تجلی اسطوره در شاهنامه
تجلی اسطوره در شاهنامه(1)
متن حاضر نخستین جلسه سخنرانی دکتر ابوالقاسم اسماعیل پور است که با عنوان «تجلی اسطوره در شاهنامه»، چهارشنبه 8 خرداد 1387 در شهر کتاب مرکزی ایراد شد.
● منبع: سایت - باشگاه اندیشه - تاريخ شمسی نشر 30/04/1388 ● سخنران: ابوالقاسم - اسماعیل پور
● خبرنگار: سعید - بابایی
موضوع اين جلسات نقش اسطوره در شاهنامه و بنيانهاي اساطيري آن است. اسطوره يكي از مهمترين مباحث شاهنامه شناسي را تشكيل مي دهد ولي كمتر مورد توجه قرار گرفته است. شناخت مباحث اساطيري شاهنامه مستلزم توجه به دوران قبل از اسلام و ايران باستان نيز است. مهمترين مبحث شاهنامه تجلي اسطوره و اساطير فرهنگ ايراني در شاهنامه است كه بايد از ديدگاه علم اسطوره شناسي كه شاخه اي از علم انسان شناسي فرهنگي است مورد توجه عميق قرارگيرد. مهمترين چيزي كه در شاهنامه به چشم مي خورد تجلي اسطوره در شعر است كه در شاهنامه به زيباترين حالت توصيف شده است. البته اين تجلي اسطوره را در آثار داستاني و هنري وحتي نقاشي نيز مي توان يافت.
اگر ما به شناخت اسطوره ها در شاهنامه توجه مي كنيم بايد اسطوره هاي كهن را به عنوان يك ايراني اصيل بشناسيم؛ ايراني اصيل با هويت هاي قوي كهن و باستاني كه كاملا نمود فرهنگشان است. انسان نيز با خواندن شاهنامه كاملا به رفتارها و ديدگاههاي آنان در فرهنگ و هنر ايراني پي مي برد و آنها را لمس مي كند. اين هويتهاي قومي و كهن حتي تا زمان اسلام ادامه مي يابد و بدين جهت ما مي توانيم شاهنامه را پلي بناميم كه ايران باستان را به ايران دوره اسلامي پيوند مي زند. شاهنامه داراي سه بخش است؛ اساطيري، حماسي و تاريخي. بخش اساطيري همان پل پيوند ايران باستان و ايران اسلامي است. البته اين شاهكار در دوره اسلامي خلق شده است ولي ريشه در گذشته دارد. فردوسي به زيبايي از مضامين اساطيري داستانهايش استفاده كرده است تا اين پيوند را برقرار كند و تداعي گر فرهنگ كهن و اسلامي در جامعه باشد. بنابراين متوجه مي شويم كه توجه به مضامين اساطيري در جامعه يك اصل است.
شاهنامه اسطوره نيست بلكه حماسه است كه بر اصل اسطوره استوار است. حال فرق بين اسطوره و حماسه در چيست؟ اسطوره كهن تر از حماسه است. اسطوره بيانگر دريافتهايي از حيات و بيان سمبليك قهرمانان است. در حالي كه حماسه اينگونه نيست. حماسه تبلور اتحاد و انسجام ملی در عصري خاص است كه اين در خداي نامه نمود بيشتري مي يابد كه البته همين خداي نامه است كه بعدها با توجه به روايات شفاهي و متون پهلوي تغيير مي يابد و شاهنامه نام مي گيرد.
نبايد گفت كه شاهنامه اسطوره است بلكه شاهنامه اثري است حماسي، كه مضامين اسطوره اي را مورد توجه قرار مي دهد و سعي فردوسي بر اين بوده است كه با حفظ نامهاي قهرمانان باستاني، آنها را با زبان حماسه به تصوير بكشد. فردوسي در دوره اي بود كه دوره اسطوره نيست. ولي او از روي عِرق ملي مضامين اسطوره اي را كه در خطر فراموشي قرار داشت و هويت ايراني را كه در خطر نابودي قرار داشت به حماسه تبديل و وارد شاهنامه كرد.
يك موضوع كلي در اساطير شاهنامه تقابل نور و تاريكي يا خير و شر است كه در اكثر داستانها به چشم مي خورد. اين تضاد جو زمان زرتشتيان در كليت داستانهاي اساطيري شاهنامه قابل مشاهده است. حتي اين دوگانگي و تضاد را در واژگان آن زمان نيز مي توان به وضوح ديد و در شاهنامه اين ستيز خير و شر را به كرات مي توان يافت و به نوعي مضامين اصلي شاهنامه را تشكيل مي دهد. اما آنچه بنيان اصلي اسطوره ها را تشكيل مي دهد سه دوره اساطيري است. دوره اول كه پيشداديان است و مضامين اساطيري در آن فراوان است. يكي از اين نمونه ها كيومرث است كه در شاهنامه او را نخستين پادشاه ناميده اند. حال آنكه در اوستا او نخستين انسان است. فردوسي از روي هوشمندي او را به حماسه تبديل مي كند و او را پادشاه مي نامد. البته در شاهنامه مي بينيم كه او يك انسان عادي است كه در غار سكونت دارد. بعدها هوشنگ است كه تمدن يافته و خانه سازي را ياد مي گيرد و مي بينيم كه كيومرث يك انسان بدوي است و از لحاظ اسطوره اي و شخصيتي در مي يابيم كه نه تنها پادشاه نيست بلكه يك انسان معمولي و حتي بدوي است و بعدها از نطفه او اولين زن و مرد پديد مي آيند.
