قلمرو زبانی: قیافه: شکل / گشاده: باز / نارسيده: خردسال، نوباوه / مستخدم:‌ خدمتکار / صرف کردن: گذراندن / لطيفه پراني: بذله گویی / با نان اندک بسازم: کنار آمدن؛ سازش کردن / ذوق و قريحه: طبع / قلمرو ادبی: قيافه اي گشاده: کنایه از خوشرو /

دومي شوخ تر مي گفت: بسيار خوب است و سليقه تو را مي پسندم و روزي که شاه شدم، تو را ملک الشّعرا خواهم کرد.

سومي گفت: آقاي شاعر، لطفا در همين مجلس، بالبداهه از امير معزّي تقليد کرده، شعري در مدح گيوه به من بگوييد بدانم قوّت طبع شما تا چه پايه است،

من از اين کنايه ها در عذاب، هنرمندي کرده، گفتم: «گفت وگو درباره مرا براي آخر بگذاريد. به نقد بايد آرزوهاي ديگران را شنفت.»

قلمرو زبانی: ملک الشّعرا: سخن سالار / بالبداهه: ارتجالاً، بدون انديشه قبلي / مدح: ستایش / به نقد: در حال حاضر، در وضعيت مورد نظر / شنفت: شنید

عزيزترين رفقاي من که حُسن سيرت را با صَباحت توأم داشت، لبخندي زده، گفت من مي خواهم با مايه اندک، بازرگاني را پيش گيرم؛ امّا بدان شرط که رفقا هر وقت مي خواهند خريداري کنند، از تجارت خانه من باشد؛ بالجمله، هر کس آرمان خويش را بيان داشت و در باب آنها صحبت کرديم تا نوبت به سال‌خورده ترين رفقا رسيد. او تجربه آموخته تر گفت:

قلمرو زبانی: حُسن سيرت: خوش رفتاری / صَباحت: زيبايي، جمال / توأم: همزاد و همراه / رفقا: ج رفیق / بالجمله: به هر روی / سالخورده:‌ سالمند

رفقا، زندگاني آينده ما دستخوش تصادف و اتفّاق است. دور روزگار، بر سر ما چرخ ها خواهد زد و تغييرات بي شمار خواهد نمود؛ چه بسا که تقدير ما چيز ديگر باشد. امروز کارِ بسزا اين است که با يکديگر عهد کنيم هر چه در آينده براي ما پيش آيد، جانب دوستي را نگاه داشته، از کمک به یک ديگر فروگذاري ننماييم و براي اينکه اين عهد هرگز از خاطر ما نرود، بايد به شکل بديهي، ميثاق امروزي را مؤکّد سازيم.

قلمرو زبانی: دستخوش: آنچه يا آن که در معرض چيزي قرار گرفته يا تحت غلبه و سيطره آن است؛ بازيچه / دور: گردش / تقدير: سرنوشت / بسزا: شایسته / فروگذاري: مضایقه؛ کوتاهی / بدیهی: هویدا، آشکار / ميثاق: پیمان / مؤکّد: تٲکید‌شده، محکم و استوار.

رفقا گفتند طرح پيمان را به رفيق خيال پرستِ خودمان، رها مي کنيم و مرا نامزد آن کار کردند. من، يک دانه شکوفه سيب چيده، گفتم: «بياييد هر پنج نفر پس از بستن پيمان، يک برگ شکوفه را جدا کرده، آن را در خانه خويش، ميان اوراق کتابي، به يادگار ايّام جواني ضبط کنيم.»

رفقا سرها را روي شکوفه خم کردند، و قبل از آنکه برگ ها را بچينند، من چنين گفتم: به پاکي قاصدِ بي گناه بهار و به طهارت اين دوشيزه سفيدرويِ بوستان، سوگند که در تمام احوال و انقلابات روزگار، مثل برگ هاي اين گلِ پاک دامن از يکديگر حمايت کنيم و اگر تندبادي ما را از هم جدا کرد، محبّت و علاقه هيچ يک از ديگري سلب نشود و تا مثل اين شکوفه، موي ما کافوري شود، دوستي را نگاه داريم آنگاه پنج دست چابک، برگ هاي شکوفه را کندند و هر يک برگ خود را در ميان دفتر خود گذاشت.

قلمرو زبانی: اوراق: ج ورق / ایّام: ج یوم؛ روزها / ضبط کردن: نگهداری کردن / سوگند: حذف به قرینه معنایی / سلب شدن: / چابک: چالاک / قلمرو ادبی: دوشيزه سفيدرويِ بوستان: استعاره از شکوفه ها / مثل برگ هاي اين گلِ پاک دامن: تشبیه / تندبادي: استعاره از دشواری های زندگانی / کافور: ماده‌ای سفیدرنگ / موي ما کافوري شود:‌ کنایه از اینکه پیر شویم؛ تشبیه /

لطفعلي صورتگر

درک و دريافت

1- نوع ادبي متن روان خواني را با ذکر دليل بنويسيد. -

2- درباره مناسبت مفهومي متن روان خواني و عبارت زير توضيح دهيد.

الَعبَدُ يدُبرِّ و اللهُ يُقدّرُ. (بنده چاره گری می کند و خداوند )

رفقا، زندگاني آينده ما دستخوش تصادف و اتفّاق است. دور روزگار، بر سر ما چرخ ها خواهد زد و تغييرات بي شمار خواهد نمود؛ چه بسا که تقدير ما چيز ديگر باشد.

درس 8: در کوی عاشقان

درس 8: در کوی عاشقان

محمّد، ملقّب به جلال الدّین، مشهور به مولوی یا مولانا اوایل قرن هفتم، در شهر بلخ به دنیا آمد. علتّ شهرت او به «مولانای روم» یا «رومی» اقامت طولانی وی در شهر قونیه بوده است، امّا جلال الدّین همواره خود را از مردم خراسان شمرده و همشهریانش را دوست می‌داشته و از یاد آنان دلش آرام نبوده است.

پدر جلال الدّین، محمّد بن حسین خطیبی، معروف به «بهاءالدّین ولد» از دانشمندان روزگار خود بود. به سبب هراس از بی رحمی‌ها و کشتار لشکر مغول و رنجش از خوارزم شاه، ناچار از بلخ مهاجرت کرد. جلال الدّین در این ایّام، پنج شش ساله بود که خاندانش، شهر بلخ و خویشان را بدرود گفت و به قصد حج، رهسپار گردید. چون به نیشابور رسید، با شیخ فریدالدّین عطاّر، ملاقات کرد. شیخ عطاّر کتاب «اسرارنامه» را به جلال الدّین خُردسال هدیه داد و به پدرش بهاء الدّین گفت: زود باشد که این پسر تو، آتش در سوختگان عالم زند.

قلمرو زبانی: ملقب:‌ برنامیده / هراس: ترس / ایّام: ج یوم؛ روزها/ اسرار: رازها (شبه هم آوا← اصـرار: پافشاری) / قلمرو ادبی: بدرود گفت: کنایه از وانهادن / آتش در سوختگان عالم زند: کنایه از شیفته خود کردن

هنگامی‌که بهاء ولد، مناسک حج را به پایان برد، در بازگشت، به طرف شام روانه گردید و مدّتی در آن نواحی به سر برد. آوازۀ تقوا و فضل و تأثیر بهاء ولد همه جا را فراگرفت و پادشاه سلجوقی روم، علاء الدّین کیقباد، از مقامات او آگاهی یافت، طالب دیدار وی گردید. بهاء ولد به خواهش او به قونیه روانه شد و بدان شهریار پیوست.

بهاء ولد از آنجا که دیار روم از تاخت و تاز سپاه مغول بر کنار بود و پادشاهی دانا و صاحب بصیرت و عالم پرور و محیطی آرام و آزاد داشت، بدان نواحی هجرت گزید. مردم آن سرزمین، علاقۀ فراوانی به او یافتند و سلطان نیز، بی اندازه، او را گرامی می‌داشت.

قلمرو زبانی: مناسک: جمعِ مَنسِک، اعمال عبادی، آیین های دینی / آوازه: شهرت / شهریار: شاه / دیار: سرزمین / بصیرت: بینش / نواحی: ج ناحیه (هم آوا؛ نواهی: نهی شده ها، محرمات)/ قلمرو ادبی: به سر بردن: کنایه از گذراندن / بر کنار بودن: /

جلال الدّین در هجده سالگی به فرمان پدر با «گوهر خاتون» سمرقندی ازدواج کرد. پس از درگذشت بهاء الدّین، جلال الدّین محمّد به اصرار مریدان و شاگردان پدر، مجالس درس و وعظ را به عهده گرفت؛ جلال الدّین در آن هنگام، بیست و چهار سال داشت. پس از این، جلال الدّین مدّتی در شهر حَلبَ به تحصیل علوم پرداخت و سپس عازم دمشق شد و بیش از چهار سال در آن ناحیه، دانش می‌اندوخت و معرفت می‌آموخت.

جلال الدّین، پس از چندی اقامت در شهرهای حلب و شام که مدّت مجموع آن، هفت سال بیش نبود، به قونیه بازآمد و همه روزه، به شیوۀ پدر، در مدرسه، به درس علوم دینی و ارشاد می‌پرداخت و طالبان علوم شریعت در محضر او حاضر می‌شدند.

قلمرو زبانی: اصـرار: (شبه هم آوا← اسرار: رازها) / مرید: / مجالس:‌ ج مجلس / وعظ: اندرز، پند دادن / عازم: رهسپار، راهي / اندوخت: جمع کردن /معرفت: شناخت / آموخت : یاد گرفتن / شـریعت: : شرع، آیین، راه دین، مقابلِ طریقت / محضر: محلّ حضور / قلمرو ادبی: محضر: مجازاً مجلس درس یا مجلسی که در آن، سخنان قابل استفاده گفته می شود. /

در این ایّام که جلال الدّین، روزها به شغل تدریس می‌گذرانید و شاگردان و پیروان بسیاری از حضورش بهره می‌بردند و مردم روزگار بر تقوا و زهد او متّفق بودند، ناگهان آفتاب عشق و شمسِ حقیقت، در برابرش نمایان شد؛ او شمس الدّین تبریزی بود. شمس از مردم تبریز بود و خاندان وی هم اهل تبریز بودند. او برای کسب علوم و معارف، بسیار مسافرت کرد و از مشایخ فراوانی بهره برد. به دلیل سیر و سفر و البتّه جست وجو و پرواز در عالم معنا، او را «شمسِ پرنده» می‌گفتند.

قلمرو زبانی: ایّام:‌ روزها / زهد: پارسایی، پرهیزگاری / متفّق: همسو، هم عقیده، موافق / مشایخ: ج شیخ؛ پیر / قلمرو ادبی: آفتاب عشـق: اضافه تشبیهی؛ استعاره از شمس تبریزی / شمسِ حقیقت: اضافه تشبیهی؛ استعاره از شمس تبریزی /

شمس الدّین، بیست و ششم جمادی الآخر سال 642 هجری قمری به قونیه وارد شد. شمس، عارفی کامل و مرد حق بود و مولانا جلال الدّین که همواره در طلب مردان خدا بود، چون شمس را دید، نشان‌هایی از لطف الهی را در او یافت و دانست که او همان پیر و مرشدی است که سال‌ها در جست وجویش بود؛ از این رو، به شمس روی آورد و با او به صحبت و خلوت نشست و درِ خانه بر آشنا و بیگانه بست و تدریس و وعظ را رها کرد. مولانا جلال الدّین با همۀ علم و استادی خویش، در این ایّام که حدودا سی و هشت ساله بود، به خدمت شمس زانو زد و نوآموز گشت؛ این خلوت عارفانه، حدود چهل روز طول کشید.

قلمرو زبانی: عارف: مردا خدا / طلب: به دنبال / مرشد: : آن که مراحل سیروسلوک را پشت سر گذاشته و سالکان را راهنمایی و هدایت می کند؛ مُراد، پیر، مقابلِ مُرید و سالک / خلوت: / وعظ: اندرز، پند دادن / قلمرو ادبی: درِ خانه بر ... بست: کنایه از گوشه گزینی

مولانا آن چنان در معارف شمس، غرق شد که مریدان خود را از یاد برد. اهل قونیه و علما و زاهدان هم، مانند شاگردانش از تغییر رفتار مولانا خشمگین شدند و به سرزنش او پرداختند. دشمنی آنان نسبت به شمس، هر روز فزون تر می‌گشت. مولانا جلال الدّین در این میان، با بی توجّهی به ملامت و هیاهوی مردم، خود را با سرودن غزل‌های گرم و پُرسوز و گداز عاشقانه، سرگرم می‌کرد.

در پی فزونی گرفتن خشم و غضب مردم، شمس، ناگزیر قونیه را ترک کرد. مولانا در طلب شمس به تکاپو افتاد و سرانجام خبر یافت که او به دمشق رفته است. مولانا چندین نامه و پیغام فرستاد و غزل سرود و به خدمت شمس روانه کرد.

یاران مولانا هم که پژمردگی و دل تنگی او را در غیبت شمس دیده بودند، از کردارِ خود پشیمان شدند و روی به مولانا آوردند. مولانا عذرشان را پذیرفت و فرزند خود سلطان ولد را با غزل زیر، به طلب شمس روانۀ دمشق کرد.

قلمرو زبانی: معارف: ج معرفت / مرید: شاگرد / علما: ج عالم / زاهد: پارسا / ملامت: سرزنش / هیاهو: غوغا / و پُرسوز و گداز: / تکاپو: کوشش / شمس روانه کرد / قلمرو ادبی: مولانا آن چنان ...، غرق شد/ غزل‌های گرم: حس آمیزی / سرگرم می‌کرد: کنایه از مشغول کردن / پژمردگی:

بروید ای حریفـــان بکـشیــد یار مــا را / به مــن آورید آخـــر صـــنم گــــریزپا را

قلمرو زبانی: حریف: دوست / آخر: سرانجام / صنم: بت / گریزپا: فراری / قلمرو ادبی: صنم: استعاره از معشوق زیبارو / واج آرایی «ر»

بازگردانی: ای دوستان بروید و یار مــا را بکـشیــد و بیاورید. سرانجام آن دلبر فراری را نزد من آورید.

پیام: طلب یار

به ترانه‌های شیرین به بهانه‌های زرین / بکشید سوی خانه مه خوب خوش لقا را

قلمرو زبانی: زرین: طلایی / خوب: زیبا / لقا: دیدار / خوش لقا: زیبارو، خوش سیما / قلمرو ادبی: ترانه‌های شیرین: حس آمیزی / مه: ماه، استعاره از دلبر.

بازگردانی: با ترانه‌های شیرین و بهانه‌های زرین، دلبر زیبای خوش چهره ام را که همچون ماه است، سوی خانه بکشید.

پیام: طلب یار

وگر او به وعده گوید که دمی دگر بیایم / همــه وعده مکـر باشد بفریبد او شما را

قلمرو زبانی: مکـر: فریب / فریفتن: گول زدن (بن ماضی: فریفت، بن مضارع: فریب) / قلمرو ادبی: دم: نفس، مجاز از لحظه / گر، دگر: جناس ناهمسان/

بازگردانی: اگر او وعده بدهد و بگوید که لحظه‌ای دیگر می‌آیم، همۀ وعده‌هایش فریب باشد او شما را می‌فریبد.

پیام: گریز دلبر از دلشده

این پیک‌ها و نامه‌ها عاقبت در دل شمس تأثیر بخشید. شمس خواهش مولانا را پذیرفت و بار دیگر به قونیه بازگشت. با آمدن شمس، بار دیگر نشست‌ها و ملاقات مولانا با او پی درپی شد و سبب انقلاب احوال مولانا گردید. دگربار، مریدان از تعطیل شدن مجالس درس، به خشم آمدند و مولانا را دیوانه و شمس را جادوگر خواندند. چون یاران مولانا به آزار شمس برخاستند، شمس ناگزیر دل از قونیه برکند و عزم کرد که دیگر بدان شهر پرغوغا بازنیاید و جایی برود که از او خبری نشنوند و رفت. از این به بعد، سرانجام و عاقبتِ کار شمس و اینکه چه بر سر او آمده، به درستی روشن نیست. پس از غیبت شمس، شاگردان به مولانا این گونه خبر دادند که شمس کشته شد؛ ولی دلش بر درستی این خبر گواهی نمی‌داد. مولانا پس از جست وجوی بسیار، بی قرار و آشفته حال گردید. شب و روز از شدّت بی قراری، بی تابی می‌کرد و شعر می‌سرود.

قلمرو زبانی: پیک‌: نامه بر/ پی درپی: پیوسته / احوال: ج حال؛ اوضاع / مرید: شاگرد / برخاست: اقدام کردن (بن ماضی: برخاست، بن مضارع: برخیز)/ ناگزیر: ناچار / بی تابی: بی قراری / قلمرو ادبی: دل از جایی برکندن: کنایه از / بر سر او آمده: مجاز از وجود

پس از جست وجوی بسیار، مولانا با خبر شد که ظاهرا شمس در دمشق است. آزار و انکار مخالفان سبب شد که او نیز در طلب یار همدل و همدم خود، عازم دمشق شود. مولانا در دمشق، پیوسته به افغان و زاری و بی قراری، شمس را از هر کوی و برزن جست و جو می‌کرد و نمی‌یافت.

چون مولانا از یافتن شمس، ناامید شد، ناچار با اصرار همراهان به قونیه بازگشت و تربیت و ارشاد مشتاقان معرفت حق را از سر گرفت. در حقیقت از این دوره (سال 647 هـ.ق) تا هنگام درگذشت ( سال 672 هـ.ق.) مولانا به همّت یاران نزدیک خود، شیخ صلاح الدّین زرکوب و سپس حسام الدّین حسن چَلَبی، به نشر معارف الهی مشغول بود. بهترین یادگار ایّام همدمی مولانا با این یاران، به ویژه با حسام الدّین، سرودن کتاب گران بهای مثنوی است که یکی از عالی ترین آثار ادبی ایران و اسلام است. در این باره، این گونه روایت می‌کنند که حسام الدّین عطّار از مولانا درخواست نمود کتابی به طرز «الهی نامۀ» سنایی یا «منطق الطّیر» عطار به نظم آرد. مولانا بی درنگ از دستار خود کاغذی که مشتمل بود بر هجده بیت از آغاز مثنوی، بیرون آورد و به دست حسام الدّین داد.

قلمرو زبانی: کوی: کوچه / برزن: محله / اصرار: پافشاری / ارشاد: راهنمایی / مشتاق: خواهان / از سر گرفت: / همّت / همدمی / گران بهای / دستار: سربند / قلمرو ادبی:

از این پس، مولانا شب و روز، آرام نمی‌گرفت و به نظم مثنوی مشغول بود و شب‌ها حسام الدّین در پیشگاه وی می‌نشست و او مثنوی می‌سرود و حسام الدّین می‌نوشت و بر مولانا می‌خواند. برخی شب‌ها، گفتن و نوشتن تا به صبحگاه می‌کشید. ظاهراً تا اواخر عمر، مولانا به نظم مثنوی مشغول بود و چَلَبی و دیگران می‌نوشتند.

