درنگي‌ بر زندگي‌ و انديشه‌ ناصر خسرو قبادياني‌ خرد، دانش، سخن‌دكتر محمدعلي‌ اسلامي‌ ندوشن‌

اطلاعات - صفحه : 6 - تاريخ :05/07/1384
ناصرخسرو قبادياني‌ فردي‌ است‌ كه‌ از حيث‌ زندگي‌ و شعر هر دو، داراي‌ سبك‌ خاصيّ است. كس‌ ديگري‌ را در ادب‌ فارسي‌ شبيه‌ به‌ او نمي‌شناسيم. كسان‌ ديگري‌ كه‌ آمده‌ اند، كم‌ و بيش‌ از ديگران‌ تاثير گرفتند، و يا بعد كساني‌ مي‌آيند و از آنان‌ تقليد مي‌كنند، ولي‌ هيچ‌ كس‌ به‌ فكر نيفتاده‌ كه‌ از ناصرخسرو تقليد كند.او يگانه‌ بر جاي‌ مانده‌ است. او نماينده‌ يك‌ تيره‌ از فكر ايراني‌ است‌ كه‌ كسان‌ ديگري‌ هم‌ چاشني‌اي‌ از آن‌ را در خود داشته‌ اند، ولي‌ نه‌ هيچ‌ يك‌ به‌ استحكام‌ او، و آن‌ نوعي‌ حالت‌ سركشي‌ نسبت‌ به‌ وضع‌ موجود است.حتّي‌ در دورهِ‌ باستان‌ هم‌ اين‌ حالت‌ در ايراني‌ ديده‌ مي‌شود. در پيش‌ از اسلام‌ جامعه‌ ايراني‌ از لحاظ‌ فكري‌ به‌ نسبت‌ آرام‌ زندگي‌ كرد. با اين‌ همه، دو نهضت‌ بزرگ‌ ماني‌ و مزدك‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ آتش‌ زير خاكستري‌ وجود داشته‌ كه‌ مي‌توانسته‌ سر برآورد، ولي‌ دوران‌ بعد از اسلام‌ عالَم‌ ديگري‌ دارد، جولانگاه‌ انواع‌ تشنّج‌ ها و كشمكش‌ ها كه‌ هرگز متوقف‌ نشده، و اين‌ كانون‌ زيرزميني‌ كه‌ سرزمين‌ ايران‌ را زلزله‌ خيز فكر كرده‌ است، بهترين‌ و بدترين‌ انسانها را در خود پديد آورده‌ است، از آرام‌ ترين‌ تا سركش‌ ترين، خوشباش‌ ترين‌ تا كدرترين، آزاده‌ ترين‌ تا خشك‌ مغزترين.وضع‌ جغرافيايي‌ و اقليمي‌ اير ان‌ به‌ گونه‌ اي‌ بوده‌ كه‌ بتواند تنوّع‌ فكري‌ ايجاد كند، امّا در عين‌ حال‌ يك‌ محور فكري‌ هم‌ هست‌ كه‌ مي‌كوشد تا ساماني‌ براي‌ كشور بجويد، ولي‌ اين‌ كوشش‌ به‌ علّت‌ همان‌ تنوّع‌ كم‌ ثمر مانده‌ است. ايراني، چندگانه‌ خواهي‌دارد. نمي‌خواهد هيچ‌ يك‌ از داده‌ هاي‌ آفرينش‌ از دستش‌ به‌ در رود و چون‌ همه‌ چيز را با هم‌ خواسته‌ است، چه‌ بارها كه‌ هيچ‌ يك‌ را به‌ دست‌ نياورده! اين‌ است‌ كه‌ ما پيوسته‌ در تاريخ‌ ايرا ن‌ با تناقض‌ روبروئيم. نه‌ چندان‌ دور، پيش‌ از ناصرخسرو، فرّخي‌ و منوچهري‌ داريم‌ كه‌ شادي‌طلب‌ هستند. واكنش‌ آن‌ را در ناصرخسرو مي‌بينيم‌ كه‌ رضايت‌ خاطر انساني‌ را در چيزي‌ فراتر از شادي‌ مي‌جويد، چنانكه‌ اگر او را شاعر تلخكام‌ بخوانيم، اشتباه‌ نكرده‌ ايم. در دوران‌ بعد از اسلام‌ پيوسته‌ اصل‌ واكنش‌ به‌ كار مي‌افتد. امري، امر معارض‌ خود را به‌ دنبال‌ مي‌آورد، كه‌ ما هم‌ در همين‌ دوران‌ معاصر نمونه‌ اي‌ از آن‌ را ناظر بوده‌ ايم‌ و خواهيم‌ بود.ناصرخسرو نظريّات‌ خود را بر واكنش‌ نسبت‌ به‌ يك‌ دوران‌ بي‌غمي‌ و وقت‌ پرستي‌ عصر غزنوي‌ پايه‌ مي‌گذارد، كه‌ دنباله‌ اش‌ تا زمان‌ او هم‌ كشيده‌ مي‌شده. واكنش‌ هاي‌ ديگر، هر يك‌ به‌ نوعي‌ از جانب‌ خيّام‌ و سنائي‌ و حسن‌ صبّاح‌ ابراز شده‌ اند.ناصرخسرو سخنگوي‌ بحران‌ فرهنگي‌ و ناهمواري‌ ايران‌ است‌ كه‌ مدّتهاست‌ ايجاد شده‌ و به‌ خصوص‌ از غزنوي‌ و سلجوقي‌ به‌ اين‌ سو، بر اثر مواضعهِ‌ ترك‌ و عرب، حدّت‌ گرفته. او خود را دربدر كرد، براي‌ آنكه‌ نمي‌توانست‌ اين‌ وضع‌ را بپذيرد. آنگونه‌ كه‌ خود در مقدّمهِ‌ «سفرنامه» اشاره‌ مي‌كند، تا چهل‌ سالگي‌ مانند ساير مردم‌ بوده، عضو ديوان‌ بوده‌ و شاكر و سر به‌ راه‌ زندگي‌ مي‌كرده، حتّي‌ شراب‌ هم‌ مي‌خورده. ناگهان‌ خوابي‌ مي‌بيند و تكان‌ وجداني‌ مي‌خورد و بر آن‌ مي‌شود كه‌ سيتر زندگي‌ خود را دگرگون‌ كند. همه‌ چيز را رها مي‌كند، توبه‌ مي‌كند و رو به‌ كعبه‌ مي‌نهد، كه‌ در آن‌ زمان‌ سفري‌ جز آن‌ در پيش‌ نبود و بدينگونه‌ تا آخر عمر فرد ديگري‌ مي‌شود. سياحت‌ كنان‌ جلو مي‌رود، البتّه‌ با سختي‌ و عسرت. تا مي‌رسد به‌ مكّه‌ و از آنجا به‌ جاهاي‌ ديگر و سرانجام‌ به‌ مصر. اين‌ سفر هفت‌ سال‌ طول‌ مي‌كشد، تا عاقبت‌ برسد به‌ يمگان‌ بدخشان‌ و در آنجا دور از دسترش‌ دشمنانش‌ كه‌ عوام‌ و سلجوقيان‌ باشند، مقيم‌ مي‌شود.