مولانا مردی زردچهره و باریک اندام و لاغر بود و چشمانی سخت جذّاب داشت و از نظر اخلاق و سیرت، ستودۀ اهل حقیقت و سرآمدِ هم روزگاران خود بود و خود را به جهان عشق و یک رنگی و صلح طلبی و کمال و خیر مطلق کشانیده، در زندگانی، اهل صلح و سازش بود.

همین حالت صلح و یگانگی با عشق و حقیقت، او را بردباری و تحمّل عظیم بخشید؛ طوری که طعن و ناسزای دشمنان را هرگز جواب تلخ نمی‌داد و به نرمی و حُسن خُلق، آنان را به راه راست می‌آورد.

از شاعران و عارفان هم روزگار مولانا، سعدی و فخرالدّین عراقی بودند که ظاهرا هر دو نفر با وی دیدار و ملاقات کرده اند. غزل زیر از مولانا، سعدی را شیفتۀ خویش ساخت:

قلمرو زبانی: سرودن: / اواخر: ج آخر / جذّاب: گیرا / سیرت: رفتار / ستودۀ: پسندیده / طعن: سرزنش / ناسزا: دشنام / حُسن خُلق: خوشرفتاری / شـیفته: عاشق / قلمرو ادبی: یک رنگی: کنایه از / جواب تلخ: حس آمیزی

هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست / ما به فلک می‌رویم عزم تماشا کـــه راست

قلمرو زبانی: فلک: آسمان / عزم: قصد / راست: را است / را: نشانه دارندگی و مالکیت / قلمرو ادبی: صد هزاران بار: کنایه از بسیار / نفس: دم، مجاز از لحظه / چپ و راست: تضاد، مجاز از هر سو دو«راست»: جناس همسان

بازگردانی: هر لحظه آواز عشق از چپ و راست می‌رسد. ما به آسمان می‌رویم؛ چه کسی عزم تماشا دارد.

پیام:

مـــــــا به فلـــک بوده‌ایم یار ملـــک بوده‌ایم / باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست

قلمرو زبانی: فلک: آسمان / قافیه میانی (برای رشته انسانی) / یار: دوست / ملک: فرشته / جمله: همگی / قلمرو ادبی: فلک، ملک: جناس ناهمسان / ما، جا: جناس ناهمسان / تلمیح به روز الست.

بازگردانی: ما به آسمان بوده‌ایم یار فرشته بوده‌ایم. باز همگی همان جا می‌رویم؛ زیرا آن جا شهر ماست.

گویند در شب آخر که بیماری مولانا سخت شده بود، خویشان و پیوستگان، بسیار نگران و فرزند مولانا، هر دَم بی تابانه به بالین پدر می‌آمد و باز از اتاق ،» سلطان ولد « بی قرار بودند و بیرون می‌رفت. مولانا در آن حال، آخرین غزل عمر خود را سرود:

رو سر بنه به بالین تنها مرا رهــــــــا کن / ترک من خــــراب شب گـــــــرد مبتلا کن

قلمرو زبانی: رو: برو / نهادن: گذاشتن (بن ماضی: نهاد، بن مضارع: نه) / بالین: بالش، بستر / قلمرو ادبی: رو سر بنه به بالین: کنایه از این که بخواب / خراب: عاشق / شب گرد: شبرو، شب زنده دار

بازگردانی: برو بگیر بخواب، تنها مرا رها کن. منی را که عاشق، شب زنده دار و مبتلا به عشقم ترک کن.

دردی است غیر مـــــردن کان را دوا نباشد / پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

قلمرو زبانی: کان: که آن / دوا نباشد: کنایه از این که درمان ندارد / دوا کن: درمان کن / قلمرو ادبی: استفهام انکاری / واج آرایی «ر» / واژه آرایی: درد، دوا

بازگردانی: درد عشق، دردی است که جز مردن درمانی ندارد. پس من چگونه بگویم که درد من را دوا کن.

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم / با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

قلمرو زبانی: دوش: دیشب / کوی: کوچه / عزم: قصد / قلمرو ادبی: عزم سوی ما کن: کنایه از این که زمان مردنت فرارسیده است.

بازگردانی: دیشب در خواب پیری را در کوچه عشق دیدم. با دست اشارتم کرد که به سوی ما بیا و زمان مردنت فرارسیده است.

عاقبت، روز یکشنبه پنجم جمادی الآخر سال 672 هجری قمری، هنگام غروب آفتاب، خورشید عمر مولانا نیز از این جهان به جهان آخرت سفر کرد. اهل قونیه، از خُرد و بزرگ، در تشییع پیکر مولانا و خاک سپاری، حاضر شدند و همدردی کردند و بسیار گریستند و بر مولانا نماز خواندند.

ابیات زیر، بخشی از غزلی است که گویی، مولانا در مرثیۀ خود و دلداری یاران، سروده است:

تشییع: همراهی و مشایعت کردن جنازه تا گورستان / قلمرو ادبی: این جهان به جهان آخرت سفر کرد: کنایه از اینکه درگذشت / خُرد و بزرگ: تضاد / مرثیه: سوگ سروده

به‌روز مرگ چـــــو تابوت مــــن روان باشد / گمان مبر که مرا دردِ این جهان باشد

قلمرو زبانی: گمان مبر: گمان نکن / قلمرو ادبی: درد این جهان: کنایه از علاقه به این جهان.

بازگردانی: در ‌روز مرگ هنگامی‌که تابوت من روان است و من مرده باشم؛ گمان مکن که من عشق به این جهان دارم.

برای من تو مَگِریْ و مگو: «دریغ! دریغ!» / به دام دیو دراُفـــــــتی؛ دریغ آن باشد

قلمرو زبانی: مَگِریْ: گریه نکن / دریغ: افسوس / قلمرو ادبی: به دام دراُفتادن: کنایه از اسیر شدن / دیو: شیطان.

بازگردانی: برای من تو گریه نکن و مگو: « افسوس! افسوس!». اسیر دیو می‌شوی؛ اسیر شیطان شدن تو حیف است.

کــــدام دانه فرورفت در زمین کــــه نرست؟ / چرا به دانهٔ انسانت این گُمان باشد؟!

قلمرو زبانی: رستن: روییدن (بن ماضی: رست، بن مضارع: روی) / قلمرو ادبی: دانه انسان: اضافه تشبیهی

بازگردانی: کدام دانه در زمین فرورفت که پس از آن نرویید؟ چرا گمان می‌کنی انسان پس از مرگ رشد نمی‌کند و نابود می‌شود؟!

زندگانی جلال الدین محمد، مشهور به مولوی؛ بدیع الزمان فروزانفر، با تلخیص و اندک تغییر

واژگانی که دارای ارزش املایی اند

خطیب / اسرار / مناسک / بصیرت / اصرار(شبه هم آوا← اسرار: رازها) / عازم / نواحی / بهره / سیر / سفر / غضب / هیاهو / برخاستند / پرغوغا / عزم / افغان / برزن / درخواست / سیرت / مرثیه / خُرد و بزرگ /

« مرثیه و سوگواری / خُرد و بزرگ / درخواست و طلب / افغان و زاری / غوغا و هیاهو / سفر و حضر / نواحی هجرت / اخلاق و سیرت / اسرارنامه عطار »

کارگاه متن پژوهي

قلمرو زباني

۱- واژه مرشد در متن درس، به چه معنايي است؟ - پیر و راهنما

2- چهار تركيب اضافي که اهمّيت املايي داشته باشد، از متن درس بيابيد و بنويسيد. -

3- گاه، واژه از نظر نقش دستوري، پيروِ گروه اسمي پيش از خود است؛ به اين گونه نقش ها در اصطلاح نقش هاي تَبَعي مي گوييم:

كنون براي كاربرد هريك از نقش هاي تبَعي، مثال مناسب بنويسيد.

قلمرو ادبي

1- براي کاربرد هر آرايه زير، نمونه اي از متن درس بيابيد.

واج آرايي: / حس آميزي / تشبيه:

2- بخش مشخّص شده در سرود. زير، بيانگر کاربرد كدام آراي. ادبي است؟ دليل خود را بنويسيد.

بيداري زمان را با من بخوان به فرياد / ور مرد خواب و خفتي، / «رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها كن « (محمّدرضا شفيعي کدکني)/ تضمین

قلمرو فکري

۱- درباره پير و مراد اصطلاحات و پيوند آن با زندگي مولوي توضيح دهيد.

2- با توجّه به متن درس، به اعتقاد مولانا، چه چيزي را بايد مايه دريغ و افسوس دانست؟

3- کدام بيت درس، با اين سروده حافظ، ارتباط معنايي دارد؟ پيام مشترک آنها را بنويسيد.

چنين قفس نه سزاي چو من خوش الحاني است / روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم / رضوان: بهشت، نام فرشته ای که نگهبان بهشت است.

مـــــــا به فلـــک بوده‌ایم یار ملـــک بوده‌ایم / باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست

جهان خاکی جایگاه ما نیست. ما از جهان مینوی به این جهان آمده ایم و دوباره به آن جهان بازخواهیم گشت.

4- بيت زير، بيانگر چه ديدگاهي است؟

كدام دانه فرو رفت در زمين كه نرُست؟ / چرا به دانه انسانت اين گُمان باشد؟

5- بر مبناي متن درس، خلق و خوي مولانا را با اين آيات قرآن کريم که به حضرت موسي و حضرت هارون خطاب است، مقايسه کنيد.

اذِهَباَ إلِىَ فرْعَوْنَ إنِهُ طَغى. فَقُولا لهُ قَوْلاً ليِّناً.. . (سوره طه/ آيه 43 و 44)

گنج حکمت: چنان باش

خواجه عبدالکریم، [که] خادم خاصّ شیخ ما، ابوسعید ـ قدس الله روحَهُ العَزیزـ بود گفت:«روزی درویشی مرا بنشانده بود تا از حکایت‌های شیخ ما، او را چیزی می‌نوشتم.»

کسی بیامد که شیخ، تو را می‌خواند برفتم. چون پیش شیخ رسیدم، شیخ پرسید که چه کار می‌کردی؟ گفتم درویشی حکایتی چند خواست، از آنِ شیخ، می‌نوشتم.

شیخ گفت «یا عبدالکریم، حکایت نویس مباش، چنان باش که از تو حکایت کنند!»

قلمرو زبانی: خواجه: سرور آقا / خادم: خدمتکار/ خاص: ویژه/ شیخ: پیر / قدس الله روح العزیز: خداوند روح گرامی او را پاک گرداند/ خواندن: صدا کردن/

اسرار التوحید، محمد بن منوّر

درس 7: باران محبت

درس 7: باران محبت

◙ حق تعالی چون اصناف موجودات می‌آفرید، وسایط گوناگون در هر مقام بر کار کرد. چون کار به خلقت آدم رسید، گفت «إنّی خالقٌ بشراً مِن طین» خانه آب و گل آدم من می‌سازم. جمعی را مُشتبه شد گفتند: «نه همه تو ساخته‌ای؟»

قلمرو زبانی: اصناف: جمعِ صنف، انواع، گونه ها، گروه ها / وسائط: جمعِ وسيطه يا واسطه، آنچه که به مَدَد يا از طريق آن به مقصود مي رسند. / مَقام: جایگاه، موضع / بر کار کرد: به کار برد / خالق: آفریننده / طین: خاک / مشتبه: اشتباه کننده، دچار اشتباه / مشتبِه شدن: به اشتباه افتادن / خانه آب و گل آدم: استعاره از کالبد انسان / نه همه تو ساخته‌ای: آیا تو همه را نساخته‌ای؟؛ استفهام انکاری / قلمرو ادبی: إنّی خالقٌ ... طین: من بشری از خاک می‌آفرینم، تضمین /

بازگردانی: خداوند زمانی که انواع موجودات(= هستمندان) را می‌آفرید در ساختن هر چیز از میانجی و وسیله ای بهره برد. هنگامی که نوبت به آفرینش انسان رسید، فرمود من بشری از گل می‌آفرینم. آب و گل (جسم) انسان را بدون واسطه خلق می‌کنم. گروهی به اشتباه افتادند و گفتند: مگر همه موجودات را تو نیافریده‌ای؟!

◙ گفت: اینجا اختصاصی دیگر هست که این را به خودی خود می‌سازم بی واسطه، که در او گنج معرفت تعبیه خواهم کرد.

قلمرو زبانی: معرفت: شناخت، عشق، درک حقیقت / تعبیه : جاسازی، قرار دادن / قلمرو ادبی: گنج معرفت: ‌اضافه تشبیهی

بازگردانی: این جا ویژه من است. من به تنهایی آن را می‌سازم؛ زیرا در آن گنج شناخت جاسازی خواهم کرد.

◙ پس جبرئیل را بفرمود که برو از روی زمین یک مشت خاک بردار و بیاور. جبرئیل-علیه السلام- برفت؛ خواست که یک مشت خاک بردارد. خاک جبرئیل را گفت: ای جبرئیل چه می‌کنی؟

گفت: تو را به حضرت می‌برم که از تو خلیفتی می‌آفریند.

قلمرو زبانی: «را» در «جبرئیل را بفرمود»: به معنای «به»، حرف اضافه / حضرت: بارگاه، آستانه، پیشگاه /«را» در «جبرئیل را گفت»: به معنای «به»، حرف اضافه / خلیفت: خليفه، جانشين/ قلمرو ادبی: خاک جبرئیل را گفت: جانبخشی / از تو خلیفتی می‌آفریند: تلميح دارد به آيه «انّي جاعل في الارضِ خليفةً»

بازگردانی: پس خداوند به جبرئیل فرمود که برو از روی زمین یک مشت خاک بردار و بیاور. جبرئیل (ع) رفت و خواست که یک مشت خاک از زمین بردارد. خاک به جبرئیل گفت: ای جبرئیل چه کار می‌کنی؟

جبرئیل گفت: تو را به بارگاه خداوند می‌برم که از تو جانشینی می‌آفریند.

◙ خاک سوگند برداد به عزّت و ذوالجلالی حق مرا مبر که من طاقت قرب ندارم و تاب آن نیارم. من نهایت بُعد اختیار کردم که قرب را خطر بسیار است.

قلمرو زبانی: عزّت: گرامی بودن / ذوالجلال: صاحب بزرگي و شکوه / ذوالجلالی: بزرگواری / طاقت: توان / قرب: نزدیک شدن، هم جواری / تاب آوردن: تحمل کردن / نهایت: پایان / بعد: دوری، فاصله / اختیار کردم: برگزیدم / «را» در «قرب را خطر»: اضافه گسسته؛ خطر قربت / قلمرو ادبی: خاک سوگند برداد: جانبخشی / قرب، بعد: تضاد /

بازگردانی: خاک قسم داد و گفت به گرامی بودن و بزرگواری خداوند تو را سوگند می‌دهم که مرا همراه خود نبر؛ زیرا من توان نزدیکی به خداوند را ندارم و آن را تحمل نمی‌کنم. من پایان دوری را برگزیدم؛ زیرا در نزدیکی خطرهای بسیاری است.

◙ جبرئیل چون ذکر سوگند شنید به حضرت بازگشت. گفت خداوندا، تو داناتری خاک تن درنمی‌دهد. میکائیل را بفرمود :«تو برو؛» او برفت. همچنین سوگند برداد. اسرافیل را فرمود: «تو برو.» او برفت همچنین سوگند برداد؛ برگشت.

قلمرو زبانی: ذکر: یاد کردن، گفتن / حضرت: بارگاه، آستانه، پیشگاه / «را» در «میکائیل را بفرمود»: به معنای «به»، حرف اضافه / / قلمرو ادبی: تن دردادن: کنایه از پذیرفتن

بازگردانی: جبرئیل هنگامی‌که ذکر سوگند را شنید به بارگاه خداوند بازگشت. گفت خداوندا، تو داناتری که خاک نمی‌پذیرد. خداوند به میکائیل فرمود تو برو و او رفت. همچنین خاک میکائیل را سوگند داد. خداوند به اسرافیل فرمود تو برو؛ او رفت؛ خاک اسرافیل را سوگند داد اسرافیل بازگشت.

◙ حق- تعالی-عزرائیل را بفرمود برو اگر به طوع و رغبت نیاید به اکراه و اجبار برگیر و بیاور.

قلمرو زبانی: تعالی: والا / «را» در «عزرائیل را بفرمود»: به معنای «به»، حرف اضافه / طوع: فرمان برداري، اطاعت، فرمانبري / رغبت: ميل و اراده، خواست / اکراه: زور /

بازگردانی: خداوند به عزرائیل دستور داد که برو اگر به میل و رغبت نیامد او را به زور و اجبار بیاور.

◙ عزرائیل بیامد و به قهر یک قبضه خاک از روی جمله زمین برگرفت. آن خاک را میان مکه و طائف فرو کرد. عشق حالی دو اسبه می‌آمد.

قلمرو زبانی: قهر: چیرگی / به قهر: به زور / قبضه: یک مشت از هر چيزي / جمله: همه / فروکرد: داخل کرد / قلمرو ادبی: / دواسبه: کنایه از تند و تیز، شتابان / عشق ... می‌آمد: جانبخشی

بازگردانی: عزرائیل آمد و به زور و غلبه یک مشت خاک را از همه زمین برداشت؛ سپس آن را در زمینی میان مکه و طائف پنهان کرد. عشق تند و سریع می‌آمد.

◙ جملگی ملایکه را در آن حالت انگشت تعجب در دندان تحیّر بماند که آیا این چه سرّ است که خاک ذلیل را به حضرت عزّت به چندین اعزاز می‌خوانند و خاک در کمال مذّلت و خواری، با حضرت عزّت و کبریایی، چندین ناز می‌کند و با این همه، حضرت غنا دیگری را به جای او نخواند و این سرّ با دیگری در میان ننهاد.

قلمرو زبانی: جملگی: همه / تحیّر: حیران بودن / انگشت تعجب، دندان تحيّر: هر دو اضافه اقترانی / سرّ: راز / آیا این چه سرّ است: خلاف هنجار زبان(دو ادات پرسش) / ذلیل: فرومایه / اعزاز: بزرگداشت، گرامی شمردن / مذلت: فرومايگي، خواري، مقابل عزّت / کبریا: بارگاه خداوند / کبریایی: منسوب به کبريا، خداوند تعالي / غَنا: بي نيازي، توانگري (غِنا: آوازخوانی) / در میان نهادن: کنایه از مطرح کردن / قلمرو ادبی: انگشت در دندان ماندن: کنايه از متعجب شدن / حضرت: مجاز از خود خداوند / خاک ... ناز می‌کند: جانبخشی / مذلت، عزّت: تضاد

بازگردانی: همگی فرشتگان از کار خداوند در شگفت ماندند که این چه رازی است که خاک فرومایه را به بارگاه خداوندی با چندین بزرگداشت و احترام صدا می‌کنند و خاک در کمال فرومایگی و پستی، با خداوند، این چنین ناز می‌کند و با این همه، خداوند بی نیاز، دیگری را به جای او صدا نمی‌کند و این راز را برای دیگری مطرح نمی‌کند.

◙ الطاف الوهیّت و حکمت ربوبیّت به سرّ ملایکه فرو می‌گفت «إنّی أعلم ما لا تَعلمون» شما چه دانید ما را با این مشتی خاک چه کارها از ازل تا ابد در پیش است؟ معذورید که شما را سر و کار با عشق نبوده است.

قلمرو زبانی: الطاف: ج لطف / الوهیت: خدایی، خداوندی / حکمت: دانش / ربوبیّت: الوهيّت و خدايي، پروردگاري / ازل: گذشته بسیار دور و بی آغاز / ابد: آینده بسیار دور و بی پایان / را: در «شما را سر و کار» اضافه گسسته / قلمرو ادبی: سر: مجاز از دل / «إنّی أعلم ما لا تَعلمون»: همانا من می‌دانم آنچه را شما نمی‌دانید، تضمین / ازل، ابد: تضاد / معذور: بخشوده، معاف / سر و کار کسی با عشق بودن: کنایه از اینکه با عشق آشنا نيستيد.

بازگردانی: لطف خداوندی و دانش الهی به قلب فرشتگان الهام می‌کرد که من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید. ای فرشتگان، شما چه آگاهی دارید که ما (خداوند) از روز نخست آفرینش(ازل) تا انتهای آن(ابد) با این یک مشت خاک (انسان) چه کارهایی پیش رو داریم. عذر شما پذیرفته است، زیرا شما سرو کاری با عشق نداشته‌اید.

◙ روزکی چند صبر کنید تا من بر این یک مشت خاک، دست کاری قدرت بنمایم تا شما در این آینه، نقش‌های بوقلمون بینید. اوّل نقش آن باشد که همه را سجده او باید کرد.

قلمرو زبانی: روزک: چند روز اندک / بوقلمون: گونه‌ای پرنده / را: در«همه را» زائد / قلمرو ادبی: خاک: مجاز از کالبد انسان / آینه: استعاره از وجود انسان / بوقلمون: تشبیه، وجه شبه: رنگارنگی

بازگردانی: چند مدتی صبر کنید تا من قدرت خود را در این یک مشت خاک به شما نشان دهم تا شما جلوه‌های گوناگون و نقش‌های رنگارنگ در آیینه آفرینش انسان ببینید. نخستین نقش و جلوه آن است که همه شما (فرشتگان) باید به او(انسان) سجده کنید.

◙ پس از ابر کرم باران محبّت بر خاک آدم بارید و خاک را گل کرد و به ید قدرت در گل از گل دل کرد.

قلمرو زبانی: ید: دست / قدرت: توان و نیرو / دل کرد: دل ساخت / قلمرو ادبی: ابر کرم: اضافه تشبیهی / باران محبّت: اضافه تشبیهی / خاک آدم: مجاز از کالبد آدم / دل: مجاز از عشق / جناس: گل، دل / مراعات نظیر: خاک، گل، ابر، باریدن

بازگردانی: پس خداوند از ابر کرم و لطف خود باران محبّت را بر خاک آدم بارید و آن خاک را به گل تبدیل کرد و با دست قدرتمند خود از گل، دل را آفرید.

پیام: آفرینش عشق در آدم

۱- از شبنم عشق خاک آدم گل شد / صد فتنه و شور در جهان حاصل شد

قلمرو زبانی: شبنم: ژاله، رطوبتی که شب بر روی گیاهان می نشیند / فتنه: بلا و گرفتاری / شور: هیجان و شوق / قلمرو ادبی: شبنم عشق: اضافه تشبیهی / صد: مجاز از بسیار /

بازگردانی: وجود خاکی انسان را با عشقی که همانند شبنم بود درهم آمیخت(سرشت). به همین سبب عشق فتنه‌ها و شورها در جهان پدید آمد.

پیام: جاسازی عشق در آدمی

۲- سرنشتر عشق بر رگ روح زدند / یک قطره فرو چکید و نامش دل شد

قلمرو زبانی: نشتر: نیشتر، گونه‌ای تیغ / قلمرو ادبی: رگ روح: اضافه استعاری / مراعات نظير: رگ، روح و دل.

بازگردانی: از آمیزش عشق الهی و روح انسانی قطره‌ای حاصل گردید که دل نام گرفت.

پیام:

◙ جمله در آن حالت متعجّب وار می‌نگریستند که حضرت جلّت به خداوندی خویش در آب و گل آدم چهل شباروز تصرف می‌کرد.

و در هر ذرّه از آن گل، دلی تعبیه می‌کرد و آن را به نظر عنایت پرورش می‌داد و حکمت با ملایکه می‌گفت: شما در گل منگرید در دل نگرید.

قلمرو زبانی: جمله: همه / متعجب وار: با تعجب / می‌نگریستند: نگاه می‌کردند (بن ماضی: نگریست؛ بن مضارع: نگر)/ حضرت: آستانه، پيشگاه، درگاه / جلّت: بزرگ است / شباروز: شب و روز، شبانه روز / تصرف می‌کرد: دست کاری می‌کرد / تعبیه کردن: قرار دادن، جاسازي كردن / عنایت: توجّه، لطف، احسان / حکمت: دانش و راز قلمرو ادبی: حضرت: مجاز از خداوند / منگرید: کنایه از توجه نکنید

بازگردانی: همه موجودات عالم بالا در آن حال با تعجب نگاه می‌کردند که پرورد گار بزرگ با قدرت خدایی خود چهل شبانه روز مشغول ساختن گل انسان بود. و درهر ذره از گل آدم دلی می‌ساخت و آن را با نظر و توجه پرورش می‌داد و دانش و حکمت به فرشتگان می‌آموخت و (گوشزد می‌کرد) که شما به گل (قالب و جسم ظاهری انسان) نگاه نکنید. به دل نگاه کنید (توجه کنید).

پیام: توجه فرشتگان به ظاهر آدم و توجه خداوند به دل

گر من نظری به سنگ بر، بگمارم / از سنگ دلی سوخته بیرون آرم

قلمرو زبانی: نظر: نگاه / به سنگ بر: دو حرف اضافه برای یک متمم / گماردن: مشغول کردن، منصوب کردن (بن ماضی: گماشت؛ بن مضارع: گمار) / قلمرو ادبی: سوخته: کنایه از عاشق

بازگردانی: اگر من به سنگ هم توجه بکنم، آن سنگ سخت را تبدیل به دلی سوخته و عاشق خواهم کرد.

پیام: توانایی خداوند در آفرینش

◙ اینجا عشق معکوس گردد. اگر معشوق خواهد که از او بگریزد، او به هزار دست در دامنش آویزد. آن چه بود که اول می‌گریختی و این چیست که امروز درمی‌آویزی؟

قلمرو زبانی: معکوس: وارون/ ‌گریختن: فرار کردن (بن ماضی: گریخت؛ بن مضارع: گریز) / قلمرو ادبی: هزار دست: کنایه از با همۀ توان / دست در دامن کسي آويختن: کنايه از متوسل به او / بگریزد، آویزد؛ می‌گریختی، درمی‌آویزی: تضاد / سجع / اشتقاق: بگريزد و مي گريختي (رشته انسانی)

بازگردانی: در این جا عشق وارونه عمل می‌کند. اگر معشوق(خداوند) بخواهد که از عاشق (آدم) فرار کند، عاشق با همه توان او را می‌گیرد. آن چه بود که اوّل فرار می‌کردی و این چیست که امروز چنگ زده‌ای و رها نمی‌کنی؟

◙ آن روز گل بودم، می‌گریختم، امروز همه دل شدم، درمی‌آویزم.

قلمرو ادبی: جانبخشی / سجع / دل، گل: جناس/ می‌گریختم، درمی‌آویزم: تضاد

بازگردانی: آدم می‌گوید: آن روز گل بودم، فرار می‌کردم. امروز همه دل شده ام. خدا را رها نمی‌کنم. )

◙ همچنین هر لحظه از خزاین غیب گوهری در نهاد او تعبیه می‌کردند تا هر چه از نفایس در خزاین غیب بود در آب و گل آدم دفین کردند، چون نوبت به دل رسید، گل آدم را از بهشت بیاوردند و به آب حیات ابدی سرشتند و به آفتاب نظر بپروردند.

قلمرو زبانی: خزاین: ج خزینه، گنجینه‌ها / غیب: نهان / گوهر: جواهر / نهاد: ذات / تعبیه کردن: قرار دادن، جاسازي كردن / نفایس: جمعِ نفيسه، چيزهاي نفيس و گران بها / دفین کردن: دفن کردن / حیات: زندگی(هم آوا؛ حیاط: محوطه باز خانه) / ابد: زمان آینده که نهایت ندارد، جاوید / سرشتند: آمیختند(بن ماضی: سرشت؛ بن مضارع: سریش) / بپروردند: پرورش دادند. قلمرو زبانی: گوهر: استعاره از هر چیز ارزشمند / آب و گل: مجاز از کالبد / آفتاب نظر: اضافه تشبیهی /

بازگردانی: همچنین هر لحظه از گنجینه‌های الهی، جواهری در ذات انسان جاسازی می‌کردند تا هر چیز گران بها که در گنجینه الهی بود در آب و گل آدم نهادند، زمانی که نوبت به دل رسید، گل آدم را از بهشت آوردند و با آب زندگانی ابدی آمیختند و با آفتاب نظر خداوندی پرورش دادند.

◙ چون کار دل به این کمال رسید، گوهری بود در خزانه غیب که آن را از نظر خازنان پنهان داشته بود. فرمود که آن را هیچ خزانه لایق نیست الّا حضرت ما یا دل آدم.

قلمرو زبانی:: کامل بودن / گوهر: جواهر / خزانه: گنجینه / غیب: نهان / خازن: نگه دارنده، نگهبان / را» در «آن را هیچ...»: اضافه گسسته: هيچ خزانه لايق آن نبود / لایق: شایسته / الا: مگر / حضرت: آستانه، پيشگاه، درگاه / قلمرو ادبی: گوهری بود ... غیب: تشبیه

بازگردانی: چون آفرینش انسان به این مرحله از تکامل رسید، عشق همانند گوهری بود در گنجینه غیب که خداوند آن را از نگهبانان (فرشتگان) پنهان کرده بود. نگاهداری آن را خود خداوند به عهده گرفته بود؛ زیرا که هیچ خزانه‌ای شایسته آن گوهر(عشق) نبود مگر خداوند یا دل انسان.

◙ آن چه بود؟ گوهر محبت بود که در صدف امانت معرفت تعبیه کرده بودند و بر ملک و ملکوت عرضه داشته هیچ کس استحقاق خزانگی و خزانه داری آن گوهر نیافته خزانگی آن را دل آدم لایق بود که به آفتاب نظر پرورده بود و به خزانه داری آن جان آدم شایسته بود.

قلمرو زبانی: محبت: عشق / تعبیه کردن: قرار دادن، جاسازي كردن / ملکوت: عالم غيب، جهان بالا / عرضه داشتند: ارائه کردند / استحقاق: سزاواري، شايستگي/ خزانگی: نگهداری / گوهر: جواهر / را» در «آن را دل آدم لایق بود»: اضافه گسسته: دل آدم لايق آن بود / لایق: شایسته / قلمرو ادبی: گوهر محبت: اضافه تشبیهی / صدف امانت معرفت: اضافه تشبیهی / مُلک و ملکوت: اشتقاق، مجازاً همه آفرينش./ گوهر دوم: استعاره از عشق / آفتاب نظر: اضافه تشبیهی / تلمیح به آیه «إِنَّا عَرَضْنَا الْأمَانة عَلىَ السَّمَاوَاتِ...»

بازگردانی: آن چه بود؟ عشق بود که به عنوان امانت الهی جاسازی کرده بودند و بر همۀ موجودات ارائه کرده بودند، هیچ کس شایسته نگهداری آن گوهر نبود. فقط دل آدم شایسته نگهداری آن بود. دلی که با آفتاب نظر الهی پرورده شده بود و جان آدم شایسته نگهداری از آن بود.

پیام: ارزش آدمی به عشق است، هدف آفرینش آدمی عشق است

◙ ملایکه مقرب، هیچ کس آدم را نمی‌شناختند. یک به یک بر آدم می‌گذشتد و می‌گفتند: «آیا این چه نقش عجیبی است که می‌نگارند؟»

قلمرو زبانی: ملایکه: فرشتگان / مقرب: آن كه نزدكي به كسي شده و در نزد او منزلت پيدا كرده است. / هیچ کس آدم را نمی‌شناختند.: شناسه جمع برای نهاد مفرد / آیا این چه ... است: خلاف هنجار زبان / نگاشتن: نقاشی کردن (بن ماضی: نگاشت، بن مضارع: نگار) / قلمرو ادبی:

بازگردانی: فرشتگان نزدیک به خداوند هیچ کس آدم را نمی‌شناختند. یکی یکی از کنار آدم می‌گذشتد و می‌گفتند: « این چه موجود عجیبی است که آن را می‌سازند؟»

پیام: شگفتی فرشتگان از آفرینش آدم

◙ آدم به زیر لب آهسته می‌گفت: اگر شما مرا نمی‌شناسید، من شما را می‌شناسم. باشید تا من سر از خواب خوش بردارم، اسامی ‌شما را یک به یک برشمارم.

قلمرو زبانی: باشید: صبر کنید / اسامی: ج اسم / قلمرو ادبی: زیر لب: کنایه از یواش و آرام / سر از خواب برداشتن: کنایه از بیدار شدن / تلمیح به آیه «وعَلمَّ آدمَ الاسَماء کُلهَّا»

بازگردانی: آدم زیر لب و آهسته می‌گفت: اگر شما مرا نمی‌شناسید، من شما را می‌شناسم. صبر کنید تا من زنده شوم، نام‌های شما را یکی یکی بازگو می‌کنم.

◙ هر چند که ملایکه در او نظر می‌کردند، نمی‌دانستند که این چه مجموعه‌ای است تا ابلیس پرتلبیس یک باری گرد او طواف می‌کرد. چون ابلیس گرد جمله قالب آدم برآمد. هر چیزی را که بدید دانست که چیست؛ اما چون به دل رسید، دل را بر مثال کوشکی یافت. هر چند کوشید که راهی یابد تا در درون دل در رود هیچ راه نیافت.

قلمرو زبانی: مجموعه: آنچه از اجزای کوچک‌تر تشکیل شود. / تلبيس: حقيقت را پنهان کردن، حيله و مکر به کار

بردن، نيرنگ سازي / پرتلبیس: پرفریب / طواف کردن: گشتن پیرامون چیزی / بر مثال: همانند / کوشک: ساختمانی بلند، وسیع و زیبا که اغلب در میان باغ قرار گرفته است؛ قصر، کاخ / در رود: داخل شود / قلمرو ادبی: دل را بر مثال کوشکی یافت: تشبیه /

بازگردانی: هر چه قدر فرشتگان با دقت به انسان می‌نگریستند نمی‌توانستند به حقیقت آدم پی ببرند تا اینکه شیطان فریبکار یک بار به دقت او را ورانداز کرد (گرداگرد آدم گشت) هر چیزی را که دید فهمید که چیست؛ اما چون به دل آدم رسید، دل را همانند کاخی یافت. هر چه کوشید که راهی بیابد تا درون دل داخل شود، هیچ راه نیافت.

پیام: ناآگاهی فرشتگان از سرشت آدم

◙ ابلیس با خود گفت هر چه دیدم سهل بود؛ کار مشکل این جاست. اگر ما را وقتی آفتی رسد، ازین شخص ازین موضع تواند بود و اگر حق تعالی را با این قالب سر و کاری باشد یا تعبیه‌ای دارد درین موضع تواند داشت. با صد هزار اندیشه نومید از در دل بازگشت.

قلمرو زبانی: سهل: آسان / را» در « ما را وقتی آفتی رسد»: حرف اضافه؛ به ما وقتی آفتی رسد / آفت: زیان، آسیب / شخص: فرد / را» در « حق تعالی را با این قالب سر و کاری باشد»: دارندگی؛ حق تعالی با این قالب سر و کاری دارد / موضع: جا / تعبیه: جاسازی / نومید: ناامید / قلمرو ادبی: هزار: مجاز از بسیار / در دل: اضافه استعاری

بازگردانی: با خود گفت هر چه را که دیدم شناخت آن آسان بود. کار مشکل این جاست (دل). اگر روزی به ما آسیبی برسد از این جایگاه (دل) خواهد بود و اگر خداوند بخواهد با انسان رابطه و سر و کاری داشته باشد یا چیزی را می‌خواهد در آدم جاسازی کند، این مکان خواهد بود.

پیام: ارزش دل و عشق

◙ ابلیس را چون در دل آدم بار ندادند و دست رد به رویش باز نهادند مردود همه جهان گشت.

قلمرو زبانی: بار دادن: اجازه حضور دادن / دست رد: اضافه اقترانی / مردود: رد شده / قلمرو ادبی: جهان: مجاز از جهانیان

بازگردانی: چون شیطان را به دل انسان راه ندادند و او را نپذیرفتند از طرف همه جهانیان رانده شد.

پیام: مردود شدن ابلیس

مرصاد العباد من المبدأ إلی المعاد؛ نجم الدین رازی (دایه)

کارگاه متن پژوهی

قلمرو زبانی

1) معنای واژه های مشخّص شده را بنویسید.

تا در تحصیل فضل و ادب، رغبتی صادق نباشد، این منزلت نتوان یافت. (كلیله و دمنه) / رغبت: ميل و اراده، خواست

ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست / در حضرت كریم، تمناّ چه حاجت است؟ (حافظ) / حضرت: آستانه، پيشگاه، درگاه

نانم افزود و آبرویم كاست / بینوایی به از مذلّتِ خواست (سعدی) / مذلّتِ: خواری

شکل همزه

2) با دقّت و توجّه به جدول زیر، شكل ها و جایگاه همزه را در زبان فارسی بهتر بشناسیم:

شكل همزه

ا

ء

آ

أ

ؤ

ئ

مثال

ابر

اراده

اجرت

جزء

شیء

آسان

الآن

مار بوآ

رأفت

مبدأ

رؤیا

مؤلّف

لؤلؤ

هیئت

متلألئ

رأفت: مهرباني، شفقت / متلألئ: درخشان، تابان / هیئت: شکل، ظاهر، دسته اي از مردم

اكنون برای كاربرد هر یک از شکل های مختلف همزه، سه واژه مناسب بیابید و بنویسید.

شكل همزه

ا

ء

آ

أ

ؤ

ئ

مثال

اصناف

اسرافیل

اردک

سوء

شیء

آمدن

مآخذ

مار بوآ

مأخذ

ملجأ

رؤیت

رؤسا

تلألؤ

عزرائیل

متأنّئ

3) در بند پایانی درس، جمله های مرکّب و پیوندهای وابسته ساز را مشخّص کنید.