ناصرخسرو يكي‌ از نمونه‌ هاي‌ بارز روح‌ ناآرام‌ ايراني‌ است. نشانه‌ هايش: سفر، دلكندگي‌ از وطن، تغيير مذهب‌ از سنّت‌ گري‌ به‌ هفت‌ امامي، مخالفت‌ با حكومت‌ وقت، مخالفت‌ با انديشهِ‌ رايج‌ زمان، روي‌بُرد به‌ قدرت‌ متقابلي‌ كه‌ فاطمي‌هاي‌ مصر باشند، نوع‌ زندگي‌ زاهدانه، ماني‌مآب‌ و مخاطره‌ آميز...سنائي‌ نيز نزديك‌ به‌ همين‌ حالت‌ را داشته، يك‌ دوران‌ عادي‌ مثل‌ مردم‌ ديگر را كه‌ دنبال‌ اين‌ لذايد حسّي‌ باشند، گذرانده، حتّي‌ مدّاحي‌ هم‌ كرده، ولي‌ يكدفعه‌ او نيز تغيير وضع‌ برايش‌ پيدا مي‌شود. عطّار خودش‌ حكايت‌ مي‌كند كه‌ او نيز تا حدود چهل‌ سالگي‌ فرد موفّقي‌ بوده، هم‌ طبيب‌ بوده‌ و هم‌ داروفروش. يكي‌ از افراد برجسته‌ نيشابور بوده، ولي‌ يكدفعه‌ اين‌ بحران‌ بر او عارض‌ مي‌شود، همهِ‌ اينها را رها مي‌كند، يك‌ عارف‌ خانه‌ نشين‌ مي‌شود و اين‌ آثار را پديد مي‌آورد. مولانا به‌ نحوي‌ ديگر. بهانه‌ اش‌ اين‌ بود كه‌ با شمس‌ ديدار كرده، ولي‌ اين‌ بهانه‌ اي‌ بيش‌ نبود. مي‌خواست‌ خود را از دست‌ آن‌ فكر بستهِ‌ پيشين‌ خلاص‌ كند. احتياج‌ به‌ دريچه‌ اي‌ براي‌ تنفّس‌ داشت، بنابراين‌ آنگونه‌ مي‌شود كه‌ مي‌دانيم. تا آستانهِ‌ تكفير پيش‌ مي‌رود، تا آنجا كه‌ بعد مثنوي‌اش‌ را با انبر بلند كنند. معنويّت‌ همان‌ معنويت‌ است. دين‌ همان‌ دين‌ است، منتها آنها مي‌خواستند آن‌ را از محوّطه‌ بسته‌ به‌ فضاي‌ باز بياورند. البتّه‌ نظير اين‌ بحران‌ زدگان، هزاران‌ ديگر بوده‌ اند كه‌ در تاريخ‌ گم‌ شده‌ اند، و ميليونها افراد ديگر كه‌ گرهي‌ داشتند و خود نمي‌دانستند كه‌ چه‌ دارند.به‌ هر حال، ناصرخسرو يكي‌ از سرقافله‌هاست. دوران‌ سخت‌ سفر را در پيش‌ مي‌گيرد. با يك‌ خدمتكار و برادرش‌ سه‌ نفري‌ راه‌ مي‌افتند. در وضعي‌ كه‌ معلوم‌ است‌ سفر در آن‌ دوران‌ چگونه‌ بوده، پياده‌ يا بر چارپا، راهي‌ دراز در پيش. برمي‌شمارد كه‌ به‌ كجاها رفته‌ است: تمام‌ منطقهِ‌ فلسطين، شامات، حجاز، يمن، تا مي‌رسد به‌ مصر. در آنجا حكومت‌ فاطمي‌ هست. سر مي‌سپارد به‌ آئين‌ اسماعيليّهِ‌ فاطمي، هفت‌ امامي‌ و در تمام‌ عمر مُبلّغ‌ اين‌ طريقه‌ مي‌شود، و با جديّت‌ تمام‌ با پشتكار عجيبي‌ تمام‌ زندگي‌اش‌ را مي‌گذارد بر سر تبليغ‌ براي‌ آن، كه‌ اميدوار است‌ بتواند ديگران‌ را به‌ اين‌ راه‌ بياورد. از دين‌ تسنّن‌ كه‌ دين‌ رسمي‌ كشور بوده‌ و سلجوقي‌ها و خلافت‌ بغداد پشتيبان‌ آن‌ بودند، بيرون‌ مي‌آيد. گرايش‌ او به‌ فاطمي‌هاي‌ مصر، علي‌رغم‌ خلافت‌ عبّاسي‌ بغداد است، از بس‌ از آنها بدش‌ مي‌آمده.در ايران‌ نمودار مقاومت، «الموت» است. اين‌ نيست‌ مگر طغيان‌ در برابر تركان‌ سلجوقي‌ و عرب‌ بغداد. الموت‌ بر فراز آن‌ كوه، دستگاه‌ حاكم‌ را عاجز كرده‌ بود؛ زيرا از يك‌ طرف‌ پيروان‌ و فدائيان‌ بسيار داشت، و از سوي‌ ديگر جهان‌بيني‌ محكم‌تري‌ را تبليغ‌ مي‌كرد. استدلال‌ و منطقِ بيشتر در مقابل‌ آن‌ تعبّد، باطن‌ در برابر ظاهر، اصل‌ در برابر فرع. رگه‌اي‌ از آن، روحيّهِ‌ عدالت‌خواهي‌ ايراني‌ را نيز در خود نهفته‌ داشت؛ ولي‌ چون‌ با شيوهِ‌ قهر مي‌خواست‌ كار خود را از پيش‌ ببرد، و مباني‌ انديشه‌اش‌ درخور فهم‌ عوام‌ نبود، كاري‌ از پيش‌ نبرد. البتّه‌ حكومت‌هاي‌ ايران‌ نتوانستند آن‌ را سركوب‌ كنند. سرانجام‌ مغولان‌ آن‌ را برانداختند. ناصرخسرو در تمام‌ اين‌ مدّت‌ از ايران‌ دور ماند و مشاركتي‌ در كارهاي‌ عملي‌ الموتيان‌ نداشت؛ ولي‌ از لحاظ‌ فكري‌ با آنها همراه‌ بود. هدف‌ نيز يكسان‌ بود: زدودن‌ حكومت‌ سلجوقي‌ و خلافت‌ بغداد.هيچ‌ شاعري‌ در زبان‌ فارسي‌ از حكومتي‌ با آنهمه‌ تلخي‌ حرف‌ نزده‌ است‌ كه‌ ناصرخسرو از سلجوقيان. غزنوي‌ها را هم‌ البتّه‌ قبول‌ ندارد. با حسرت‌ از دوران‌ ساماني‌ ياد مي‌كند، كه‌ به‌ فرهنگ‌ و «ايرانيّت» عنايت‌ داشتند. وي‌ يك‌ شاعر به‌ تمام‌ معنا سياسي‌ است‌ و هر حرفي‌ مي‌زند، يك‌ منظور اجتماعي‌ در پشت‌ آن‌ نهان‌ دارد. دوران‌ خود را مقايسه‌ مي‌كند با دورهِ‌ ساماني، كه‌ يك‌ دوران‌ حركت‌زاي‌ تمدّن‌ ايراني‌ بوده. مطابقت‌ داشته‌ با روحيّهِ‌ ايراني‌ و آنچه‌ كه‌ بتواند موجب‌ سلامت‌ و دلگرمي‌ بيشتر بشود. در مقابل،آن دورهِ‌ خود را مي‌بيند.چون‌ خود مدّتي‌ در دستگاه‌ ديوان‌ بود و تجربهِ‌ دست‌ اول‌ داشت، مي‌ديد كه‌ سياست‌ حكومت‌ بر سوءاستفاده‌ از دين‌ است؛ بنابراين‌ از دين‌ رسمي‌ دست‌ كشيد. به‌طور كلّي‌ فرقه‌بندي‌هاي‌ آييني، منشأ سياسي‌ --- اقتصادي‌ داشته. يك‌ گرايش‌ آن‌ بود كه‌ دين‌ را بياورد به‌ صورتي‌ كه‌ با روحيّهِ‌ ايراني‌ و فرهنگ‌ او بيشتر سازگار باشد. گرايش‌ ديگر در مقابلش، مي‌خواست‌ هرچه‌ بيشتر از نيروي‌ ايراني‌گري‌ بكاهد؛ زيرا منافع‌ خود را در تقويت‌ دستگاه‌ قدرت‌ عربيّت‌ مي‌ديد. ايراني‌ منشان، مصلحت‌ خود را در وابستگي‌ به‌ خانوادهِ‌ پيامبر مي‌دانستند. گروه‌ مقابل، محور را «حكومت» قرار داده‌ بودند. هرچه‌ كمك‌ به‌ ادامهِ‌ حكومت‌ مي‌كرد، هرچه‌ بود، ولو مغاير با ماهيّت‌ دين، همان‌ را به‌ كار مي‌گرفتند. بر گرد اين‌ موضوع‌ اصلي‌ است‌ كه‌ كشمكش‌ها و اختلاف‌ها شكل‌ مي‌گيرد. اسماعيليّه‌ مي‌خواستند در سايهِ‌ تمايزهاي‌ دين‌ خود، مردم‌ ايران‌ را بكشانند به‌ جانب‌ استقلال‌ بيشتر و با قرار دادن‌بي‌يك‌ معنا، بي‌يك‌ علوّ، بي‌يك‌ پرواي‌ همگاني، پوچ‌ و بي‌ارزش‌ دانسته‌اند. سه‌ عنصر را مورد انتقاد سخت‌ قرار مي‌دهد: حاكمان‌ سلجوقي‌ كه‌ آنان‌ را بيگانه‌ و ترك‌ و بي‌فرهنگ‌ مي‌شناسد؛ عالمان‌ دين‌ فروش‌ كه‌ آنان‌ را همدست‌ حكومت‌ مي‌بيند و مي‌انديشد كه‌ مأ‌مور تحميق‌ مردم‌ هستند، و سوم‌ «عوام» كه‌ آنان‌ را لشكر بي‌مزد و جيرهِ‌ سردمداران‌ بالانشين‌ مي‌پندارد.عامّهِ‌ مردم‌ از نظر او گناهكار نيستند؛ ولي‌ قابل‌ تأ‌سّف‌اند، در تبعيّتي‌ كه‌ دارند، در سكوتي‌ كه‌ دارند، خود به‌ خود زيربناساز ظلم‌ مي‌شوند. اجازه‌ مي‌دهند كه‌ هركس‌ و ناكسي‌ كه‌ زور داشت، يا زبان‌ فريبنده‌ داشت، بر دوش‌ آنها سوار شود. از اين‌ رو آنان‌ را هم‌ در موارد متعددّ مورد سرزنش‌ قرار مي‌دهد. كسان‌ ديگر چون‌ مولوي‌ و حافظ‌ هم‌ همين‌ تلقّي‌ را نسبت‌ به‌ عوام‌ دارند، كه‌ نمي‌توان‌ بر آنها گناه‌ بست؛ ولي‌ مشاركت‌ در ناهنجاري‌ هست. اين‌ جهت‌گيري‌ عوام‌ ناشي‌ از ندانستن‌ است؛ از اين‌رو ناصر در كنار «خرد» ، تكيه‌ دارد بر «علم» . منظور از علم، به‌ كار انداختن‌ شعور است، از تعبّد بيرون‌ آمدن. آن‌ البتّه‌ مستلزم‌ كسب‌ يك‌ سلسله‌ آموخته‌هاست؛ ولي‌ از آن‌ مهمتر به‌ كار انداختن‌ فكر است، وچون‌ اين، از طريق‌ سخن‌ به‌ ابراز مي‌آيد، به‌ «سخن» نيز خيلي‌ اهميّت‌ مي‌دهد. مثلّث‌ خرد، علم، سخن، محور فكري‌ اوست. مي‌گويد ارزشمندتر از سخن‌ چيزي‌ نيست؛ زيرا انديشه‌ را به‌ ابراز مي‌آورد و افراد را به‌ هم‌ پيوند مي‌دهد.جانت‌ به‌ سخن‌ پاك‌ شود زانكه‌ خردمنداز راه‌ سخن‌ بر شود از چاه، به‌ جوزازنده‌ به‌ سخن‌ بايد گشتنت، از ايراك‌مرده‌ به‌ سخن‌ زنده‌ همي‌ كرد مسيحاآن‌ به‌ كه‌ نگويي‌ چو نداني‌ سخن، ايراك‌والا به‌ سخن‌ گردد مردم، نه‌ به‌ بالابادام‌ به‌ از بيد و سپيدار، به‌ بار است‌هر چند فزون‌ كرد سپيدار درازادر عين‌ صلابت‌ كلام، مي‌بينيد كه‌ چقدر اين‌ تخيّل‌ حركت‌ دارد، براي‌ آنكه‌ بتواند كلامش‌ را در ذهن‌ها بنشاند. در همين‌ قصيده‌ راجع‌ به‌ ظاهر و باطن‌ و فرع‌ و اصل‌ مي‌گويد:قنديل‌ فروزي‌ به‌ شب‌ قدر به‌ مسجدمسجد شده‌ چون‌ روز و دلت‌ چون‌ شب‌ يلداقنديل‌ ميفروز و بياموز كه‌ قنديل‌بيرون‌ نبرد از دل‌ پر جهل‌ تو ظلمااين‌ چراغ، تاريكي‌ را از دل‌ تو بيرون‌ نمي‌كند، فقط‌ فضاي‌ مسجد را روشن‌ مي‌كند.