◙ ابلیس با خود گفت (که)هر چه دیدم سهل بود؛ کار مشکل این جاست. / پیوندهای وابسته ساز: که

◙ اگر ما را وقتی آفتی رسد، ازین شخص ازین موضع تواند بود. / پیوندهای وابسته ساز: اگر

◙ اگر حق تعالی را با این قالب سر و کاری باشد یا تعبیه‌ای دارد درین موضع تواند داشت. / پیوندهای وابسته ساز: اگر

◙ ابلیس را چون در دل آدم بار ندادند و دست رد به رویش باز نهادند مردود همه جهان گشت. / پیوندهای وابسته ساز: چون

حرف پیوند

قلمرو ادبی

1) عبارت زیر را از دید آرایه های ادبی، بررسی كنید.

پس، از ابر كرم، باران محبّت بر خاك آدم بارید و خاك را گِل كرد و به ید قدرت در گِل از گِل، دل كرد.

قلمرو ادبی: ابر کرم: اضافه تشبیهی / باران محبّت: اضافه تشبیهی / خاک آدم: مجاز از کالبد آدم / دل: مجاز از عشق / جناس: گل، دل / مراعات نظیر : خاک، گل، ابر، باریدن

2) در بیت زیر «استعاره» را مشخّص كنید و آن را بررسی نمایید.

سر نشترِ عشق بر رگِ روح زدند / یك قطره فرو چكید و نامش دل شد

رگ روح: اضافه استعاری

3) برای هر مفهوم زیر، از متن درس، معادل كنایی بیابید و بنویسید.

نپذیرفتن: تن درنمی‌دهد.

متوسّل شدن: در دامن کسی آویختن

شتاب داشتن: دو اسبه

قلمرو فکری

1) در عبارت های زیر، مقصود از قسمت های مشخّص شده چیست؟

الف) شما در این آینه، نقش های بوقلمون بینید. / آینه: استعاره از کالبد آدمی

ب) هر لحظه، از خزاین غیب، گوهری، در نهاد او تعبیه می كردند. / گوهر: استعاره از عشق یا علم یا هر چیز ارزشمند

پ) از حکمتِ ربوبیت به سِرّ ملایکه فرو می گفت. / سر: مجاز از دل

2) هر بیت، با كدام قسمت از متن درس تناسب مفهومی دارد؟

نازِ تو و نیازِ تو شد، همه دلپذیر من / تا ز تو دلپذیر شد، هستی ناگزیر من (حسین منزوی)

آیا این چه سرّ است که خاک ذلیل را به حضرت عزّت به چندین اعزاز می‌خوانند و خاک در کمال مذّلت و خواری، ... این سرّ با دیگری در میان ننهاد.

نیست جانش محرم اسرار عشق / هر که را در جان، غم جانانه نیست (خواجوی کرمانی)

شما چه دانید ما را با این مشتی خاک چه کارها از ازل تا ابد در پیش است؟ معذورید که شما را سر و کار با عشق نبوده است.

تو ز قرآن، ای پسر، ظاهر مبین / دیو، آدم را نبیند غیر طین (مولوی)

و در هر ذرّه از آن گل، دلی تعبیه می‌کرد و آن را به نظر عنایت پرورش می‌داد و حکمت با ملایکه می‌گفت: شما در گل منگرید در دل نگرید.

3) درباره ارتباط معنایی آیات شریفه زیر و متن درس توضیح دهید.

الف) «وعَلمَّ آدمَ الاسَماء کُلهَّا» = همه نام ها را به آدم آموخت. (سوره بقره، آیه 31)

◙ آدم به زیر لب آهسته می‌گفت: اگر شما مرا نمی‌شناسید، من شما را می‌شناسم. باشید تا من سر از خواب خوش بردارم، اسامی ‌شما را یک به یک برشمارم.

ب) «إِنَّا عَرَضْنَا الْأمَانة عَلىَ السَّمَاوَاتِ وَالْأرْضِ وَالجْبَالِ فَأَبینَ أنَ یحْمِلنْهَا وَأشَفَقْنَ مِنْهَا وحَملَهَا الْإنِسَانُ إنِّه کاَنَ ظَلوما جَهولا» (سوره احزاب، آیه 72)= ما امانت را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه کردیم؛ پس، از پذیرفتن و حمل آن خودداری کردند و از آن هراسناک بودند و انسان، آن را بر دوش کشید. به درستی که او بسیار ستمگر و نادان بود.

◙ آن چه بود؟ گوهر محبت بود که در صدف امانت معرفت تعبیه کرده بودند و بر ملک و ملکوت عرضه داشته هیچ کس استحقاق خزانگی و خزانه داری آن گوهر نیافته خزانگی آن را دل آدم لایق بود که به آفتاب نظر پرورده بود و به خزانه داری آن جان آدم شایسته بود.

درس6: پرورده عشق

درس6: پرورده عشق

۱- چون رایت عشق آن جهانگیر / شد چون مه لیلی آسمان گیر

قلمرو زبانی: چون نخست: هنگامی‌که / رایت: درفش، پرچم، بیرق / جهانگیر: گیرنده جهان، فتح کننده دنیا، منظور مجنون است / چون دوم: مانند / مه: ماه / قلمرو ادبی: قالب: مثنوی / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (رشته انسانی)/ رایت عشق: اضافه تشبیهی / «چون» نخست و دوم: جناس همسان / چون مه لیلی: تشبیه / مه: استعاره از جمال و کمال لیلی / آسمان گیر: کنایه از پرآوازه /

موقوف المعانی / درون مایه شعر: سختی های عشق

بازگردانی: ماه، در شب، بر چهرهٔ آسمان طلوع می کند و گسترهٔ آسمان را نورانی می کند (تسخیر می کند) عشق مجنون نیز به سانِ ماه، علم خود را به نشانهٔ تسخیر جهان برمی افرازد.

پیام: عشق مجنون

2- هر روز خَنیده نام‌تر گشت / در شیفتگی تمام تر گشت

قلمرو زبانی: خنیده: مشهور، معروف، نامدار / خنیده نام تر گشتن: مشهورتر شدن، پرآوازه تر گردیدن/ شیفتگی: عاشقی / قلمرو ادبی: واج آرایی: «ر» / گشت: واژه آرایی، ردیف / جناس: هر، در

بازگردانی: هر روز نامش مشهورتر شد و در عشق و شیفتگی کامل تر گشت.

پیام: کمال عشق مجنون

3- برداشــته دل ز کـــار او بخت / درمانده پدر به کار او سخت

قلمرو زبانی: درمانده: درمانده شده / سخت: به سختی / قلمرو ادبی: بخت دل ز کار او برداشته: جانبخشی، کنایه از ناامید شدن / بخت، سخت:‌ جناس / واژه آرایی: کار، او

بازگردانی: بخت و اقبال از او ناامید شده و پدر نیز در کار عشق او به سختی درمانده شده بود.

پیام: ناامیدی از درمان مجنون

4- خویشــان همــه در نیاز با او / هر یک شده چـاره‌ساز با او

قلمرو زبانی: خویشان: ج خویش، اقوام / نیاز: دعا / چاره‌ساز: چاره یاب / قلمرو ادبی: ردیف: با او

بازگردانی: بستگان و خویشاوندان مجنون با پدر مجنون دعا می‌کردند و در فکر راه چاره بودند.

پیام: چاره جویی برای حل مشکل

5- بیچـــارگی ورا چـــو دیدند / در چاره‌گــری زبان کـشیدند

قلمرو زبانی: بیچارگی: درماندگی، بدبختی / ورا: وی را (مجنون) / چاره‌گری: تدبیر، مصلحت اندیشی، چاره یابی / قلمرو ادبی: زبان کشیدن: سخن گفتن

بازگردانی: بستگان هنگامی‌که درماندگی پدر را مشاهده کردند برای چاره جویی به سخن گفتن پرداختند.

پیام: چاره جویی برای حل مشکل

6- گـــفتند بـه اتفـــاق یک ســـر / کز کعبه گشاده گردد این در

قلمرو زبانی: به اتفاق: همه با هم / یک سر: همه، سراسر، تماما / کز: که از / گشاده: باز / قلمرو ادبی: در گشاده گردیدن: کنایه از مشکل حل شدن

بازگردانی: بستگان همگی با هم نظر دادند که مشکل مجنون و بیماری عشق او با توسل به کعبه برطرف می‌شود.

پیام: متوسل شدن به کعبه

7- حاجت گـه جمله جهان اوست / محراب زمین و آسمان اوست

قلمرو زبانی: حاجت گه: محل برآورده شدن حاجت / جمله: همه، سراسر‌‌ / محراب: قبله گاه، جای ایستادن پیش نماز در مسجد / قلمرو ادبی: جهان: مجاز از مردم جهان / زمین، آسمان: مجاز از همه موجودات، تضاد.

بازگردانی: کعبه محل برآورده شدن خواسته همه جهانیان و عبادتگاه همه مردم است.

پیام: برآورده شدن دعا در کعبه

8- چون موسم حج رسید برخاست / اشتر طلبید و محمل آراست

قلمرو زبانی: موسم: زمان، هنگام / برخاست: بلند شد (بن ماضی: برخاست، بن مضارع: برخیز) / اشتر: شتر / محمل: کجاوه که بر شتر بندند، مهد / آراستن: آماده کردن، (بن ماضی: آراست، بن مضارع: آرا) / قلمرو ادبی:

بازگردانی: زمانی که فصل حج فرارسید، پدر مجنون شتر خواست و کجاوه‌ای فراهم کرد [تا به سوی کعبه حرکت کند].

پیام: آماده سفر حج شدن

9- فرزند عـــزیز را به صــد جهد / بنشاند چو ماه در یکی مهد

قلمرو زبانی: صد: مجاز از بسیار/ جهد: کوشش، تلاش، سعی/ مهد: کجاوه / یکی مهد: مهدی / قلمرو ادبی: چو ماه: تشبیه / مهد، جهد: جناس ناهمسان.

بازگردانی: پدر، فرزند گرامی خود را با تلاش بسیار و همچون ماه با احترام و زیبایی در کجاوه نشاند.

پیام: آماده سفر شدن

10- آمد سوی کعبه سینه پر جوش / چون کعبه نهاد حلقه بر گوش

قلمرو زبانی: پرجوش: نگران، پرتب و تاب / نهادن: گذاشتن (بن ماضی: نهاد، بن مضارع: نه)/ قلمرو ادبی: سینه: مجاز از دل / چون کعبه: تشبیه / حلقه بر گوش نهادن: کنایه از بندگی کردن / سینه، گوش: تناسب / جناس: جوش، گوش / جانبخشی: درِ کعبه، حلقه‌ای دارد و شاعر در دنیای خیال خود، کعبه را مانند غلامی می داند که حلقه بر گوش دارد به نشانهٔ بندگی و تسلیم بی چون و چرا در برابر ارادهٔ پروردگار خود.

بازگردانی: پدر با سینه‌ای پر از درد و ناله، به سوی کعبه آمد و خانه خدا را همچون غلامی حلقه به گوش در آغوش کشید و به آن متوسل شد.

پیام: توسل جستن به کعبه

11- گفت ای پسر این نه جای بازی است / بشتاب که جای چاره سازی است

قلمرو زبانی: بشتاب: عجله کن، (بن ماضی: شتافت، بن مضارع: شتاب) / قلمرو ادبی: نه جای بازیست: کنایه از اینکه شوخی نیست / واژه آرایی: جا، است /

بازگردانی: پدر به مجنون گفت: فرزندم این جا محل شوخی نیست. تلاش کن تا چاره‌ای برای درد خود بیابی.

پیام: پند دادن به پسر

12- گو یا رب از این گـــزاف کاری / توفیق دهــم به رستگـــاری

قلمرو زبانی: گو: بگو / یا رب: پروردگارا / گزاف: زیاده روی، بیهوده کاری / توفیق: کسی را در کاری یاری کردن / توفیق دهم: به من توفیق بده / رستگاری: نجات / قلمرو ادبی:

بازگردانی: فرزندم، بگو پروردگارا، مرا از این کار بیهوده عشق نجات بده و توفیق رستگاری ارزانی ام کن.

پیام: دعا برای رهایی از عشق

13- دریاب کــه مبتلای عشــقم / آزاد کــن از بلای عشــقم

قلمرو زبانی: دریاب: رسیدگی کن / که: زیرا / مبتلا: بیمار / قلمرو ادبی: بلای عشق: اضافه تشبیهی / بلای عشقم: جهش ضمیر (من را از بلای عشق ...)

بازگردانی: خدایا به کار من رسیدگی کن که اسیر عشق شده ام و بلای عشق مرا در بند کشیده است. مرا نجات بده.

پیام: دعای پدر برای رهایش از عشق

14- مجنون چو حدیث عشق بشنید / اوّل بگــریست پس بخنــدید

قلمرو زبانی: حدیث: سخن / گریستن: گریه کردن (بن ماضی: گریست، بن مضارع: گری) / قلمرو ادبی: بگریست، بخندید: تضاد

بازگردانی: مجنون هنگامی که سخن از عشق شنید، ابتدا گریه کرد و سپس خنده‌ای سر داد.

پیام: گفتگو از عشق

15- از جای چو مار حلقه برجست / در حلقه زلف کعبه زد دست

قلمرو زبانی: حلقه: چنبره زده / برجست: پرید، جهید، (بن ماضی: جست، بن مضارع: جه)/ قلمرو ادبی: چو مار: تشبیه / زلف کعبه: جانبخشی، اضافه استعاری / زلف، دست: تناسب

بازگردانی: مجنون مانند مار چنبره زده پرید و حلقه در خانه خدا را به دست گرفت.

پیام: توسل جستن به کعبه

16- می‌گفت گـــرفته حلقــه در بر / کامروز منم چو حلقه بر در

قلمرو زبانی: بر: آغوش / قلمرو ادبی: بیت ذو قافیتین دارد (در، بر/ بر، در) / حلقه در برگرفتن: کنایه از متوسل شدن / بر، در: جناس ناهمسان / «بر» نخست و «بر» دوم: جناس همسان / چو حلقه: تشبیه / واژه آرایی: حلقه / «در» نخست و «در» دوم: جناس همسان

بازگردانی: مجنون در حالی که حلقه‌های کعبه را در دست گرفته بود می‌گفت: امروز به کعبه متوسل شده ام.

پیام: توسل جستن به کعبه

17- گـویند ز عشق کن جـــدایی / این نیست طـریق آشنایی

قلمرو زبانی: طریق: راه / آشنائی: دوستی و عشق / قلمرو ادبی:

بازگردانی: می‌گویند از عشق فاصله بگیر در حالی که فاصله گرفتن از عشق روش دوستی نیست.

پیام: جدایی ناپذیری از عشق

18- پرورده عشق شد ســـرشتم / جــز عشــق مباد سرنوشتم

قلمرو زبانی: پرورده: پرورش یافته / سرشت: فطرت، آفرینش، طبع / مباد: فعل دعایی / قلمرو ادبی: جانبخشی / واژه آرایی: عشق / واج آرایی «ش»

بازگردانی: من با عشق آفریده شده ام و امیدوارم که سرنوشتم نیز جز با عشق تعیین نشود.

پیام: جدایی ناپذیری از عشق

۱۹- یارب به خـــدایی خـــداییت / وانگــه به کــمال پادشاییت

قلمرو زبانی: یارب: پروردگارا / به: در معنای سوگند / خدائیت: خدایی ات / کمال: کامل بودن / موقوف المعانی / وانگه: و آن گاه/ فعل در جمله دوم و سوم به قرینه معنایی حذف شده است. [سوگند می دهم] / قلمرو ادبی: واژه آرایی: خدایی / واج آرایی: «ا»

بازگردانی: پروردگارا تو را به مقام خداوندیت سوگند می‌دهم؛ همچنین به کامل بودن پادشاهی ات تو را سوگند می‌دهم.

پیام: سوگند دادن خداوند

۲۰- کـــز عشق به غـــایتی رسانم / کاو ماند اگــر چه من نمانم

قلمرو زبانی: غایت: پایان، فرجام، نهایت / کو: که او / رسانم: من را برسان / قلمرو ادبی: واج آرایی «ن»

بازگردانی: که مرا در راه عشق به جایی برسان که عشق بماند هر چند که من نابود شوم.

پیام: جانفشانی برای عشق

۲۱- گرچه ز شراب عشـــق مستم / عاشق‌تر ازین کــنم که هستم

قلمرو زبانی: کنم: (من را کن)/ قلمرو ادبی: شراب عشق: اضافه تشبیهی / مستم، هستم: جناس ناهمسان/

بازگردانی: خداوندا، هر چند که عشق همچون شرابی من را از خود بی خود کرده است؛ اما مرا عاشق تر از این که هستم بکن.

پیام: دعا برای افزونی عشق

۲۲- از عمر من آنچه هست بر جای / بستان و به عمــر لیلی افزای

قلمرو زبانی: بستان: بگیر(بن ماضی: ستاند، بن مضارع: ستان) / افزای: اضافه کن (بن ماضی: افزود، بن مضارع: افزای) / قلمرو ادبی: واژه آرایی: عمر / تضاد: بستان، افزای

بازگردانی: خداوندا آنچه از عمر من باقی است کم کن و بر عمر لیلی اضافه کن.

پیام: دعا برای تندرستی دلبر

۲۳- می‌داشت پدر به سوی او گوش / کاین قصه شنید گشت خاموش

قلمرو زبانی: گوش می‌داشت: گوش می‌کرد / خاموش: ساکت / قلمرو ادبی: واج آرایی: «ش»

بازگردانی: پدر که راز و نیازهای عاشقانه مجنون را شنید ساکت شد.

پیام: ناامیدی پدر

۲۴- دانست کـــه دل اســـیر دارد / دردی نه دوا پذیر دارد

قلمرو زبانی: اسیر: بندی / قلمرو ادبی: واج آرایی: «د» / واژه آرایی: دارد / تضاد: دوا، درد

بازگردانی: فهمید که دل مجنون اسیر عشق است و درد او دردی است که درمانی ندارد.

پیام: درمان ناپذیری عشق

لیلی و مجنون؛ حکیم نظامی گنجه‌ای

کارگاه متن پژوهی

قلمرو زبانی

1) معنای واژه های مشخّص شده را بنویسید.

جهد برتوست و بر خدا توفیق / زانکه توفیق و جهد هست رفیق (سنایی) / جهد: کوشش، تلاش، سعی / توفیق: کسی را در کاری یاری کردن

خنیده به گیتی به مهر و وفا / ز اهریمنی دور و دور از جفا (فردوسی) / خَنیده: مشهور، معروف، نامدار

2) سال گذشته خواندیم که در شیوه بلاغی، جای اجزای کلام در جمله، تغییر می کند، امّا در متن آموزشی، مطابق با شیوه عادی و نوشتارِ معیار، نهاد در آغاز جمله و فعل در پایان آن قرار می گیرد.

■ اکنون اجزای بیت زیر را مطابق زبان معیار مرتّب کنید.