گر مار نه‌اي، مردمي، از بهر چرايندمؤ‌من‌ ز تو ناايمن‌ و، ترسان‌ ز تو ترسا؟مي‌گويد: «اگر مار نيستي‌ و انسان‌ هستي، پس‌ چرا مؤ‌من‌ از تو ناايمن‌ است، و مسيحي‌ از تو ترسان؟» اقليّت‌ها در هراس‌ از مسلمانان‌ متعصّب‌ بودند. نظر او اين‌ است‌ كه‌ همهِ‌ مذاهب‌ الهي‌ با هم‌ يكسان‌اند. با آنكه‌ اصراري‌ به‌ آرايش‌ كلام‌ ندارد، ظريفه‌هاي‌ شعري‌ در كلامش‌ كم‌ نيست. آنگاه‌ مي‌آيد به‌ يك‌ نتيجه‌گيري‌ كلّي، براي‌ عبرت‌ دادن‌ به‌ مخاطب:دارا كه‌ هزاران‌ خدم‌ و خيل‌ و حشم‌ داشت‌بگذاشت‌ همه‌ پاك‌ و بشد با تن‌ تنهااين‌ شاعران‌ هرگاه‌ بخواهند بي‌اعتباري‌ جهان‌ را مجسّم‌ كنند، فوري‌ مي‌روند به‌ ايران‌ پيش‌ از اسلام. سرنگون‌ شدن‌ شاهان‌ پرحشمت‌ باستاني، هميشه‌ براي‌ آنان‌ مثالي‌ بوده‌ است‌ به‌ هشدار. اكنون‌ بياييم‌ به‌ موضوع‌ ديگري‌ كه‌ باز جزو اركان‌ فكري‌ ناصرست، و آن‌ تفوّق‌ ارادهِ‌ انساني‌ بر تقدير است. مي‌گويد هرچه‌ مي‌شود و نمي‌شود از خود انسان‌ ناشي‌ مي‌شود. همه‌ چيز به‌ دست‌ انديشه‌ است:هر كس‌ همي‌ حذر زقضا و قدر كندوين‌ هر دو رهبرند، قضا و قدر مرانام‌ قضا «خرد» كن‌ و نام‌ قدر «سخن» ياد است‌ اين‌ سخن‌ ز يكي‌ نامور مرامنظور اين‌ است‌ كه‌ خرد من‌ رهبر قضا و قدر است، نه‌ آنها رهبر او.و اكنون‌ كه‌ عقل‌ و نفس‌ سخنگوي‌ خود منم‌از خويشتن‌ چه‌ بايد كردن‌ حذر مرا؟اكنون‌ كه‌ همه‌ چيز از من‌ ناشي‌ مي‌شود و به‌ من‌ باز مي‌گردد، چرا بايد اين‌ اختيار را از خود بيفكنم؟ آنگاه‌ همه‌ چيز را برخرد متمركز مي‌كند:سر ز كمند خرد چگونه‌ كشم؟فضل ، خرد داد بر حمار مراديو همي‌ بست‌ بر قطار سرم‌عقل‌ برون‌ كرد از آن‌ قطار مراديو همان‌ اهريمن‌ پيش‌ از اسلام‌ است. آن‌ چيزي‌ كه‌ مرا از رديف‌ جانداران‌ بيرون‌ آورد، عقل‌ بود.گر نه ‌ خرد بِستدي‌ مهارم‌ از اوديو، كشان‌ كرده‌ بُد مهار مرااگر خرد مرا نجات‌ نداده‌ بود، شيطان‌ مهار مرا مي‌كشيد و با خود مي‌برد.غار جهان‌ گرچه‌ تنگ‌ و تار شده‌ است‌عقل ‌ بسنده ‌ است ‌ يار غار مراآنگاه‌ خود را تسلّي‌ مي‌دهد به‌ استعدادي‌ كه‌ دارد، و از تميز و توانايي‌ سخن‌ گفتن‌ بهره‌ور شده‌ است:هيچ ‌ مكن‌ اي‌ پسر ز دهر گله‌كز وي‌ شكر است‌ صد هزار مراهست‌ بدو گشتم‌ و زبان‌ و سخن‌هر دو بدين‌ گشت‌ پيشكار مرامرا همين‌ زبان‌ و سخن‌ بس. چون‌ اين‌ را دارم‌ خود را خوشبخت‌ مي‌دانم. حافظ‌ هم‌ همين‌ مضمون‌ را دارد:حافظ‌ از مشرب‌ قسمت‌ گله‌ نا انصافي‌ است‌طبع‌ چون‌ آب‌ و غزلهاي‌ روان‌ ما را بس‌پيش‌ از آن‌ ديديم‌ كه‌ مسعود سعد هم‌ همين‌ را مي‌گفت. از ناصر خسرو دور نيفتيم. مي‌گويد:لاجرم‌ اكنون‌ جهان‌ شكار من‌ است‌گرچه‌ همي‌ داشت‌ او شكار مرامن‌ با خرد و سخني‌ كه‌ دارم‌ وتوانايي‌ ابراز وجود دارم، دنيا شكار و زيرِدست‌ من‌ است؛ زيرا من‌ مي‌توانم‌ او را به‌ انديشه‌ درآورم؛ ولي‌باطن‌ در برابر ظاهر، آنان‌ را به‌ تفكّر بيشتر وادارند.گرايش‌ ناصرخسرو به‌ اسماعيليّه، هم‌ انگيزه‌ سياسي‌ داشته‌ و هم‌ انگيزه‌ فكري، ظاهربيني‌ دين‌ را موجب‌ فساد اجتماع‌ مي‌دانسته.دو ويژگي‌ در ناصرخسرو هست‌ كه‌ قابل‌ توجّه‌ است: يكي‌ آنكه‌ ملّي‌گراي‌ است. ايران‌ و مليّت‌ ايراني‌ در نظر او برجستگي‌ خاصّي‌ دارد. خود را از خانوادهِ‌ «آزادگان» مي‌داند، و نام‌ او نيز اين‌ حكايت‌ را دارد. آزادگان، دهقانان‌ بازمانده‌ از ايران‌ گذشته‌ بودند كه‌ اصالتي‌ براي‌ خود قائل‌ بودند. فردوسي‌ هم‌ از آن‌ خانواده‌ بود. قباديان‌ كه‌ او از آنجاست، در شمال‌ شرق‌ ايران، در مرز ميان‌ ازبكستان‌ و تاجيكستان‌ قرار دارد. به‌ هرحال‌ در جاي‌جاي‌ ديوان‌ ناصرخسرو، اشاره‌هاي‌ صريح‌ يا مضمر، به‌ مليّت‌ ايراني‌ ديده‌ مي‌شود كه‌ با سرفرازي‌ از آن‌ ياد مي‌كند.ويژگي‌ دوّم، خردگرايي‌ است. بعد از فردوسي، هيچ‌ شاعر ايراني‌ به‌ اندازهِ‌ ناصرخسرو از خرد ياد نكرده. البتّه‌ خرد او با شاهنامه‌ تفاوتش‌ در آن‌ است‌ كه‌ خرد ديني‌ است، مي‌خواهد دينداران‌ را به‌ جانب‌ خردورزي‌ بكشاند. نام‌ يكي‌ از منظومه‌هايش‌ «روشنايي‌نامه» است، در حكمت‌ و پند، و اين‌ نامي‌ معني‌دار است. مي‌خواهد رو به‌ روشني‌ حركت‌ كند. مي‌دانيد كه‌ قرن‌ هجدهم‌ اروپا «قرن‌ روشنايي» نام‌ گرفت؛ زيرا از تاريكي‌ قرون‌ گذشته‌ بيرون‌ آمده‌ بود، و ادّعا داشت‌ كه‌ به‌ روشنايي‌ منطق‌ و علم‌ رسيده. ناصر نيز چنين‌ آرزويي‌ دارد؛ منتها در لجّهِ‌ جهل‌ زمان‌ غرق‌ مي‌شود، و مي‌بايد خود را پنهان‌ دارد تا از كشته‌ شدن‌ در امان‌ بماند.اسماعيليّه‌ كه‌ بر باطن‌گرايي‌ تكيه‌ داشتند، منظورشان‌ آن‌ بود كه‌ تميز انساني‌ و خرد او در تشخيص‌ بايدها و نبايدهاي‌ دين‌ به‌ كار افتد و تنها به‌ تعبّد اكتفا نكنند. آنها كلمهِ‌ «تاءويل» را به‌ كار مي‌بردند، يعني‌ بازانديشي‌ و به‌ محك‌ عقل‌ زدن، در مقابل‌ «تقليد» ، كه‌ عارفان‌ هم‌ همين‌ معنا را در نظر داشتند كه‌ مولوي‌ مي‌گفت: خلق‌ را تقليدشان‌ برباد داد!بديهي‌ است‌ كه‌ اين‌ طرز ديد، دست‌ آنها را در تفسير شرايع‌ دين‌ باز مي‌گذاشت. وقتي‌ اجازهِ‌ تأويل‌ داده‌ مي‌شد، مجال‌ مي‌داد كه‌ دين‌ بر حسب‌ زمان‌ و مقتضيّات‌ حركت‌ كند، نوعي‌ حالت‌ فضاي‌ باز به‌ خود مي‌گرفت. البتّه‌ هركسي‌ اين‌ كار را نمي‌توانست‌ بكند، مراتب‌ و درجاتي‌ بود كه‌ به‌ كسان‌ خاصّي‌ اجازهِ‌ تاءويل‌ مي‌سپرد.در پيروي‌ از همين‌ خط‌ بود كه‌ باز ناصرخسرو اوّلين‌ شاعري‌ مي‌شود كه‌ از «چون‌ و چرا» حرف‌ مي‌زند، و شايد آخرين‌ هم. «چون‌ و چرا» يعني‌ طلب‌ پايه‌ و دليل‌ كردن. البتّه‌ عالَم‌ شعر با عالم‌ دليل‌ تفاوت‌ دارد، و مولوي‌ مي‌فرمود: «پاي‌ استدلاليان‌ چوبين‌ بود!» ولي‌ ناصر خسرو مي‌خواهد اين‌ دو را با هم‌ قرين‌ كند. بنابراين‌ احساس‌ شاعرانهِ‌ او، يك‌ احساس‌ برافروختهِ‌ متعقّل‌ است‌ و چون‌ جهان‌بيني‌ او سياسي‌ است، به‌ دنبال‌ يك‌ تكيه‌گاه‌ حكومتي‌ هم‌ مي‌گردد، و از اين‌رو روي‌ مي‌برد به‌ فاطميّون‌ مصر.خانوادهِ‌ فاطمي‌ مصر، كه‌ مركز آنها قاهره‌ بود، خانوادهِ‌ مقتدري‌ بودند، گراينده‌ به‌ شيعي‌گري‌ هفت‌ امامي، و با خلافت‌ بغداد اختلاف‌ داشتند. در نتيجه، اين‌ اختلاف‌ با سلجوقي‌ها نيز بود. در آن‌ زمان‌ دو قطب‌ اسلام‌ وجود داشت: يكي‌ در بغداد و ديگري‌ در قاهره. ناصرخسرو در سفر به‌ مصر به‌ آنان‌ سر مي‌سپرد، با خوش‌بيني‌ و اعتقاد تام‌ از آنها ياد مي‌كند، وحكومت‌ آنان‌ را يك‌ حكومت‌ مطلوب‌ مي‌داند.در نظر داشته‌ باشيم‌ كه‌ ناصرخسرو يك‌ فرد سياسي‌ است. عباسيّان‌ بغداد را نا بر حق‌ مي‌داند، و سلجوقيان‌ را غاصب، و مي‌خواهد آنها را از جا بر كند. قدرتي‌ كه‌ در مقابل‌ آنهاست، فاطمي‌ مصر است. فاطمي‌ها البتّه‌ بهتر از عبّاسي‌ها بودند؛ ولي‌ نه‌ آن‌ بود كه‌ ضعف‌هائي‌ نداشته‌ باشند. ناصر چون‌ مذهبي‌ است، اين‌ ضعف‌ها را ناديده‌ مي‌گيرد؛ بنابراين‌ همانگونه‌ كه‌ گفتيم، خردگرائي‌ او فرق‌ مي‌كند با آنِ فردوسي. او ديگر يك‌ حكيم‌ ناب‌ نيست. هر چه‌ را كه‌ به‌ پيشبرد نظر سياسي‌ او كمك‌ بكند، آن‌ را مي‌پسندد. با اين‌ حال، نيّت‌ او خوب‌ است. مي‌خواهد يك‌ جامعهِ‌ بسامان‌تري‌ به‌ كار آيد كه‌ با باورهاي‌ او مطابقت‌ داشته‌ باشد و با فضايل‌ نيك‌ انساني. هم‌ قالب‌ شرع‌ محفوظ‌ بماند، و هم‌ راه‌ گشايش‌ بسته‌ نماند. او در پي‌ اين‌ فكر، نزديك‌ چهل‌ سال‌ دربدري‌ مي‌كشد، بي‌آنكه‌ هيچ‌ منظور نظر شخصي‌ داشته‌ باشد. سرانجام‌ هم‌ در گوشهِ‌ يمگان، در سختي‌ و تنهايي‌ زندگي‌ را ترك‌ مي‌گويد، درحالي‌ كه‌ تمام‌ اين‌ مدّت‌ تحت‌ تعقيب‌ معاندان‌ بوده، ملعون‌ وتكفير شده‌ بوده، و راه‌ به‌ جايي‌ نمي‌برده.