گفتند به اتّفاق یک سر / کز کعبه گشاده گردد این در= یکسر به اتفاق گفتند کز کعبه این در گشاده گردد

3) در بیت های زیر، نقش «-َ م» را بررسی کنید:

الف) دریاب که مبتلای عشقم / آزاد کن از بلای عشقم / «-َ م» نخست: فعل اسنادی / «-َ م» دوم: مفعول (من را از بلای عشق آزاد کن)

ب) پرورده عشق شد سرشتم / جز عشق مباد سرنوشتم / در هر دو مورد مضاف الیه

قلمرو ادبی

1) شاعران، در سرودن منظومه های داستانی غالبا از قالب مثنوی بهره می گیرند. مهم ترین دلیل آن را بنویسید.

زیرا به خلاف قالبهای دیگر تغییر قافیه در مثنوی آسان است. هر بیت قافیه جداگانه‌ای دارد و داستان سرا می تواند بی هیچ تنگنایی هزارها بیت بسراید.

2) هریك از بیت های زیر را از نظر كاربرد آرایه های ادبی بررسی كنید.

چون رایت عشق آن جهان گیر / شد چون مه لیلی آسمان گیر

قلمرو ادبی: رایت عشق: اضافه تشبیهی / «چون» نخست و دوم: جناس همسان / چون مه لیلی: تشبیه / مه: استعاره از جمال و کمال لیلی / آسمان گیر: کنایه از پرآوازه /

برداشته دل ز كار او، بخت / درماند پدر به كار او سخت

قلمرو ادبی: بخت دل از کار او برداشته: جانبخشی، کنایه از ناامید شدن / بخت، سخت:‌ جناس / واژه آرایی: کار، او

3) در بیت زیر، شاعر چگونه از تشبیه برای خلق کنایه بهره گرفته است؟

آمد سوی كعبه، سینه پرجوش / چون كعبه نهاد حلقه در گوش

«حلقه در گوش نهادن» عبارت کنایی است که وجه شبه تشبیه نیز قرار گرفته است.

قلمرو فکری

1) معنی و مفهوم بیت زیر را به نثر روان بنویسید.

حاجت گهِ جمله جهان اوست / محراب زمین و آسمان اوست

بازگردانی: کعبه محل برآورده شدن خواسته همه جهانیان و عبادتگاه همه مردم است. / پیام: برآورده شدن دعا در کعبه

2) در بیت های هفدهم و بیستم، كدام ویژگی های مجنون بارز است؟ - بی توجهی به سرزنش دیگران و از خودگذشتگی در راه عشق

3) بر مبنای درس و با توجّه به بیت های زیر، تحلیلی از سیر فکری پدر مجنون ارائه دهید.

عشق بازی، کار بیکاران بُوَد / عاقلش با کار بیکاران چه کار؟ (نعمت الله ولی)

از سر تعمیر دل بگذر که معماران عشق / روز اوّل، رنگ این ویرانه، ویران ریختند (بیدل)

پدر مجنون عشق را کار بیهوده و باعث رسوایی می دانست و در پی خلاصی مجنون است؛ ولی دلشده عشق را یک موهبت می داند و زندگانی اش را صرف آن می کند.

4)‌ مفهوم بیت زیر را با نگرشِ خویشانِ مجنون و چاره سازی آنها مقایسه کنید.

یک بار هم ای عشقِ من از عقل میندیش / بگذار که دل حل بکند مسئله ها را (محمّدعلی بهمنی)

خویشاوندان مجنون، عاقلانه در پی حل مشکل بودند؛ ولی مجنون عاشقانه می اندیشید و در پی عاقلان نبود. عقل و عشق دو راه جداگانه‌ای را درمی نوردند.

گنج حکمت: مردان واقعی

یکی از کوه لُکام به زیارت «سَری سَقَطی» آمد. سلام کرد و گفت: «فلان پیر از کوه لکام تو را سلام گفت.»

سری گفت: «وی در کوه ساکن شده است؟ بس کاری نباشد. مرد باید در میان بازار مشغول تواند بود، چنان که یک لحظه از حق تعالی غایب نشود.»

قلمرو زبانی: لکام:‌ نام کوهی / زیارت:‌ دیدار / سری سقطی: عارف و صوفی سده سوم هجری/ «را» در «تو را سلام گفت»: حرف اضافه به معنای «به» / بس: بسیار / مشغول تواند بود: مشغول باشد

تذکرة الاولیا، عطّار

روان خوانی: تا غزل بعد

روان خوانی: تا غزل بعد

چند ماه از ورودم به زندان موصلِ 4 می‌گذشت که متوجّه شدم، چند نفر از بچّه ها در اردوگاه سواد چندانی ندارند و خواندن و نوشتن برایشان سخت است. تصمیم گرفتم برای استفاده بهتر از وقتم، با برنامه ریزی منظمّ، خواندن و نوشتن به آنان یاد دهم.

برای شروع، به آمار دقیق بی سوادان نیاز داشتم که از طریق دو سه نفر از بچّه ها به آن دست پیدا کردم؛ از مجموع هزار و پانصد نفر، تنها پنج نفر کم سواد بودند.

یک روز آن ها را جمع كردم و تصمیمم را برایشان گفتم؛ با خوشحالی پذیرفتند و گفتند: ما هم دوست داریم مثل بقیه، خودمان برای خانواده مان نامه بنویسیم و نامه های آن هارا بخوانیم. به آنها قول دادم در طول دوره اسارت آنها را باسواد كنم.

قلمرو زبانی: موصلِ: شهری در استان کردستان عراق / اسارت: اسیر شدگی / قلمرو ادبی: دست پیدا کردن: کنایه از «به دست آوردن»

جلسات تدریس را شروع كردم. مشكل اصلی كاغذ بود. به جای كاغذ از مقواهای پودر رختشویی استفاده كردم و آموزش را با حروف الفبا شروع كردم. قرار شد هفته ای چهار جلسه درس داشته باشیم؛ امّا به خاطر محدودیت های اردوگاه و آسایشگاه، عملأ در هفته دو جلسه بیشتر نمی توانستیم برگزار كنیم.

شغلم معلّمی بود و به همین دلیل تمام توانم را برای آموزش خواندن و نوشتن با شیوه ای درست، به كار بستم. كار مشكلی بود. هیچ متنی در دست نداشتم. حتّی اگر یک جلد كتاب كلاس اوّلِ دبستان در اختیارم بود، خیلی زود به هدفم می‌رسیدم. امّا نبود!

از آنجا كه شكل كلّی آموزش دوره های اوّل تا پنجم ابتدایی در ذهنم بود، با همان ذهنیت سعی كردم برایشان كتاب درسی درست كنم. از دوستانم در این مورد خیلی كمک می‌گرفتم. مشكل كاغذ و خودكار را هم آنها حل می‌كردند. یک اراده جمعی پشت این كار بود و كارها خوب پیش می‌رفت. به ذهنم فشار می‌آوردم ببینم در فارسی اوّل دبستان چه داستان ها و قصّه هایی آموخته ام تا همان را به دوستانم یاد بدهم.

قلمرو زبانی: از آنجا که: به این خاطر که (خطای رایج نگارشی) / قلمرو ادبی: اراده پشت کاری بودن: کنایه از « عزم نیرومند به انجام کاری داشتن»

در این كار از مشاوره با معلّم هم آسایشگاهی ام، «عبّاس درمان» و شخصیت دانشمند و فرزانه، حاج آقا كرامت شیرازی بهره بردم و آن ها دریغ نكردند. ایام خوبی بود. ظرف چند ماه به اندازه یک سال تحصیلی با آن ها كار كردم. پیشرفت خوبی داشتند. با مشورت دوستان كارنامه تحصیلی برایشان درست کردم. همان مقواهای كوچک بود كه یكی از دوستان روی آن نقّاشی هایی انجام داد و خطّاط مشهور آسایشگاه آقای «شایق» از بچّه های یزد كه روحانی هم بود، با خطّ زیبای خودش متن آن را نوشت.

مراسم کوچکی در آسایشگاه گرفتیم و این لوح ها را به بچّه ها دادیم. بی نهایت خوشحال بودند هم از اینکه دارند با سواد می‌شوند و هم اینکه کارنامه می‌گیرند. تازه وقتی بهشان گفتم قصد دارم آنها را تا پایه پنجم پیش ببرم، خوشحال تر شدند. پایه دوم را پس از وقفه دو سه هفته ای با همان جمع دوستان شروع کردم. تکیه اصلی، روی خواندن و نوشتن بود، امّا سعی کردم از درس های دیگر هم مطالبی به آنها بیاموزم؛ مثلاً حساب و جدول ضرب را در پایه های، سوم و چهارم و پنجم به مرور به آنها یاد دادم. درباره علوم، مسائل معمولی از هر آنچه به ذهنم می‌آمد، به آنها می‌آموختم.

قلمرو زبانی: فرزانه: خردمند، دانا / دریغ: مضایقه / شایق: آرزومند، مشتاق/ وقفه:‌ درنگ / قلمرو ادبی:

تلاش و کوشش آنها در دوره آموزش، مرا هم به وجد می‌آورد. گاهی سختی ها و محدودیت های آسایشگاه و یا دلتنگی های دوری از خانواده به من فشار می‌آورد و برآن می‌شدم جلسه آن روز را تعطیل کنم، امّا بچّه ها آن قدر ذوق و شوق داشتند که نیم ساعت قبل از زمان مقرّر دنبالم می‌آمدند و به قول خودمان قربان صدقه ام می‌رفتند؛ دورم می‌نشستند و آماده می‌شدند تا درس را شروع کنم؛ من هم «نه» نمی گفتم.

زمان می‌گذشت و تلاش من برای آموزش این چند اسیر، جدّی تر می‌شد. رغبت آنها زمانی افزون تر شد که آرام آرام، خواندن قرآن و نهج البلاغه را شروع کردند؛ البتّه نه خیلی روان.

قلمرو زبانی: وجد: سرور، شادمانی و خوشی / برآن شدن: قصد کردن / مقرّر: معلوم، تعیین شده / قربان صدقه کسی رفتن: پیوسته به او قربانت شدم گفتن / رغبت: میل / قلمرو ادبی: «نه» نگفتن:‌ کنایه از مخالفت نکردن

می گفتند تا زمانی که نهج البلاغه را به صورت روان و آسان نخوانیم، درس خواندن را ادامه می‌دهیم. همین طور هم شد. از آن بچّه ها فقط نام حسن قانع که بچّه مشهد بود، یادم هست و نام بقیه را فراموش کرده ام. باید این نکته را هم بگویم که این برنامه، ایامی اجرا می‌شد که رفت وآمد بچّه ها به آسایشگاه های دیگر آزاد بود.

مدّت ها گذشت تا اینکه شاگردانم موفّق شدند به آسانی و راحتی قرآن و نهج البلاغه بخوانند. روز آخری که کلاس هایمان به طور کامل تعطیل می‌شد، مراسم مفصّلی می‌گرفتیم. از سهم خودم، هدیه ای تهیه کردم و در آن مراسم به آنها دادم. خیلی خوشحال بودند؛ چون کارنامه سال پنجم دبستان را در دست گرفته بودند. می‌توانستند قرآن و نهج البلاغه بخوانند، برای خانواده شان نامه بنویسند و نامه های آنها را بخوانند.

قلمرو زبانی: مفصّل: با تفضیل / قلمرو ادبی:

نکته جالب در این اردوگاه، آشنایی عدّه ای از اسرا به زبان های انگلیسی، آلمانی و ایتالیایی بود که سعی می‌کردند با برگزاری کلاس های آموزشی به بچّه های علاقه مند، زبان خارجی یاد دهند.

نکته جالب تر اینکه صلیب سرخ، تمام نیازهای آموزشی آنها را تأمین می‌کرد؛ هر کتابی درباره آن زبان می‌خواستند، برایشان می‌آورد. دعا خواندن در آسایشگاه ها ممنوع بود. اگر بعثی ها می‌فهمیدند در آسایشگاهی دعا خوانده می‌شود، همه را زندانی می‌کردند و به بچّه ها اجازه بیرون آمدن از آسایشگاه نمی دادند. با وجود این، بچّه ها از هر فرصتی برای خواندن دعا استفاده می‌کردند. برای اعیاد مذهبی و مناسبت های انقلابی هم برنامه هایی تدارک دیده بودم. با آنکه بعثی ها همیشه تأکید داشتند سرود و تئاتر در آسایشگاه ممنوع است، امّا از مجموع بچّه های علاقه مند و خوش صدا، گروه سرودی تشکیل دادم که اغلب سرودهای انقلابی اوایل انقلاب را می‌خواندند. گاهی هم خودشان دست و پا شکسته سرودهایی می‌نوشتند و همان را تمرین می‌کردند و می‌خواندند.

قلمرو زبانی: اسرا: ج اسیر / بعثی: منسوب به حزب بعث / اعیاد: ج عید / قلمرو ادبی: دست و پا شکسته: کنایه از «به طور ناقص»

کارم شده بود برگزاری کلاس و آموزش؛ از صبح تا شب، در هر فرصت ممکن؛ این برنامه ها برای آن بود که شور و هیجان بچّه ها از عمق دلشان بجوشد و تخلیه روانی شوند. از نوجوانی به مقاله نویسی و دکلمه خوانی علاقه خاصّی داشتم. از طبع شعر هم برخوردار بودم و همین ویژگی ها باعث شده بود مقالات خوبی بنویسم. البتّه دکلمه خوانی ظرافت های خاصّ خودش را دارد. باید با حرکات دست و چشم، آن هم به صورت موزون، محتوای مقاله را به مخاطب ارائه داد؛ مثلاً وقتی از آسمان می‌گویی، باید با دست به آسمان اشاره کنی و با حرکات چشم و سر، جذابیت متن را برای طرف مقابل افزایش دهی. موقع خواندن دکلمه های حماسی، شور و حال خاصّی پیدا می‌کردم و همین حس را به بچّه ها منتقل می‌کردم. تا پایان مقاله خوانی، جیک هیچ کس در نمی آمد.

قلمرو زبانی: برگزاری: بر پا داشتن / دکلمه: برخوانی / موزون: هماهنگ، خوش نوا / قلمرو ادبی: شور و هیجان بچّه ها ... بجوشد: استعاره پنهان / تخلیه روانی شدن: کنایه از اینکه به آرامش برسند / جیک کسی درنیامدن: کنایه از «هیچ سخنی نگفتن»

در دوران اسارت سعی می‌کردم مقاله نویسی و دکلمه خوانی را به هر مناسبتی اجرا کنم و روحی. خودم و دیگر اسرا را در برابر سختی ها و مشکلات اسارت افزایش دهم. در جلسات شعر خوانی هم اغلب این شعر را می‌خواندم که همه را به وجد می‌آورد و بعد در غم فرو می‌برد:

قلمرو زبانی: وجد: سرور، شادمانی و خوشی / قلمرو ادبی:

۱- آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم / از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

قلمرو زبانی: آبی: منسوب به آب، رنگ آبی / قلمرو ادبی: قالب: غزل / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیلن فعولن (رشته انسانی)/ آبی بودن: کنایه از سرسبز و سرزنده بودن / بی رنگ بودن: کنایه از بی طراوت بودن / از شیشه نبودیم: تشبیه / با سنگ مردن: کنایه از مرگ به سادگی و آسانی

بازگردانی: ما سرزنده تر از آن هستیم که با افسردگی و بدون هدف بمیریم. ما از جنس شیشه نیستیم که به آسانی با یک سنگ نابود شویم

پیام: پایداری

۲- فرصت بده ای روح جنون تا غزل بعد / در غیرت ما نیست که در ننگ بمیریم

قلمرو زبانی: جنون: دیوانگی / روح جنون: روح مجنون / غیرت: مردانگی / قلمرو ادبی: ای روح: جانبخشی / تا غزل بعدی: کنایه از تا مدتی دیگر

بازگردانی: ای روح دیوانه من به من تا مدتی دیگر فرصت بده؛ زیرا در مردانگی ما نیست که مرگ ننگینی داشته باشیم.

پیام: پایداری

خیلی ها با شنیدن این شعر، به یاد وطن به گریه می‌افتادند. به نوعی بیان و شرح حال ما در اسارت بود.

هر کسی مشغول کاری بود؛ از کارهای گروهی گرفته تا فردی. بعضی بچّه های خوش ذوق، عروسک هایی درست کرده بودند که با آنها خیمه شب بازی راه می‌انداختند. برنامه های نمایشی آنها که معمولاً با قصّه ای همراه بود، هم آموزنده بود، هم سرگرم کننده. البتّه هیچ گونه امکاناتی برای اجرا نداشتیم؛ مثلاً اگر قرار بود در صحنه، سماوری باشد، تصویر آن سماور را روی مقوا می‌کشیدند یا مثلاً داس کشاورز را از مقوّا می‌ساختیم.

برنامه ای که هیچ وقت تعطیل نمی شد، مسابقات ورزشی بود؛ والیبال و فوتبال همیشه پا برجا بود و همیشه هم برای بچّه ها تازگی داشت. شور و هیجان خاصّی در وجود بچّه ها می‌دوید. انگار جان تازه می‌گرفتند، هر مسابقه ای هم، حرف و حدیث های زیادی را به دنبال داشت.

قلمرو زبانی: به کاری افتادن: آغاز کردن / انگار: گویی / قلمرو ادبی:

بعد از یارکشِی، کُری خوانی بچّه ها تا روز مسابقه ادامه می‌یافت. بعد از مسابقه هم بحث برد و باخت ها چند روز طول می‌کشید. حسابی ذهن بچّه ها درگیر می‌شد و اجرای همین مسابقه ها و بازی ها و دویدن ها، بچّه ها را به لحاظ روحی و جسمی تقویت می‌کرد.

در این میان بودند بچّه هایی که در برنامه ها مشارکت نداشتند. این تعداد اندک، وقتی آیه یأس می‌خواندند، در روحیه دیگران بی تأثیر نبود؛ هرچند این تأثیر زیاد نبود، امّا به هر حال، نور امید را در دل بچّه ها کم رنگ می‌کرد. ما نمی خواستیم این طور باشد.

قلمرو زبانی: کُری خوانی: رجز خوانی/ طور: گونه / قلمرو ادبی: آیه یأس خواندن: کنایه از « سخن ناامیدانه گفتن» / نور امید: اضافه تشبیهی / نور امید ... کم رنگ می‌کرد: کنایه از اینکه دیگران را ناامید می‌کرد

آنها روحیه ضعیفی داشتند؛ انگار از همه بریده بودند و حتّی کورسویی از امید در دلشان پیدا نبود. فقط منتظر طلوع و غروب خورشید بودند تا روز را به شب برسانند. با همه اینها تلاش می‌کردم از برنامه ها فاصله نگیرند. همیشه از آنها می‌خواستم در برنامه ها مشارکت کنند. حرفشان این بود که استعداد و هنر این کارها را ندارند، ولی بهشان روحیه می‌دادم و می‌گفتم:« همه ما مثل همیم. این حرفا نیس. اگه دوس ندارین تو اجرای برنامه ها شرکت کنین، بیاین بین بچّه ها و با اونا برنامه رو تماشا کنین و نظر بدین؛ این واسه ما خیلی مهم و با ارزشه.»