او مي‌ديد كه‌ جامعه‌ رو به‌ شيب‌ انحطاط‌ حركت‌ مي‌كند. آن‌ را بارها و بارها مي‌گفت؛ ولي‌ كاري‌ از دستش‌ برنمي‌آمد، تا آنكه‌ سرانجام‌ مغول‌ آمد و پيش‌بيني‌هاي‌ او به‌ تحققّ پيوست، آنگاه‌ كه‌ ديگر خيلي‌ دير شده‌ بود. با همهِ‌ زرق‌ و برق‌هاي‌ حكومت‌ سلجوقي، او مي‌گفت‌ و يقين‌ داشت‌ كه:گر به‌ هر انگشت‌ چراغي ‌ كندهيچ‌ مبر ظن‌ كه‌ نه‌ در ظلمت‌ است‌اين‌ حالت‌ عبوس‌ و ضدّ عيش‌ كه‌ در شعرهاي‌ ناصر هست، واكنشي‌ است‌ در مقابل‌ عيش‌طلبي‌هاي‌ شاعران‌ مدّاح. او وارونهِ‌ آنچه‌ را كه‌ هست‌ مي‌خواهد؛ زيرا آنچه‌ را كه‌ هست‌ را دور از بايستگي‌ مي‌بيند. اين‌ است‌ كه‌ با همهِ‌ لطافت‌ شاعرانه‌اي‌ كه‌ در اوست، ما او را گاه‌ ترشرو مي‌بينيم. پيوسته‌ دعوت‌ به‌ جدّي‌ بودن‌ مي‌كند، حتّي‌ مي‌گويد نخنديد، حتّي‌ زيباييها هم‌ روي‌ ديگرشان‌ را ببينيد، جامعه‌ را تا حدّي‌ عزادار مي‌بيند، عزاي‌ حقيقت، مردمي، صداقت... ناصر خسرو اگر بعضي‌ جهت‌گيريهاي‌ ديني‌ را با فكر خود آميخته‌ نمي‌كرد، يك‌ هشداردهندهِ‌ بزرگ‌ مي‌شد. او تا حدّي‌ در خطّ فكري‌ فردوسي، بر خوبيهايي‌ كه‌ از دست‌ رفته‌اند يا مي‌روند، متاسف‌ است. بر زوال‌ سامانيان‌ متأسّف‌ است. حكومتي‌ نظير حكومت‌ آنان‌ مورد پسند اوست.ناصر علاوه‌ بر ديوان‌ قصايد و قطعات، چند منظومه‌ دارد؛ از جمله‌ «روشنايي‌ نامه» . كتاب‌ نثر او «سفرنامه» است، اثري‌ گرانقدر، با نثري‌ روشن‌ و زيبا و توصيف‌هاي‌ زنده‌ كه‌ در زبان‌ فارسي‌ كمتر سابقه‌ داشته.يكي‌ از چند شاعري‌ است‌ كه‌ انگشت‌ روي‌ دردهاي‌ ايران‌ گذارده‌اند، و بايد قدر او بيش‌ از آنچه‌ شناخته‌ شده، شناخته‌ بماند. از كساني‌ كه‌ انسانيّت‌ را از سخنوري‌ جدا نكرده‌اند، و انسانيّت‌ رااو انديشه‌اي‌ ندارد كه‌ مرا در آن‌ بگنجاند.مسئله‌ جبر و اختيار و اينكه‌ كدام‌ يك‌ برزندگي‌ بشر چيرگي‌ دارند، موضوع‌ رايج‌ ادبيّات‌ فارسي‌ بوده‌ است. فردوسي‌ هم‌ در اين‌ ميان‌ نوسان‌ دارد، حافظ‌ هم‌ به‌ هم‌ چنين. گاهي‌ به‌ اين‌ سو خم‌ مي‌شوند، گاهي‌ به‌ آن‌ سو و خيّام‌ مي‌گفت: «چرخ‌ از تو هزار بار بيچاره‌تر است!» حتّي‌ همين‌ ناصر خسرو هم‌ گاهي‌ قدرت‌ جبر را رد نمي‌كند؛ امّا وي‌ چون‌ تاويلي‌ و باطني‌ بوده، بيشتر به‌ اين‌ سو گرايش‌ دارد تا مي‌رسد به:تو چون‌ خودكني‌ اختر خويش‌ را بدمدار از فلك‌ چشم‌ نيك‌ اختري‌ راراهش‌ آن‌ است‌ كه‌ به‌ باطن‌ بگرايي، به‌ ظاهر نپردازي:به‌ چهره‌ شدن‌ چو پري‌كي‌ تواني؟به‌ افعال‌ ماننده ‌ شو مر پري‌ رابعد مي‌آيد به‌ وصف‌ طبيعت، براي‌ آنكه‌ از آن‌ نتيجه‌گيري‌ تمثيلي‌ داشته‌ باشد:نديدي‌ به‌ نوروز گشته‌ به‌ صحرابه‌ عيّوق‌ ماننده، لاله‌ي‌ طري‌ را؟لالهِ‌ تازه‌ را نديده‌اي‌ كه‌ در نوروز چگونه‌ شكفته‌ مي‌شود؟ لاله‌ به‌ صورت‌ زيبا مي‌شود، تو از طريق‌ هوش‌ بايد چنين‌ شوي.تو با هوش‌ و راي‌ از نكو محضران‌ چون‌همي‌ برنگيري‌ نكو محضري‌ را؟(تو زيبايي‌ واقعي‌ را از آموختن‌ بجوي:)اگر تو ز آموختن  سرنتابي‌بجويد سر تو همي‌ سروري‌ رابسوزند چوب ‌ درختان‌ بي‌ برسزا خود همين‌ است‌ مر بي‌بري‌ راانسان‌ نادان‌ چون‌ درخت‌ بي‌بر است‌ كه‌ او هم‌ در زندگي‌ سوخته‌ مي‌شود، تباه‌ مي‌شود و آنگاه‌ مي‌رسد به‌ اين‌ بيت‌ بسيار مهم، كه‌ رفتن‌ انسان‌ به‌ فضا را نويد مي‌دهد:درخت‌ تو گر بار دانش‌ بگيردبه ‌ زير آوري‌ چرخ‌ نيلوفري‌ رابرابري‌ انساني‌ و احترام‌ به‌ اعتقادهاي‌ گوناگون، موضوعي‌ است‌ كه‌ در عرفان‌ تكرار مي‌شود، وناصر خسرو هم‌ برآن‌ تاكيد دارد، درحالي‌ كه‌ شرع‌ بر نظر ديگري‌ است. اين‌ اختلاف‌ها و جنگ‌هاي‌ فرقه‌اي، همه‌ ناشي‌ از خودخواهي‌ نفس‌ انساني‌ دانسته‌ شده‌ است‌ كه‌ تا به‌ امروز كشيده‌ شده‌ و تاريخ‌ ايران‌ را خونبار كرده‌ است. نگاه‌ كنيم‌ به‌ كشتارهاي‌ دوران‌ صفويّه، تا همين‌ اواخر هم‌ در افغانستان. ناصرخسرو به‌ صراحت‌ آن‌ را تقبيح‌ مي‌كند:فضل‌ تو چيست؟ بنگر بر ترسا‌‌از سر هوس‌ برون‌ كن‌ و سودا راتو فخر مي‌فروشي‌ از مسلماني‌ خود، اين، سودايي‌ بيش‌ نيست.تو مؤ‌مني ‌ گرفته محمّد را‌‌او كافر و گرفته مسيحا راايشان ‌ پيمبرند و رفيقانند‌‌چون‌ دشمني‌ تو بيهُده‌ ترسا را؟مي‌خواهد با استدلال‌ بگويد كه‌ اگر پيامبران‌ مبعوث‌ يك‌ منشاء هستند، پس‌ چرا پيروانشان‌ در يك‌ رديف‌ نباشند؟ «حجّت» ، به‌ عقل‌ گوي‌ و مكن‌ در دل‌‌‌با خلق‌ خيره‌ جنگ‌ و معادا راعقل‌ را ملاك‌ قرار ده، و با كساني‌ كه‌ موافق‌ با عقيده‌ تو نيستند، جنگ‌ راه‌ مينداز. پيوسته‌ تكرار مي‌كند كه: بر ظاهر نبايد تكيه‌ كرد. مي‌كوشد تا ميان‌ عقل‌ و دين‌ رابطه‌ برقرار كند. دين‌ را عقلاني‌ كند. دعوت‌ به‌ اصليّت‌ انسان‌ است، دعوت‌ به‌ اصولي‌ كه‌ انسان‌ را از آن‌ شخصيّت‌ گناه‌ پذير خود دور كند:بفزاي‌ قامت‌ خرد و فكرت‌‌‌مفزاي‌ طول  پيرهن ‌ و پهنابويات ‌ نفس بايد چون‌ عنبر‌‌شايدت ‌ اگر جسد نبود بوياعطر زدن‌ به‌ خود چه‌ حاصل؟ روان‌ بايد بويا باشد.تنها، يكي‌ سپاه‌ بود دانا ‌‌نادانت‌ با سپاه‌ بود تنهافرد دانا خود يك‌ سپاه‌ است، و نادان، ولو با سپاه، تنها و بي‌كس. و باز بر سر شرافت‌ سخن‌ بازمي‌گردد كه‌ به‌ آن‌ اشاره‌ داشتيم.اكنون‌ نظري‌ بيفكنيم‌ بر رابطه‌ ناصرخسرو با ايران. كساني‌ از اين‌ بيت‌ استنباط‌ كرده‌ اند كه‌ وي‌ سيّد بوده:من‌ شرف‌ و فخر آل‌ و خويش‌ و تبارم‌‌‌گردگري‌ را شرف‌ به‌ آل‌ و تبار است‌ ولي‌ از مجموع‌ شعرهاي‌ او برمي‌آيد كه‌ خود را ايراني‌ خالص‌ مي‌دانسته. به‌ صراحت‌ مي‌گويد كه‌ از آزادگان‌ است، و آزاده‌ منظور ايراني‌ است. بعد مي‌آيد باز به‌ سخن:آن‌ كه‌ بود بر سخن‌ سوار، سوار اوست‌‌‌آن‌ نه‌ سوار است‌ كو بر اسب‌ سوار است‌سوار واقعي‌ كسي‌ است‌ كه‌ سوار بر سخن‌ باشد نه‌ سوار بر اسب. در آن‌ زمان‌ داشتن‌ اسب‌ تعيّني‌ بوده‌ است‌ مثل‌ داشتن‌ يك‌ اتومبيل‌ گران‌قيمت‌ امروز. همه‌ اسب‌ نداشتند. كساني‌ كه‌ سوار بر اسب‌ مي‌گذشتند، نسبت‌ به‌ ديگران‌ مقداري‌ حالت‌ فخرفروشي‌ داشتند. وي‌ نيز از كساني‌ است‌ كه‌ دورنگي‌ و رياورزي‌ را بلاي‌ بزرگ‌ بشريّت‌ مي‌داند. انسانيّت‌ انسان‌ در چيست؟نه‌ جامه‌ ي‌ كبود و نه‌ موي‌ دراز‌‌نه‌ اندر سجاده، نه‌ اندر وطاست‌جامهِ‌ كبود پوشيدن‌ علامت‌ تقدّس‌مآبي‌ بوده، علامت‌ زهد، رنگ‌ روشن‌ علامت‌ دنياداري. موي‌ دراز كردن‌ در آن‌ زمان‌ باز علامت ديگري‌ براي‌ تقدّس‌ بوده. منظور از سجّاده‌ نه‌ جا نماز، بلكه‌ فرش‌ كوچكي‌ بوده‌ كه‌ هنگام‌ نماز به‌ كار مي‌بردند، تا به‌ طهارت‌ زيرانداز خود اطمينان‌ داشته‌ باشند. جا نماز و مُهر را شيعه‌ هاي‌ دوازده‌ امامي‌ به‌ كار مي‌برند.چو اين‌ رسم‌ ها را ببيني، بدان‌‌‌كه‌ اين‌ بيشتر بهر روي‌ و رياست‌(پس‌ شرط‌ پارسايي‌ چيست؟)و ليكن  تو آن‌ مي ‌شمر پارسا‌‌ كه‌ باطن‌ چو ظاهر ورا با صفاست‌ظاهر و باطن‌ يكي‌ داشتن. و شرط‌ انسانيت: كم‌ آزاري‌ و بردباريش‌ خوست‌‌‌دلش‌ با وفا و كفش‌ با سخاست‌كه‌ حافظ‌ هم‌ مي‌گفت:مباش‌ در پي‌ آزار و هر چه‌ خواهي‌ كن‌‌‌كه‌ در طريقت‌ ما غير از اين‌ گناهي‌ نيست‌روشنگري‌روشنگري‌ دو نوع‌ است: يك‌ نوعش‌ را در تاريخ‌ ايران‌ مي‌شناسيم‌ كه‌ خاصّ تمدّن‌ ايران‌ بوده‌ و در عرفان‌ متجلّي‌ شده‌ است. نوع‌ ديگرش‌ در خردگرايي‌ شاهنامه‌ و نوع‌ مذهبي‌ آن‌ در ناصرخسرو. اينها با هم‌ ارتباطي‌ دارند؛ ولي‌ از ديدگاه‌هاي‌ متفاوت‌ مطرح‌ مي‌شوند. البتّه‌ شاخه‌اي‌ از روشنگري‌ در قرن‌ سوم‌ و چهارم‌ از جانب‌ رازي، فارابي، ابن‌سينا و بيروني‌ خواست‌ ابراز شود؛ ولي‌ براثر حوادث‌ تاريخي‌ در برابر عرفان‌ شكست‌ خورد. نوعي‌ روشنگري‌ باستاني‌ در «گات» هاي‌ زرتشت‌ منعكس‌ است‌ و نيز در شاهنامه.روشنايي، نماينده‌ عنصر نيكي‌ است‌ كه‌ بايد سعادت‌ بشر را تأمين‌ كند. نبرد ميان‌ نيكي‌ و بدي، نبرد ميان‌ روشنايي‌ و تاريكي‌ است، و مهر يا ميترا نگاهبان‌ آن‌ است. اين‌ نظري‌ است‌ كه‌ ما در اصل‌ راجع‌ به‌ روشنايي‌ داشته‌ايم، و ايران‌ يك‌ سرزمين‌ پرآفتاب‌ بوده‌ است، و ايرانيان‌ به‌ نحو آگاه‌ يا ناآگاه‌ مي‌دانستند كه‌ اگر خورشيد نباشد، جهان‌ مي‌فسرد و زندگي‌ متوقّف‌ مي‌شود؛ اين‌ است‌ كه‌ آن‌ را «فرمانروا» شناختند (اصطلاح‌ شاهنامه). بعد همين‌ خورشيد، منعكس‌ شد در عرفان، و روشنايي‌ دروني‌ مورد نظر گرديد، كه‌ حافظ‌ از آن‌ زياد حرف‌ مي‌زند.نوع‌ ديگر روشنگري‌ است‌ كه‌ در دوران‌ جديد عنوان‌ شده‌ است، و منظور از آن‌ «عنصر روشنگري» اروپاست‌ كه‌ از قرن‌ هجدهم‌ آغاز شده‌ است، و آن‌ عبارت‌ است‌ از استيلاي‌ علم‌ بر زندگي‌ بشر. علم‌ تجربه‌ مي‌كند، استدلال‌ مي‌كند و به‌ اثبات‌ مي‌رساند؛ خارج‌ از آن، قبول‌ نداشتنِ مدّعاهاي‌ ديگر است. فلسفه‌ در قرن‌ هجدهم‌ به‌ دنبال‌ آن، ماهيّت‌ تازه‌ گرفت‌ و پيشرفت‌ علم، پشتوانهِ‌ آن‌ شد.ايران‌ اگر بخواهد به‌ ساماني‌ برسد، راهي‌ ندارد جز اينكه‌ بيايد به‌ يك‌ خردگرايي‌ خاصّ، كه‌ مطابقت‌ داشته‌ باشد با روحيّهِ‌ ايراني‌ و اقتضاي‌ امروز. مطلوب‌ آن‌ نيست‌ كه‌ كوركورانه‌ تقليد يك‌ جانبه‌ از نوعي‌ خردگرايي‌ مورد نظر دنياي‌ غرب‌ باشد يا فلسفه‌ يونان؛ بلكه‌ آن‌ نوع‌ كه‌ يك‌ حالت‌ متوازن‌ بتواند به‌ تفكّر ا يراني‌ بدهد. ما يكبار‌ نمي‌توانيم‌ از تفكّر سنّتي‌ خود جدا بشويم، اگر هم‌ بخواهيم‌ نمي‌توانيم، بايد آن‌ را تعديل‌ بكنيم، بايد آن‌ را نرم‌ بكنيم. بياييم‌ به‌ طرف‌ يك‌ تفكّر خردگرايانه‌ كه‌ در قرون‌ اوّليّهِ‌ قرن‌ چهارم‌ و پنجم‌ خود ايران‌ كوششي‌ دربارهِ‌ آن‌ شد. ولي‌ اين‌ كوشش‌ شكست‌ خورد، بنابه‌ علل‌ تاريخي‌ و آمد رو به‌ عرفان. متأسّفانه‌ عرفان‌ هم‌ جوهرهِ‌ خود را از دست‌ داد، و آمد به‌ نوعي‌ تفكّر روستايي‌ كه‌ براي‌ گذران‌ يك‌ زندگي‌ بسيار ساده‌ مي‌تواند مصرف‌ داشته‌ باشد.اكنون‌ ما چاره‌ نداريم‌ جزاينكه‌ بياييم‌ به‌ يك‌ موازنهِ‌ فكري‌ يعني‌ منطق‌ و استدلال‌ را به‌ دست‌ بياوريم‌ و آ ن‌ را با انديشهِ‌ احساسي، انديشهِ‌ اشراقي‌ رايگان‌ سازيم، بدانگونه‌ كه‌ بتواند جواب‌ بدهد به‌ زندگي‌ امروز، زندگي‌اي‌ كه‌ آهنگ‌ آن‌ تند شده‌ و فرق‌ دارد با دوران‌هاي‌ گذشته. پس‌ بايد نوعي‌ پالايش‌ فكري‌ صورت‌ گيرد.گفتيم‌ كه‌ خردورزي‌ ناصرخسرو ديني‌ است؛ يعني‌ توجّه‌ به‌ باطن‌ امور كه‌ جزو معتقدات‌ اسماعيليّه‌ بوده. اسماعيليّه‌ يك‌ حركت‌ ديني‌ - سياسي‌ بود، يك‌ جنبش‌ استقلال‌طلبانه‌ براي‌ رهايي‌ از سلطهِ‌ بيگانه. نهضت‌هاي‌ متعددّي‌ پيدا شد؛ ولي‌ كم‌وبيش‌ همه‌ يك‌ هدف‌ دانسته‌ يا ندانسته‌ داشتند، و آن‌ اين‌ بود كه‌ ايراني‌ بتواند ايراني‌ بماند. اگر درست‌ نمي‌دانستند كه‌ ايراني‌ چيست، ولي‌ آن‌ را مي‌خواستند، به‌ اين‌ منظور كه‌ ايراني‌ مستحيل‌ نشود در جبهه‌اي‌ كه‌ فرهنگي‌ غير از فرهنگ‌ مورد نظر او را تحميل‌ مي‌كرد. روش‌هاي‌ مختلفي‌ پيش‌آورده‌ شد، و يكي‌ از آنها همين‌ طريقهِ‌ اسماعيليّه‌ بود كه‌ يكي‌ از «حجّت‌ها» ي‌ آن، يعني‌ نظريّهِ‌ پردازهاي‌ آن، همين‌ ناصرخسرو بود كه‌ مي‌گويد به‌ هر چه‌ بر مي‌خوريد، براي‌ تشخيص، عقل‌ خود را قاضي‌ كنيد؛ يعني‌ مجموع‌ تجربه‌ها، آموخته‌ها و دريافت‌هاي‌ معقول‌ خود را، نه‌ دريافت‌هاي‌ موهوم. به‌ تاريخ‌ نگاه‌ كنيد و ببينيد كه‌ چه‌ چيزهايي‌ خوب‌ بوده‌ است‌ و چه‌ چيزهايي‌ بد، چه‌ چيزهايي‌ سودمند و چه‌ چيزهايي‌ زيان‌آور. به‌ اين‌ ظواهر گذرا اكتفا نكنيد.عقلي‌ كه‌ مورد نظر ناصرخسرو بوده‌ است، نه‌ آنگونه‌ بوده‌ كه‌ از حكومت‌ عبّاسي‌ ناشي‌ مي‌شده‌ كه‌ به‌ نام‌ دين‌ حكومت‌ مي‌كردند ولي‌ از دين‌ خبري‌ نبود، نه‌ مانند غزنويان‌ كه‌ از بندگي‌ و صحراگردي‌ به‌ فرمانروايي‌ ايران‌ رسيده‌ بودند، و نه‌ شبيه‌ به‌ آنچه‌ عالمان‌ و شاعرانِ در خدمت‌ آنان‌ مي‌گفتند كه‌ مزدوراني‌ بيش‌ نبودند.O از كتاب‌ رودكي‌ تا بهار (جلد اول)