دوست نداشتم از بچّه ها فاصله بگیرند یا احساس طرد شدن کنند. شاید هم در بعضی موارد حق داشتند منزوی شوند؛ چون به هر حال همیشه افراط و تفریط های بعضی ها، مشکلاتی ایجاد می‌کرد یا اختلاف سلیقه ها به حدّی بالا می‌گرفت که بعضی ها ترجیح می‌دادند در برنامه های عمومی مشارکت نداشته باشند، امّا سختی اسارت فراتر از این بود که کسی بتواند گوشه دیوار بنشیند، در هیچ برنامه ای شرکت نکند و به راحتی وقت بگذراند. واقعاً سخت بود، عقربه ها تنبل شده بودند؛ شاید هم مرده. گاه احساس می‌کردیم که یک روز اسارت، به اندازه هفته ها و ماه های روزهایی که آزاد بودیم، طول می‌کشید.

قلمرو زبانی: کورسو: نور اندک، روشنایی کم / واسۀ: برای / منزوی: گوشه گیری / افراط: از حد درگذشتن، زیاده روی / تفریط: کندروی / قلمرو ادبی: طلوع، غروب؛ روز، شب: تضاد / افراط و تفریط: تضاد / عقربه ها تنبل شده بودند؛ شاید هم مرده:‌ جانبخشی

در شرایط سخت و طاقت فرسای اسارت باید کاری می‌کردیم که زمان بگذرد و سختی ها قابل تحمّل تر شود. در آن روزهای غربت، نیازمند دلگرمی و امید بودیم تا روحمان در زندان بعثی ها نپوسد. اگر مقاومتِ روح می‌شکست، زندگی خیلی سخت تر می‌شد؛ چرا که دشمن هر لحظه در کمین کسانی بود که به قول خودمان کم آورده بودند؛ کسانی که به بهای اندک، خیلی چیزها را زیر پا می‌گذاشتند. ما تلاش می‌کردیم چنین بلایی سرمان نیاید... .

قلمرو زبانی: طاقت فرسا: توان فرسا، سخت و تحمّل ناپذیر / غربت: دوری (هم آوا← قربت: نزدیکی)/ قلمرو ادبی: زیر پا می‌گذاشتند: کنایه از نادیده گرفتن

زندان موصل، (خاطرات اسیر آزاد شده، اصغر رباط جزی)، کامور بخشایش

درک و دریافت:

1) متن «آغازگری تنها» و «تا غزل بعد» را از نظر زاویه دید و شخصیت های اصلی مقایسه نمایید.

آغازگری تنها: زاویه دید دانای کل یا سوم شخص / تا غزل بعد: زاویه دید اول شخص

در آغازگری تنها شخصیت اصلی داستان یک رزمنده است که در پی شکست دشمن است؛ ولی در «تا غزل بعد» شخصیت اصلی داستان رزمنده اسیری است که در اسارت نیز در پی کمک به هم میهنان است. هر دو داستان نشانه پایداری ایرانیان در برابر دشمن است.

2) در این متن، از چه راهكارهایی در رویارویی با دشواریهای اسارت بهره گرقته شده است؟ - مسابقات ورزشی / برگزاری کلاس آموزشی / اجرای نمایش و مقاله نویسی /

درس 5: آغازگری تنها

درس 5: آغازگری تنها

نوجوانی میان بالا با بر و بازویی خوش تراش و رعنا، سوار بر اسبی سینه فراخ، پیشاپیش سپاه خود، دروازهای غربی تهران را با هیجان و شور بسیار به مقصد تبریز، پشت سر می‌گذاشت. فتحعلی شاه، به سفارش آقا محمّدخان و با دریافت های شخصی خویش، فرزند دوم خود، عبّاس میرزا را با اعطای نشان ولایتعهدی، راهی دارالسّلطنه تبریز كرده بود.

قلمرو زبانی: بالا: قد / میان بالا: میان قد / بر: پهلو، آغوش / برو بازو: سینه و بازو / خوش تراش: زیبا / رعنا: بلند و کشیده / فراخ: گشاده / اسب سینه فراخ: اسب کوه پیکر / پیشاپیش: جلو / اعطا: واگذاری، بخشش، عطا کردن / نشان: مدال / راهی: مسافر / دارالسّلطنه: پایتخت، در دور. صفوی و قاجار، عنوان بعضی از شهرها که شاهزاده یا ولیعهد در آن اقامت داشت./ قلمرو ادبی: نوع ادبی: پایداری / درونمایه: دفاع از میهن / پشت سر گذاشتن:‌ کنایه از عبور کردن

در این سفر شاهزاده را فرزانه مردی همراهی می‌کرد. او کسی جز میرزا عیسی قائم مقام (قائم مقام اوّل، پدر ابوالقاسم) نبود. شاهزاده نوجوان، وی را نه تنها وزیر خردمند، بلكه مرشد و پدر معنوی خود می‌دانست و بی اذن و خواست او دست به كاری نمی زد. شوق وزیر اندیشمند و نیک خواه نیز به او كمتر از شوق ولیعهد به وزیر نبود؛ او در چشم های درشت، سیاه و گیرای عبّاس میرزا، یک جهان معنی و كشش می‌دید و در امتداد نگاه متفكّرش، افق های روشنِ تدبیر مُلک، رعیت پروری و سیاست وطنش را می‌خواند.

قلمرو زبانی: فرزانه: دانا، خردمند / میرزا: امیرزاده / مرشد: پیر، راهنما/ اذن: اجازه، رخصت / خواست: میل (هم آوا← خاست: ظاهر شد) / شوق: اشتیاق / گیرا: جذاب / جهان در «یک جهان معنی»: ممیز / کشش: جذبه / تدبیر: چاره‌اندیشی، چاره‌گری / ملک: پادشاهی / تدبیر مُلک: حکومت داری / رعیت:‌ مردم عادی / رعیّت‌پروری: مردم داری/ قلمرو ادبی: / دست به ... زدن: کنایه از اقدام کردن / یک جهان معنی:‌ اغراق

یک قرن بیشتر است كه اختلافات و جنگ های داخلی مثل كاردی بر پهلوی این كشور نشسته است. بزرگان طوایف و فرماندهان سپاه برای كسب تاج شاهی و رسیدن به حكومت های ولایات به جان هم افتاده، كشور را میدان تاخت و تاز و كشتار و تباهی كرده اند، امّا در این فاصله، اروپا قدم های بزرگی برای پیشرفت برداشته است؛ آن ها كارگاه های متعدّد صنعتی ساختند. كارخانه های توپ و تفنگ راه انداختند. دانشگاه های بزرگ برپا كردند. از همه مهم تر، نیروی دریایی عظیمی ترتیب دادند و كشتی ها و جهانگردهایشان را به دورترین نقاط جهان فرستادند. ملّت ها و قبایل مختلف كه بوی پیشرفت اروپا به مشامشان نرسیده بود، با تیر و كمان و شمشیر نتوانستند از عهده مقابله با لشكر مجهّز به توپ و تفنگ آن ها برآیند. به این ترتیب دیارشان به تصرّف قدرت های اروپایی درآمد.

قلمرو زبانی: طوایف: ج طایفه، قوم/ ولایات : جمعِ ولایت؛ مجموعه شهرهایی که تحت نظر والی اداره می‌شود؛ معادل شهرستان امروزی / نقاط:‌ ج نقطه / قبایل: ج قبیله، قوم / مجهز: تجهیز شده / دیار: سرزمین / قلمرو ادبی: مثل كاردی: تشبیه / پهلوی این کشور: جانبخشی / به جان هم افتادن: کنایه از باهم درگیر شدن / اروپا: مجاز از اروپاییان / بر پا کردن: کنایه از راه انداختن / بوی چیزی به مشام رسیدن: کنایه از آگاه شدن / از عهده برآمدن: کنایه از توان انجام کاری را داشتن /

نوروز 1183 ھ.ش. بود و عبّاس میرزا بعد از چند سال حضور در تبریز، خود را برای شركت در مراسم سلام نوروزی شاه به تهران رسانده بود. رقابت شاهزادگان در تقدیم هدایا و تلاششان برای مراسم آن سال، باز كردن جای بیشتر در دل پدر، جلوه هایی از این بساط نوروزی بود. با این همه مراسم آن سال با رسیدن خبر تحرّک روس ها در شمال آذربایجان و گرجستان، تنها لُعابی از تشریفات به رو داشت. دربار از درون در تب و تاب و التهاب بود. فكر حمله روس، بختک وار روی دربار چنبره زده بود. سران كشور و در رأسش فتحعلی شاه، در فكر تدارک سپاه برای مقابله با دست اندازی های روس ها بودند. شاه از قدرت همسایه شمالی خود، روسیه، كم و بیش آگاهی داشت؛ خبرهای تازه از سازمان ارتش و سلاح های پیشرفته و فراوان آن كشور، سایه وحشتی بر وجودش انداخته بود. اتّحاد حاكم گرجستان با روسیه و رفتن به تحت الحمایگی آن، بریده شدن و از دست رفتن محض یک منطقه از ایران نبود، نشان از به هم خوردن توازن قوای دو كشور همسایه و برتری و چیرگی كشور رقیب بود.

قلمرو زبانی: هدایا: ج هدیه / بساط: گستردنی / تحرّک: جنب و جوش / لعاب: آهار، هر چیزی که بتوان با آن چیزی را اندود / تب و تاب: خوش اندام / التهاب: شعله ور شدن و برافروختن / بختک: موجود خیالی یا سیاهی ای که برروی شخص خوابیده می‌افتد؛ کابوس/ بَختک وار: کابوس وار / چنبره زدن: چنبر زدن، حلقه زدن، به صورت خمیده و حلقه وار جمع شدن/ سران: رؤسا / تدارک: آماده سازی / کم و بیش: تقریبا / تحت الحمایگی: وضعیت یک دولت غالباً ضعیف در تعامل با دولتی قدرتمند، در عرصۀ بین المللی که در چارچوب یک موافقت نامۀ بین المللی، اختیار تصمیم گیری آن دولت در امور سیاست خارجی و امنیّتی به دولت قدرتمند واگذار شده است.‌ / محض: / توازن: تعادل، برابری / قلمرو ادبی: باز کردن جا در دل کسی:‌ کنایه محبوب او شدن / لعاب به رو داشتن: کنایه از ظاهری بودن / التهاب: مجازا ناآرامی، بی قراری، اضطراب / بختک وار: تشبیه / روی دربار چنبره زده بود: مجاز از درباریان / فکر ... روی دربار چنبره زده بود: استعاره پنهان، (پیوسته درباریان در اندیشه حمله بودند) / دست اندازی: کنایه از تجاوز / سایه وحشت: اضافه تشبیهی / سایه انداختن: کنایه از فرا گرفتن

صبحِ حركت فرارسید. آفتاب داشت تیغ می‌كشید. گرد و غبار سپاهیان، آسمان تبریز را فرا گرفته بود. صداها و نعره های درهم شترهای حامل زنبورک، قاطرهای باركش و اسب ها، با آهنگ شیپورها و طبل های جنگی درمی آمیخت. سربازانی كه اسب و تفنگ نداشتند، پشت سواران و تفنگداران، مشتاقانه و مصمّم قدم برمی داشتند. شور جنگ و دفاع در دل ها تنوره می‌كشید. چهره هایی كه از خبر حمله روس درهم رفته بود با تماشای شكوه سپاه، شكفته می‌شد. چشم های بیشتر ناظران، از پشت اشک های شوق، منظره عبور ده ها هزار تن را می‌پایید. عبّاس میرزا پیشاپیش سپاه، سوار بر اسبی كوه پیكر و چابک، همچون معبدی كه بر فراز تپه ای جلوه گری كند، دل از ناظران می‌برد.

قلمرو زبانی: حامل: حمل کننده / زنبورک: نوعی توپ جنگی کوچک کوچک دارای دوچرخ که در زمان صفویه و قاجاریه روی شتر می‌بستند / قاطر: استر / مصمم: دارای غزم نیرومند / ناظر: بیننده / پاییدن: مراقب بودن / معبد: پرستشگاه، محلّ عبادت / قلمرو ادبی: گرد و غبار آسمان… بود: اغراق/ تیغ کشیدن: استعاره پنهان (آفتاب مانند سرداری تیغ می‌کشید) / تیغ کشیدن آفتاب: کنایه از طلوع خورشید / قدم برداشتن: کنایه از راه رفتن / شور تنوره می‌کشید: استعاره پنهان (شور مانند آتش تنوره می‌کشید) / چهره در هم رفتن: کنایه از اخم کردن / شکفته شدن چهره: استعاره پنهان (چهره مانند گل می‌شکفت)، کنایه از شادمان شدن / کوه پیکر: تشبیه / همچون معبد: تشبیه / دل بردن: کنایه از علاقمه‌ند کردن

سپیده فردای گنجه با نهیب و صفیر گلوله های توپ روس باز شد. توده های دود و آتش و گرد و غبار، با آخرین حلقه های شب درآمیختند. كسی شكفتن صبحی چنین را باور نداشت. شهری كه داشت خود را برای استقبال از بهار آماده می‌كرد و آغوش به رسیدن پرندگان مهاجر می‌گشود، اینک بستر فوران خشم و آز دشمن شده بود. با این همه، پیشگامی حاکم شهر، جوادخان در دفاع و پیش مرگی فرزندان و برادرانش، شوری در جان ها می‌نهاد. نفوذ به حصار با پایداری تفنگ داران میسّر نشد. دشمن با بار خفّتی بر دوش، وامانده ماندن و رفتن شده بود، تا اینكه یكی از شب ها با خیانت گروهی از شهر، راه برجی به روی محاصره گران باز شد و به دنبال آن، روس ها مثل مور و ملخ در پهنه شهر پراكنده شدند.

قلمرو زبانی: سپیده: روشنایی بامدادی / گنجه: دومین شهر بزرگ آذربایجان / نهیب: فریاد بلند، به ویژه برای ترساندن یا اخطار کردن / صفیر: صدای بلند و تیز (هم آوا← سفیر: پیک) / توده: آنچه انبوه است / درآمیختن: مخلوط کردن (بن ماضی: درآمیخت؛ بن مضارع: درآمیز) / شکفتن: شکوفه کردن / اینک: اکنون / بستر: زمینه و آماده برای کاری / پیش مرگی: آمادگی برای مرگ داشتن / میسّر: ممکن / خفّت: خواری / وامانده: حیران و سرگردان/ پهنه: گستره / قلمرو ادبی: شکفتن صبح: استعاره پنهان / شهری که ...: مجاز از مردم شهر / استقبال بهار: استعاره پنهان / آغوش گشودن:‌ کنایه از آماده استقبال شدن / فوران خشم و آز: استعاره پنهان / بار خفّت: اضافه تشبیهی / گروهی از شهر: مجاز از مردم شهر / مثل مور و ملخ: تشبیه

مردم با سنگ پاره، چوب دستی و ابزار دهقانی، در برابر متجاوزان ایستادند و سینه ها را سپر گلوله های آتشین ساختند. جواد خان همراه برادران و فرزندانش چندین بار، خود را بیرون از حصار به صف آتش دشمن زد و حماسه ها آفرید. اجساد و زخمی های روس ها و مردم گنجه، مثل برگ های خزان زده، زمین را پوشانده بود. صف های مقاومت مردمی یكی پس از دیگری می‌شكست. جوادخان و یارانش بی باكانه شمشیر می‌كشیدند. شهر عرصه روز محشر را به خاطر می‌آورد. گنجه با واپسین رمق هایش، زیر سقفی از دود و غبار نفس می‌كشید. دیری نگذشت که این منطقه به تصرف سپاه روس درآمد. بادهای اواخر زمستان، ناله های واماندگان را با بوی خون جوادخان و هزاران شجاع گنجه تا فراز قلّه های قفقاز می‌برد.

قلمرو زبانی: سنگ پاره: قلوه سنگ / اجساد: ج جسد / بی‌باکانه: بی ترس / واپسین: آخرین / فراز: بلندترین بخش از جایی / قلمرو ادبی: سینه را سپر ساختن: کنایه از برای نبرد آماده شدن / صف آتش دشمن: / مثل برگ های خزان زده: تشبیه / شمشیر کشیدن: کنایه از جنگیدن / شهر عرصه روز ... می‌آورد: تشبیه پنهان / سقفی از دود و غبار: تشبیه / گنجه با ... نفس می‌کشید: استعاره پنهان / بادهای اواخر زمستان، ناله های واماندگان را ... می‌برد: اغراق

نیروهای آماده در تبریز جمع شده بودند. سربازان و فرماندهان را پیش از آنكه حكم و سفارش حاكمان و خان ها در این مكان گردآورده باشد، عشق به میهن و دفاع از حریم زندگی و هستی هم‌وطنانشان به اینجا كشانده بود. مشاهده این صحنه های ناب و توفندگی فرزندان میهن برای رویارویی با دشمن، عبّاس جوان را به وجد می‌آورد و دلش را برای تحقّق آرمان های ملّی اش استوار و امیدوار می‌كرد.

قلمرو زبانی: نیرو: مجموعه ای از نظامیان و تجهیزات جنگی / ناب: سره، خالص / توفندگی: خروشندگی / وجد: سرور، شادمانی و خوشی / تحقّق: عملی شدن / قلمرو ادبی:

با وجود پایداری و جان فشانی بسیاری از مردم، سرسپردگی و خودفروختگی چند تن از دشمنان خانگی سبب شد دروازه بخش های وسیع تری از قفقاز به روی دشمن باز شود. فرمانده سپاه ایران نیروهایش را در فاصله ای كوتاه تر از موعد پیش بینی شده، به كرانه های رود ارس رساند. قفقاز زخم خورده و ستم دیده، نگاه منتظر و یاری جویش را به جنوب، جایی كه سپاه عبّاس میرزا حركت آغاز كرده بود، دوخته بود. موج های سنگین و افسارگسیخته ارس، سدوار در برابر سپاه ایستاده بود و چشم ناظران را خیره می‌كرد.

در ایرانِ آن روز، دو درباربود! دربار بزم و دربار رزم؛ بزم پدر، رزم پسر.

قلمرو زبانی: جان فشانی: فداکاری / خودفروختگی: به خاطر پول خود را در اختیار دیگری قرار دادن / موعد: هنگام، زمان / کرانه: ساحل/ ناظر: بیننده/ خیره کردن چشم: متحیر کردن (عبارت کنایی)/ قلمرو ادبی: سرسپردگی: کنایه از فرمانبرداری / قفقاز زخم خورده و ستم دیده: استعاره پنهان، جانبخشی / نگاه دوختن: کنایه از انتظار / موجهای سنگین و افسارگسیختهٔ ارس: استعاره پنهان / افسار گسیخته: کنایه از رها و شتابان / سدوار: تشبیه (مانند سد) / رزم، بزم: تضاد، جناس / واج آرایی «ز»

نایب السّلطنه رو كرد به حاضران گفت: «افسران و فرماندهان شجاع، هم سنگران و یاران عزیز، غرض از گردهمایی امروز، بیان نكته هایی است؛ كه اهمیّتشان كمتر از مسائل دفاع و جنگ نیست.

بر همگان مسلّم است كه شما جنگاوران سرافراز، در طول سال های دفاع، شجاعانه و مخلصانه جنگیدید و هرگز بار خفّت و خوفی بر دوش نكشیدید. دلاوری ها و جان فشانی های سربازان فداكار و شما افسران عزیز، علی رغم محرومیت های فراوان تا به آنجا بود كه دشمن را هم به تحسین و اعجاب وا داشت. با این حال، ما بسیاری از سرزمین های مادری و هموطنان و پاره های تن خود را در این سال ها از دست دادیم و مجبور به قبول شرایطی دشوار در عهدنامه ننگین گلستان شدیم.

قلمرو زبانی: نایب السّلطنه: جانشین شاه / افسر: آن کس که در ارتش بالاتر از استوار است./ غرض: هدف (شبه هم آوا← سفیر: پیک) / مسلّم: قطعی / سرافراز: سربلند / خوف: ترس / جان فشانی: فداکاری / تحسین: ستودن / قلمرو ادبی: بار خفّت: اضافه تشبیهی / بار بر دوش کشیدن: کنایه از دشواری کاری را پذیرفتن / پاره تن: استعاره از گرامیان / از دست دادن: کنایه از «از تملک خارج شدن» /

سالهای دفاع و پایان تلخش واقعیتی را به ما نشان داد و آن اینكه، جنگ روس با ما جنگ میان ارتش دو كشور نبود؛ جنگ ارتش و كشوری بزرگ با ارتش و كشوری نامنسجم و دچار اختلافات داخلی نبود؛ این جنگ، جنگ بین دو زمان متفاوت بود: جنگ نو و كهنه، تازگی و فرسودگی. پیش بینی نتیجه چنین برخوردی هم چندان دشوار به نظر نمی رسد؛ نویی و جوانی، غالباً پیروز میدان است. با این وصف، شكست ما هیچ جای شگفتی نداشت؛

قلمرو زبانی: نامنسجم: نایکپارچه / قلمرو ادبی: پایان تلخ: حس آمیزی / نو، کهنه؛ تازگی، فرسودگی: تضاد /

قلمرو فکری: منظور گوینده، پیشرفته و به روز بودن جنگ افزارهای کشور روس و ابتدایی و فرسوده بودن سِلاح های کشور ایران بوده است.

یاران من، اگر جنگ، چیزهای ارزشمندی را از ما گرفت، در مقابل، درهایی را به روی ما گشود. صدای مهیب توپ ها و گلوله های دشمن، ما را از خواب قرن ها بیدار كرد؛ ما برای زنده ماندن و پویایی بیشتر به ایجاد نهادهای جدید دانش و صنعت نیاز داریم. باید فرزندانمان را با دانش ها و روش های معمول روزگار تعلیم دهیم.

قلمرو زبانی: مهیب: ترسناک / پویایی: پویا بودن، دارای جنب و جوش بودن / قلمرو ادبی: در چیزی را گشودن: کنایه از «آگاه کردن» / خواب: استعاره از نادانی و غفلت /

قلمرو فکری: منظور از بیماری درون مرزیِ پنهان، ایستایی و عقب ماندگی است و نویسنده تأکید دارد که با بیداری و آگاهی می توان پیشرفت کرد و بی خبری، آدمی را به هدفی نمی رساند. جنگ با دشمن بیرونی و جنگ با افکار کهنهٔ مخالفان پیشرفت، دو جبهه ای است که با عشق و شجاعت باید از پس آن برآمد.

پیشرفت و تمدّن نمی تواند یک سویه و تک بعدی باشد. افسر و سرباز ما زمانی از مرزهای خودمان، خوب پاسداری می‌كند كه فكرش از جانب میهن و اداره عالمانه و عادلانه ملک، ایمن باشد؛ همان گونه كه ملّت و دولت، زمانی به آسودگی، سر به كار خود خواهند داشت كه بدانند ارتش آن ها ابزار و قدرت شایسته برای پاسداری از مرزها را دارد.

مردمی كه به خانه های تاریک و بی دریچه عادت كرده اند، از پنجره های باز و نورگیر، گریزان هستند؛ آخر چشمشان را می‌زند و خسته شان می‌كند؛ لازمه حضور و مبارزه در هر جبهه، عشق و ایمان است. با این تفاوت كه در جبهه بیرون، شجاعت كارسازتر است و در این یک درایت.»

قلمرو زبانی: یک سویه: یک طرفه / ملک: فرمانروایی / درایت: آگاهی، دانش، بینش/ قلمرو ادبی:

قلمرو فکری: مردمی که به سنّت ها و رسوم کهنه و محدود عادت کرده اند، از نوگرایی و پیشرفت و ارتباط با جهان گریزانند.

عبّاس میرزا، آغازگری تنها، مجید واعظی

کارگاه متن پژوهی

قلمرو زبانی

1) هم‌آوای کلمه‌ «صفیر» را بنویسید و آن را در جمله‌ای به کار ببرید. ـ سفیر: پیک / من دیروز سفیر ایران در آلمان را دیدم. شاه عباس، سفیری به دربار واتیکان، فرستاد.

2) چهار ترکیب اضافی که اهمّیّت املایی داشته باشند، از متن درس انتخاب کنید. ـ نهیب و صفیر گلوله‌های توپ، توفندگی فرزندان میهن، تحقّق آرمان‌های ملّی‌اش، توده‌های دود و آتش، تحت‌الحمایگی روس...

3) همان طور که می‌دانید، هر گروه اسمی، یک «هسته» دارد که می‌تواند با یک یا چند وابسته پیشین و پسین همراه شود.

به انواع وابسته های پیشین کنید:

صفت پرسشی ← کدام روز صفت تعجبی ← عجب روزی

صفت اشاره ← آن روز صفت مبهم ← هر روز

صفت شمارشی اصلی ← یک روز صفت شمارشی ترتیبی (با پسوند -ُ مین) ← دومین روز

صفت عالی ← بهترین روز

اینک با یک نوع دیگر از وابسته های پیشین آشنا می‌شویم:

شاخص: شاخص ها لقب ها و عنوان هایی هستند که بدون هیچ نشانه یا نقش نمایی، در کنار اسم قرار می‌گیرند.

مانند: امام، علامه، استاد، آقا، حاجی، خاله، کدخدا، سرلشكر، مهندس و...

شـاخص ها کلماتی هسـتند که غالبا بی فاصله، پیش از هسـته می‌آیند؛ این کلمات، در جـای دیگـر می‌توانند هسـته گروه اسـمی، مضاف الیـه و یا ... قـرار بگیرند؛ در این صورت، شـاخص محسـوب نمی شوند.

مثال: ـ استاد معین، فرهنگ فارسی را در شش جلد تدوین کرده است. شاخص

ـ ایشان، استاد زبان و ادبیات فارسی بودند. هسته گروه اسمی

ـ کتاب استاد دربردارنده مطالب مفیدی است. مضاف الیه

اكنون واژه های زیر را یک بار به عنوان "شاخص" و بار دیگر به عنوان "هستة " گروه اسمی در جمله به كارببرید.

■ سرهنگ: شاخص: سرهنگ محمّد احمدی، در ارتش خدمت می‌کرد.

هسته‌ گروه اسمی: او سرهنگِ بازنشسته‌ ارتش است.

■ سیّد: شاخص: سیّد جعفر شهیدی نهج‌البلاغه را به شیوه‌ای آهنگین، ترجمه کرد.

هسته‌ گروه اسمی: این سیّدِ بزرگوار، اهل بروجرد بود.

قلمرو ادبی

1) متن درس را از نظر انواع ادبی بررسی كنید .

برای هر یک از آرایه های زیر نمونه ای از بند هفتم درس (سپیده فردای گنجه ...) انتخاب كنید و بنویسید.

آرایه ادبی

نمونه

تشبیه

۱- بار خفّت ۲- روس‌ها مثل مور و ملخ در پهنه‌ی شهر پراکنده شدند.

كنایه

سینه را سپر ساختن / شمشیر کشیدن

تشخیص

گنجه ... نفس می‌کشید

2) در عبارت بهره گیری از كدام آرایه های ادبی بر زیبایی سخن افزوده است؟

در ایران آن روز، دو دربار بود! دربار بزم و دربار رزم؛ بزم پدر،رزم پسر!

واج‌آرایی، جناس، تضاد، واژه آرایی، تناسب

قلمرو فکری

1) چه عاملی عبّاس میرزا را برای تحقّق آرمان های ملّی، استوارتر و امیدوارتر می‌كرد؟

مشاهده‌ صحنه‌های ناب و توفندگی فرزندان میهن، برای رویارویی با دشمن.

2) درعبارت زیر، مقصود نویسنده از قسمت های مشخّص شده چیست؟

"مردمی كه به خانه های تاریک و بی دریچه عادت كرده اند، از پنجره های باز و نورگیر گریزان هستند."

خانه‌های تاریک و بی‌دریچه: جامعه‌ی بسته و محدود و سنّت‌های دست‌وپاگیر و کهنه.

پنجره‌های باز و نورگیر: ارتباط با دنیای بیرون و پیشرفت و شکوفایی.

3) با توجّه به بیت زیر، شخصیت " عبّاس میرزا" را تحلیل نمایید .

چون شیر به خود سپه شكن باش / فرزند خصال خویشتن باش (نظامی)

عبّاس میرزا، شاهزاده‌ای روشن‌فکر و شجاع بود که برخلاف ناشایستگی پدرش، فتحعلی شاه، برای تحقق آرمان‌های ملّی خود، در برابر سپاه روس ایستاد و جنگید.

درس 3: در امواج سند

۱- به مغرب، سینه مالان قرص خورشید / نهان می‌گشت پشت کوهساران

گوشزد: در حمله چنگیز به ایران، محمد خوارزمشاه که تاب مقاومت ندارد، به جزیره آبسکون (واقع در دریای مازندران) می گریزد و همان جا می میرد. پسر شجاع او، جلال الدین، در برابر هجوم مغولان ایستادگی می کند. این شعر درباره دلاوری‏های شاه جلال الدین است.

قلمرو زبانی: سینه مالان: سینه خیز(صفت فاعلی مرکب کوتاه)/ قلمرو ادبی: قالب: چهارپاره یا دوبیتی پیوسته / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (رشته انسانی)/ سینه خیز رفتن خورشید: تشخیص /

بازگردانی: خورشید هنگام غروب سینه خیز و آرام در پشت کوه‌ها پنهان می‌شد. (خورشید عظمت حکومت خوارزمشاهیان رو به نابودی بود.)

پیام: غروب، خورخفت

۲- فرومی‌ریخت گردی زعفران رنگ / به روی نیزه‌ها و نیزه داران

قلمرو زبانی: فرومی‌ریخت (بن ماضی: فروریخت، بن مضارع: فروریز) / قلمرو ادبی: گرد زعفران رنگ: استعاره از پرتو خورشید / گردی زعفران رنگ: تشبیه (گردی همانند زعفران) / واژه آرایی: نیزه

بازگردانی: خورشید نور زرد رنگ خود را مانند گردی زعفران رنگ برروی نیزه‌ها و سربازانی که نیزه داشتند می‌پاشید.

پیام: تابش خورشید

۳- ز هر سو بر سواری غلت می خورد / تن سنگین اسبی تیر خورده

قلمرو زبانی: سنگین: پروزن / قلمرو ادبی: واج آرایی: «ر»

بازگردانی: از هر سو تن اسبان تیرخوردن بر روی سواران می افتاد.

پیام: توصیف نبردگاه

4- به زیر باره می نالید از درد / سوار زخم دار نیم مرده

قلمرو زبانی: باره: اسب / قلمرو ادبی: واج آرایی: «ر»

بازگردانی: سوارکاری که زخمی و نیم مرده بود زیر لاشه اسبان از درد می نالید.

پیام: توصیف آوردگاه

5- نهان می‌گشت روی روشن روز / به زیر دامن شب در سیاهی

قلمرو زبانی: نهان: پنهان / قلمرو ادبی: روی روشن روز: جانبخشی / روز: مجاز از خورشید به علاقه لازمیه / دامن شب: جانبخشی / روز، شب: تضاد / واج آرایی: «ر»

بازگردانی: چهره روشن روز در پشت پرده سیاهی شب پنهان می‌شد.

پیام: توصیف غروب

6- در آن تاریک شب می‌گشت پنهان / فروغ خرگه خوارزمشاهی

قلمرو زبانی: فروغ: روشنایی / خرگه: خیمه بزرگ، سراپرده بزرگ / خوارزمشاهیان: دودمانی شاهی پس از فرمانروایی سلجوقیان / قلمرو ادبی: خرگه: مجاز از توان وشکوه خوارزمشاهیان.

بازگردانی: درآن شب سیاه درخشش خیمه (حکومت) خوارزمشاهیان هم خاموش می‌شد و از میان می‌رفت.

پیام: شکست خوارزمشاهیان

7- به خوناب شفق در دامن شام / به خون آلوده ایران کهن دید

قلمرو زبانی: شفق: سرخی آسمان هنگام غروب خورشید / شامگاه:/ قلمرو ادبی: خوناب شفق: اضافه تشبیهی / دامن شام: اضافه استعاری

بازگردانی: جلال الدین هنگام غروب به سرخی آسمان نگاه کرد و با خود فکر کرد که چگونه ایران با عظمت در خون فرو خواهد رفت.

پیام: پیش بینی شکست ایران

8- در آن دریای خون در قرص خورشید / غروب آفتاب خویشتن دید

قلمرو زبانی: قرص: گرده / قلمرو ادبی: دریای خون: استعاره از سرخی شفق هنگام غروب / غروب آفتاب خویشتن: كنایه از نابودی / اغراق / آفتاب خویشتن: اضافه تشبیهی / واج‏آرایی «د»، «ی»

بازگردانی: هنگام غروب آفتاب و دریای خونی که از کشته شدگان در نظرش پدیدار شده بود، نابودی خورشید حکومت خود را هم دید.

پیام: شکست خوارزمشاه

9- چه اندیشید آن دم، کس ندانست / که مژگانش به خون دیده تر شد

قلمرو زبانی: دم: نفس / دیده: چشم / قلمرو ادبی: دم: مجاز از لحظه / به خون دیده تر شدن: اشك، كنایه از به شدت گریستن /

بازگردانی: کسی نفهمید که جلال الدین در آن لحظه با خودش چه می‌اندیشید که از شدت اندوه با خونابه، مژه‌هایش را خیس کرد.

پیام: اندوه سلطان جلال الدین

10- چو آتش در سپاه دشمن افتاد / ز آتش هم کمی سوزنده تر شد

قلمرو زبانی: چو: مانند / هم: نیز/ قلمرو ادبی: چو آتش: تشبیه / واژه آرایی: آتش / اغراق

بازگردانی: جلال الدین مانند آتش حتی سوزنده تر از آن به سپاه مغولان حمله کرد.

پیام: تاخت و تاز جلال الدین

11- در آن باران تیر و برق پولاد / میان شام رستاخیز می‌گشت

قلمرو زبانی: برق:‌درخشش / پولاد: فولاد / قلمرو ادبی: باران تیر: اضافه تشبیهی / پولاد: مجاز از شمشیر / شام رستاخیز: استعاره از جبهه جنگ /

بازگردانی: جلال الدین در میدانی که تیرها مانند باران بر او می‌باریدند و شمشیرها می‌درخشیدند، در میدان جنگ که مانند روز قیامت بود می‌جنگد.

پیام: توصیف نبرد سلطان جلال الدین

12- در آن دریاى خون در دشت تاریک / به دنبال سر چنگیز می‌گشت

قلمرو زبانی: دشت:‌هامون / قلمرو ادبی: دریای خون: استعاره از میدان جنگ / اغراق / به دنبال سر کسی گشتن: کنایه از نابود کردن او

بازگردانی: در آن شب و دشت تاریک که از کشته شدگان مانند دریای خون شده بود جلال الدین به دنبال چنگیز می‌گشت تا سر از تنش جدا کند.

پیام: کوشش برای کشتن چنگیز

13- بدان شمشیر تیز عافیت سوز / در آن انبوه، كار مرگ می‌كرد

قلمرو زبانی: عافیت: تندرستی / عافيت سوز: برّنده و کشنده (صفت فاعلي مرکب مرخم) / قلمرو ادبی: كار مرگ كردن: كنایه از كشتن / انبوه: ازدحام

بازگردانی: جلال الدین با شمشیر برّنده و کشنده اش سربازان مغول را می‌کشت و نابود می‌کرد.

پیام: دلاوری جلال الدین

14- ولی چندان كه برگ از شاخه می‌ریخت / دو چندان می‌شكفت و برگ می‌كرد

قلمرو زبانی: دوچندان: دو برابر / شکفتن: شکوفه کردن (بن ماضی: شکفت؛ بن مضارع:‌ شکف)/ برگ می‌كرد: برگ تولید می‌كرد / قلمرو ادبی: برگ: استعاره از تك تك سربازان مغول / شاخه: استعاره از سپاه مغول / چندان: واژه آرایی

بازگردانی: اما آنقدر تعداد سربازان مغول زیاد بود که هر چه می‌کشت چندین نفر جای کشته شده‌ها را می‌گرفتند.

پیام: بسیاری سپاه مغول

15- میان موج می‌رقصید در آب / به رقص مرگ، اخترهای انبوه

قلمرو زبانی: اختر: ستاره / قلمرو ادبی: رقصیدن ستاره: جانبخشی / رقص مرگ: اضافه استعاری

بازگردانی: ستاره‌های انبوه آسمان در آب رودخانه، رقص مرگ می‌کردند.

پیام: توصیف دریا

16- به رود سند می‌غلتید بر هم / ز امواج گران كوه از پی كوه

قلمرو زبانی: گران: سنگین، عظیم / قلمرو ادبی: کوه: استعاره از سپاه ایران / امواج گران:‌ استعاره از حمله

بازگردانی: در رود سند سپاه ایران مانند کوه‌ها روی هم می‌غلتیدند و کشته می شدند.

پیام: کشتار سپاه ایران

17- خروشان، ژرف، بی پهنا، كف آلود / دل شب می‌درید و پیش می‌رفت

قلمرو زبانی: خروشان: صداکنان / ژرف: عمیق / بی پهنا: عریض / دریدن: پاره کردن (بن ماضی: درید، بن مضارع: در) / قلمرو ادبی: دل شب: سیاهی شب یا نیمه شب، اضافه استعاری و تشخیص / دل شب دریدن: کنایه از در پیش رفتن در تاریکی

بازگردانی: رود سند در حالی که می‌خروشید و بسیار عمیق و وسیع و کف آلود بود دل شب را می‌شکافت و به راهش ادامه می‌داد.

پیام: توصیف رود سند

18- از این سدّ روان، در دیده شاه / ز هر موجی هزاران نیش می‌رفت

قلمرو زبانی: دیده: چشم / قلمرو ادبی: سد روان: استعاره از رود سند؛ متناقض نما / نیش در دیده رفتن: کنایه از آزار و اذیّت دیدن؛ موج مانند نیش در دیده شاه می‌رفت

بازگردانی: هر موج این رود مانند سدّی راه جلال الدین را بسته بود و هر موج مانند هزاران نیش بر چشمان جلال الدین فرومی‌رفت. [زيرا مانع گریز او و خانواده اش بود.]

پیام: مشکل آفرینی رود برای سپاه ایران

۱۹- ز رخسارش فرومی‌ریخت اشكی / بنای زندگی بر آب می‌دید

قلمرو زبانی: رخسار: چهره / قلمرو ادبی: بنای زندگی: اضافه تشبیهی / بنای چیزی را بر آب دیدن: کنایه از ناپایداری

بازگردانی: اشک از چشمان او جاری می‌شد و پایان زندگی خودش را نیز حس می‌کرد.

پیام: اندوهان جلال الدین

۲۰- در آن سیماب گون امواج لرزان / خیال تازه ای در خواب می‌دید

قلمرو زبانی: سیماب: جیوه / گون: مانند / قلمرو ادبی: سیماب گون: مانند جیوه، تشبیه / خیال در خواب دیدن: کنایه از نقشه کشیدن

بازگردانی: جلال الدین در میان امواج جیوه ای رنگ و ناآرام سند فکر تازه ای به ذهنش رسید.

21- به یاری خواهم از آن سوی دریا / سوارانی زره پوش و کمان گیر

قلمرو زبانی: زره: جامه جنگی / قلمرو ادبی: زره پوش، کمان گیر: کنایه از جنگجو

بازگردانی: از آن سوی دریا سوارکارانی جنگجو می یابم.

پیام: درخواست نیروی کمکی

22- دمار از جان این غولان کشم سخت / بسوزم خانمان‏هاشان به شمشیر

قلمرو زبانی: سخت: از دست دادن / خانمان: خانه و آنچه در آن است / قلمرو ادبی: دمار کشیدن: کنایه از نابود کردن / غول: استعاره از مغولان / شمشیر: مجاز از جنگ / سوختن: کنایه از نابود کردن / واج آرایی: «ن»

بازگردانی: من مغولان را به سختی خواهم کشت و با جنگ، خانمانشان را نابود می کنم.

پیام: نابود کردن دشمن

23- شبی آمد كه می‌باید فدا كرد / به راه مملكت فرزند و زن را

قلمرو زبانی: مملکت: کشور / قلمرو ادبی: فرزند، زن: تناسب

بازگردانی: شبی رسیده است که باید در راه کشور زن و فرزندانش را قربانی کند.

پیام: میهن دوستی

24- به پیش دشمنان استاد و جنگید / رهاند از بند اهریمن، وطن را

قلمرو زبانی: استاد: مخفف ایستاد، ایستادگی کرد /رهاند: نجات داد / بند: اسارت / قلمرو ادبی: اهریمن: شیطان، استعاره از دشمن / ایستادن در برابر کسی: کنایه از پایداری ورزیدن / اهریمن: استعاره از چنگیز

بازگردانی: در برابر این دشمنان ایستادگی کرد و کشور را از دست شیطان نجات داد.

پیام: ایستادگی سلطان جلال الدین

25- شبی را تا شبی با لشكری خرد / ز تن‌ها سر، ز سر‌ها خود افكند

قلمرو زبانی: شبی تا شبی: یک شبانه روز/ خرد: کوچک / خود: کلاه خود / قلمرو ادبی: تن، سر: تناسب / واژه آرایی: شب، سر / واج آرای: «ش» / از سر خود افکندن: کنایه از جدا کردن سر از تن

بازگردانی: جلال الدین یك شبانه روز همراه یاران اندک خود سر از تن مغول‌ها و کلاهخود از سر ایشان جدا کرد و آنها را کشت.

پیام: دلاوری سلطان جلال الدین

26- چو لشكر گرد بر گردش گرفتند / چو كشتی، بادپا در رود افكند‍‍‍‍‍‍

قلمرو زبانی: «چو» نخست: هنگامی که / گرد بر گرد: پیرامون / «چو» دوم: مانند / بادپا صفت جانشين اسم (اسب بادپا) / قلمرو ادبی: چو کشتی: تشبیه / بادپا: تشبیه(ستوری که مانند باد سریع می دود) / واج آرایی: «گ»، «ر»،«د» / جناس همسان: چو (1- هنگامی که 2- مانند)

بازگردانی: وقتی سپاهیان مغول پیرامون او را گرفتند، اسب تندروی خود را مانند کشتی به دریا زد.

پیام: قصد عبور از رود

27- چو بگذشت، از پس آن جنگ دشوار / از آن دریای بی پایاب، آسان

قلمرو زبانی: چو: هنگامی که / گذشتن: عبور کردن(بن ماضی: گذشت؛ بن مضارع: گذر) / دشوار، آسان: تضاد / دریا: رود بزرگ / پایاب: ته آب که پای بر زمین رسد / بی پایاب: عمیق / موقوف المعانی

بازگردانی: وقتی که جلال الدین از آن جنگ سخت خود را نجات داد و به آسانی از آن رود عمیق گذشت.

پیام: نجات سلطان جلال الدین

28- به فرزندان و یاران گفت چنگیز / كه گر فرزند باید، باید این سان

قلمرو زبانی: گر: اگر / سان: مانند، گونه / قلمرو ادبی: واژه آرایی: باید

بازگردانی: چنگیز به یاران و فرزندان خود گفت: اگر وجود فرزند لازم است باید مانند جلال الدین دلاور باشد.

پیام: نصیحت چنگیز به فرزندان

۲۹- به پاس هر وجب خاكی از این ملك / چه بسیار است، آن سرها كه رفته

قلمرو زبانی: به پاس: به خاطر / ملک: سرزمین / قلمرو ادبی: وجب: مجاز از مقدار اندک / سر: مجاز از سرباز دلاور / رفته: کنایه از درگذشته

بازگردانی: برای حفظ و پاسداری هر وجب از این کشور انسانهای بزرگ و دلاوری کشته شده اند.

پیام: جانبازی برای میهن

۳۰- ز مستی بر سر هر قطعه زین خاك / خدا داند چه افسرها كه رفته

قلمرو زبانی: افسر: تاج و کلاه پادشاهان، صاحب منصب / قلمرو ادبی: ز مستی: از روی عشق وعلاقه به وطن / افسر: مجاز از سرداران / خاک: مجاز از سرزمین ایران/ رفته: کنایه از درگذشته

بازگردانی: ازعشق این آب و خاک و پاسداری از هر بخش این سرزمین خدا می‌داند که چه انسانهای بزرگی جنگیدند و جان دادند.

پیام: جانبازی برای میهن

مهدی حمیدی شیرازی

کارگاه متن پژوهی

قلمرو زبانی

1) در متن درس، كدام واژه ها در معانی زیر، به كار رفته است؟

اسب(بادپا، باره) نابودكننده (عافیت‏سوز) عمیق(ژرف)

2) جمله های زیر را با هم می خوانیم و به نقش های مختلف کلمه «امروز» توجه می کنیم:

■ امروز را غنیمت دان. نقش: مفعول

■ امروز، روز شادی است. نقش: نهاد

■ گنجینه عمر، امروز است. نقش: مسند

■ برنامه امروز، تأیید شد. نقش: مضاف الیه

■ امروز، به کتابخانه ملّی می روم. نقش: قید

در همه جمله های بالا به جز جمله آخر، کلمه «امروز»، نقش های اسم را گرفته است.

کلمه «امروز» در جمله آخر، هیچ یک از نقش‏های اسم را ندارد.

منادا هم نیست. «امروز» در جمله مذکور، «گروه قیدی» است.

گـروه قیدی، بخشـی از جمله اسـت که جمله یا جزئی از آن را مقید می کند یا توضیحی نظیر مفهوم حالت، زمان، مكان، تردید، یقین، تكرار و ... را به جمله می افزاید.

قید می تواند از نظر «نوع»، اسم، صفت یا قید باشد.

در بیت های نهم و دهم، قیدها را مشخص کنید. - آن دم / هم / کمی

قلمرو ادبی

1) دریای خون در بیت های هشتم و دوازدهم استعاره از چیست؟ - بیت هشتم: سرخی شفق هنگام غروب / بیت دوازدهم: استعاره از میدان جنگ

2) ابیات زیر را از نظر کاربرد تشبیه و کنایه بررسی کنید.

۱۹- ز رخسارش فرومی‌ریخت اشكی / بنای زندگی بر آب می‌دید

۲۰- در آن سیماب گون امواج لرزان / خیال تازه ای در خواب می‌دید

بنای زندگی: اضافه تشبیهی / سیماب گون: تشبیه / بنای چیزی را بر آب دیدن: کنایه از چیزی را در معرض نابودی دیدن / خیال در خواب دیدن: کنایه از نقشه کشیدن

3) به شعر «در امواج سند» دقت کنید. این شعر از چند بند هم وزن و هماهنگ تشکیل شده است. هر بند شامل چهار مصراع است؛ به این نوع شعر «چهارپاره» یا «دوبیتی های پیوسته» می گویند چهارپاره بیشتر برای طرح مضامین اجتماعی و سیاسی به کار می‌رود و رواج آن از دوره مشروطه بوده و تاکنون ادامه یافته است.

ملک الشعرای بهار فریدون مشیری فریدون توللی سروده هایی در این قالب دارند.

■ اکنون نحوه قرار گرفتن قافیه ها در چهارپاره را به کمک شکل نشان دهید.

-------------------------- / -------------------------- ■

-------------------------- / -------------------------- ■

♣♣♣

-------------------------- / -------------------------- ▲

-------------------------- / -------------------------- ▲

قلمرو فکری

1) شاعر در بیت زیر، قصد بیان چه نكته ای را دارد؟ - فروپاشی فرمانروایی خوارزمشاهیان نزدیک بود.

در آن تاریک شب می گشت پنهان/ فروغ خرگه خوارزمشاهی.

2) حمیدی شیرازی در ابیات زیر، چه كسی را و با چه ویژگی هایی وصف می كند؟ - سلطان محمد خوارزمشاه را توصیف می کند که اندوهگین، دلاور و جنگجو بود.

چه اندیشید آن دم، كس ندانست / كه مژگانش به خون دیده تر شد

چو آتش در سپاه دشمن افتاد / زآتش هم كمی سوزنده تر شد

3) درباره ارتباط معنایی زیر و پیام درس توضیح دهید. – جانفشانی در راه میهن

در راه عشق وطن از سر و جان برخاسته ایم / تا در این ره چه كند همّت مردانه ما (رهی معیری)

4) شاعر در بیت زیر، چه صحنه ای از نبرد را وصف می کند؟ - صحنه ای را توصیف می کند که با مردن سربازان مغول گروه دیگر جای آنها را می گرفتند.

ولی چندان كه برگ از شاخه می ریخت / دو چندان می شكفت و برگ می كرد

گنج حکمت: چو سرو باش

حكيمي را پرسيدند: «چندين درخت نامور که خدای عزّ و جلّ آفریده است و برومند هيچ يک را آزاد نخوانده اند؛ مگر سرو را که ثمره اي ندارد. در اين چه حكمت اسـت؟

گفت: هر درختی را ثمره ای معین اسـت که به وقتي معلوم، به وجود آن تازه آید و گاهی به عدم آن پژمرده شود و سرو را هيچ از اين نيست و همه وقتي خوش اسـت و اين اسـت صفت آزادگان.

قلمرو زبانی: حکیمی‌ را پرسیدند: را به معنای از / نامور: نامدار، مشهور / عَزَّ و جَلّ: عزیز است و بزرگ و ارجمند / برومند: دارای میوه (بر: میوه) / ثمره: بر، میوه/ معینّ: مشخص / به وجودِ آن تازه آید: با وجود آن طراوت و شادابی می‌گیرد/عدم: نبود / قلمرو ادبی: وجود، عدم: تضاد

۱- به آنچه می گذرد دل منه که دجله بسی / پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد

قلمرو زبانی: که: زیرا / بسی: بسیار / قلمرو ادبی: وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (رشته انسانی) / دل نهادن: کنایه از علاقمند شدن، دلبستگی شدن /

بازگردانی: به آنچه پایدار نیست دل بسته نشو؛ زیرا دجله بسیار پس از خلیفه در بغداد روان خواهد بود.(ما می‌میریم اما دنیا می‌ماند)

پیام: میرایی بشر

۲- گرت ز دست برآید، چو نخل باشد کریم / ورت ز دست نیاید، چو سرو باش آزاد

قلمرو زبانی: گرت: اگر تو؛ جهش ضمیر(اگر از دست تو) / ور: و اگر / قلمرو ادبی: دست: مجاز از توان و نیرو / چو نخل: تشبیه / کریم: بخشنده، وجه شبه / آزاد: وجه شبه / واج آرایی: «د» و «ر» / نخل، سرو: تناسب / واژه آرایی: دست

بازگردانی: اگر توانش را داری، مانند نخل بخشنده باشد و اگر توانش را نداری، مانند سرو آزاده باش.

پیام: بخشندگی و آزدگی

گلستان سعدی

شعرخوانی: زاغ و کبک

شعرخوانی: زاغ و کبک

۱- زاغی از آنجا كه فراغی گزید/ رخت خود از باغ به راغی كشید

قلمرو زبانی: فراغ: آسايش، آسودگي (هم آوا؛ فراق: جدایی) / گزیدن: انتخاب کردن (بن ماضی: گزید، بن مضارع: گزین) / راغ: صحرا، دامنه سبز کوه / قلمرو ادبی: قالب: مثنوی / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن / زاغ، راغ، باغ: جناس ناهمسان / فراغ، راغ: جناس ناهمسان / رخت: توشه، اسباب و اثاثیه / رخت كشیدن: كنایه از کوچ کردن / واج آرایی: «غ» / تشخیص.

بازگردانی: زاغی كه در فکر آسایش و راحتی بود، بر آن شد که از باغ به صحرا برود.

پیام: کوچ

۲- دید یكی عرصه به دامان كوه/ عرضه ده مخزن پنهان كوه

قلمرو زبانی: عرصه: میدان، زمین، پهنه / دامان: دامنه / عرضه ده: ارائه دهنده، نمایانگر / مخزن: گنجینه / قلمرو ادبی: عرصه، عرضه: جناس ناهمسان / مخزن: استعاره از گل‌ها و گیاهان

بازگردانی: زمینی را در دامنه كوه دید كه گلها و گیاهانی داشت که مانند گنجینه و اسرار كوه بودند.

پیام: زیبایی و سرسبزی دامنه کوه

۳- نادره كبكی به جمال تمام / شاهد آن روضه فیروزه فام

قلمرو زبانی: نادره. كمیاب / جمال: زیبایی / شاهد: زیبارو / روضه: باغ، گلزار / فام: رنگ / فیروزه فام: به رنگ فيروزه، فيروزه رنگ/ قلمرو ادبی: فیروزه فام: کنایه از سرسبز/

بازگردانی: كبك بسیار زیبایی در آنجا بود که زیباروی آن باغ سرسبز به شمار می‌رفت.

پیام: زیبایی کبک

۴- هم حركاتش متناسب به هم / هم خطواتش متقارب به هم

قلمرو زبانی: متناسب: هماهنگ / خطوات: ج خطوه، گام‌ها، قدم ها / متقارب: نزديک به هم، در کنار هم / قلمرو ادبی: ترصیع (انسانی) / واج آرایی: «م» / واژه آرایی «هم»

بازگردانی: هم حركاتش موزون وهماهنگ بود هم گامهایش نزدیك به هم و زیبا.

پیام: تناسب رفتار

۵- زاغ چو دید آن ره و رفتار را / وان روش و جنبش هموار را

قلمرو زبانی: چو: هنگامی که / ره و رفتار: راه رفتن و حرکت کردن / روش: راه رفتن، شیوه / جنبش: حرکت / این بیت و بیت پسین موقوف المعنی اند./ قلمرو ادبی: قافیه: رفتار، هموار / ردیف: را

بازگردانی: زاغ هنگامی‌که راه رفتن و شیوه زیبا و هماهنگ کبک را دید،

۶- بازكشید از روش خویش پای/ در پی او كرد به تقلید جای

قلمرو زبانی: در پی: به دنبال / تقلید: پیروی / قلمرو ادبی: پای كشیدن از: كنایه از دست کشیدن، رها کردن / پای، جای: جناس ناهمسان.

بازگردانی: زاغ از رفتار خود دست كشید و از كبك تقلید كرد.

پیام: تقلید نا درخور

۷- بر قدم او قدمی می‌كشید / وز قلم او رقمی می‌كشید

قلمرو زبانی: رقم: خط / قلمرو ادبی: می‌كشید: جناس (کشیدن نخست: برداشتن، کشیدن دوم: نقاشی کردن)/ قدم، قلم: جناس ناهمسان / قلم، رقم: تناسب / واج آرایی: ق، م / واژه آرایی: قدم / قلم: مجاز از نوشته / رقمی كشید: نوشتن، نگاشتن / از قلم او رقمی كشیدن: کنایه از پیروی کردن / ترصیع (انسانی)

بازگردانی: زاغ مانند كبك گام می‌نهاد و از روی نوشته او نقاشی می‌کرد (از او پیروی می‌کرد).

پیام: تقلید

۸- در پی اش القصه در آن مرغزار / رفت بر این قاعده روزی سه چار

قلمرو زبانی: القصه، خلاصه / مرغزار: جای روییدن مرغ، سبزه زار، زميني که داراي سبزه و گل هاي خودرو است. / قاعده: روش / قلمرو ادبی:

بازگردانی: خلاصه چند روز به این شیوه در آن چمنزار از كبك پیروی كرد.

پیام: پیروی از کبک

۹- عاقبت از خامی خود سوخته / رهرَوِی كبك نیاموخته

قلمرو زبانی: خامی: کنابه از ناپختگی، کم تجربگی / قلمرو ادبی: سوختن: کنایه از زیان دیدن / رهروی: راه رفتن

بازگردانی: سرانجام زاغ به خاطره بی تجربگی اش، زیان دید و راه رفتن كبك را نیز نیاموخت.

پیام: پایان تقلید نامناسب

۱۰- كرد فرامش ره و رفتار خویش / ماند غرامت زده از كار خویش

قلمرو زبانی: فرامش: فراموش / ره و رفتار: راه رفتن و حرکت کردن / غرامت زده: تاوان زده، کسي که غرامت کشد، پشيمان / قلمرو ادبی: واژه آرایی: خویش

بازگردانی: زاغ رفتار و روش خود را نیز فراموش كرد و به خاطر تقلید نابجایش زیان دید.

پیام: زیان دیدن به خاطر تقلید نابجا

تحفة الأحرار، جامی

درک و دریافت:

1) این سروده را از دید لحن و آهنگ خوانش بررسی نمایید. – لحن این سروده باید داستانی و آموزشی باشد.

2) با توجّه به قلمرو فكری شعر، درباره ریشه های پیامدهای تقلیدِ نابه جا و كوركورانه، گفت و گو كنید. – تقلید نابجا و نامناسب سبب می شود که آدمی زیان ببیند و هدفهای خود دور بیفتد.