شاهنامه مضامين اساطيري را با حفظ فرهنگ اصيل ايراني جاودان مي كند و به تاريخ نگاري اساطيري مي پردازد. اسطوره را نمي توان تاريخ ناميد و همچنين بالعكس. گرچه برخي دانشمندان تلاش نموده اند كه از اسطوره ها، تاريخ را استخراج كنند ولي تا كنون موفق نبوده اند. حال اگر اسطوره تاريخ نيست پس ما چرا شاهنامه را مي خوانيم؟ فايده شناخت اسطوره ها و شخصيتهايي چون فريدون و كيومرث در چيست؟ شناخت شخصيتهاي كهن شاهنامه به منزله شناخت يك تمدن باستاني است كه داراي شجره نامه بوده و دوره هاي متفاوت و متعددي داشته است. اگر مي بينيم كه طهمورث شاهنامه خط و نگارشي ندارد در مي يابيم كه هنوز به دوره تاريخي نرسيده ايم و مربوط به دوره قبل از تاريخ و زمان پيش از هخامنشيان و مادها است و اگرچه فرهنگ و تمدن ايراني به نوشتار و متون درنيامده است ولی در حافظه ملت ايران باقي مانده است و بعدها از طريق روايات شفاهي و از فردي به فرد ديگر منتقل شده و به نوشتار درآمده است. در مي يابيم كه شاهنامه يك گنجينه مهم بشري است كه حافظه يك ملت را ثبت و جاودان كرده است. هم هزاره هاي متمادي در پيش از دوره مادها و دوره پيش از تاريخ در ايران و هم زمان هاي خيلي جلوتر در شاهنامه ثبت شده است. از اين رو مي توان شاهنامه را از قديمي ترين و زيباترين آثار در اين زمينه دانست.
درست است كه اسطوره تاريخ نيست ولي تاريخ را هم بيان مي كند. نمونه آن را در زمان هوشنگ مي يابيم كه نشان مي دهد كه از آن زمان مردم تمدن ساخت خانه را يافتند و هوشنگ بود كه به آنان خانه سازي را آموخت. خود كلمه هوشنگ داراي دو قسمت است. هو كه به معناي نيك است و شنگ كه به معناي آشيانه مي دهد. يعني كسي كه خانه هاي نيك دارد و آشيانه نيك مي سازد. نمونه ديگرش نيز اينجاست كه مي بينيم طهمورث خط را اختراع مي كند. مي بينيم كه مضامين اساطيري به ما طرز شكل گيري تمدن ايراني را نشان مي دهد و فقط داستان نيست. در وراي داستانهاي شاهنامه حقيقتي نهفته است. كار اسطوره اينست كه حقيقت را از ميان توهمات و روياهاي جمعي بيرون بكشد و در مي يابيم كه ملتي كه اسطوره ندارد بي هويت است و كهنترين ملتها زيباترين اسطوره ها را دارند. با توجه به تمدنهاي قديم يونان، مصر و هند مي بينيم كه آنان داراي اسطوره هايي غني و پربار هستند و شناخت اساطير شاهنامه نيز از اينرو حائز اهميت است كه ما را با هويتها و ريشه هاي باستاني پيوند مي دهد.
دوره دوم شاهنامه هم مربوط به دوره كيانيان و حماسي است؛ اگرچه با مضامين اسطوره اي درهم آميخته است و اين با آخرين كيانيان (كيخسرو) نمود بيشتري مي يابد و بعد از آن دوره تاريخي شاهنامه آغاز مي شود. دوره تاريخي بسيار ملموس است كه فردوسي آنرا به تصوير كشيده است؛ گرچه گاهي با يافته هاي باستان شناسان مطابقت نمي كند.
در اسطوره هاي زرتشتي نيز سه دوره سه هزار ساله را داريم كه جمعا نه هزار سال تاريخ جهان را به تصوير مي كشد. اگر كمي دقت كنيم مي فهميم كه اين سه دوره دقيقا با سه دوره شاهنامه برابري مي كند. از كيومرث تا جمشيد تقريبا نهصد تا نهصد و پنجاه سال طول مي كشد. از اين رو مي بينيم كه اسطوره تاريخ را نشان نمي دهد و اين وظيفه تاريخ است كه مثلا بگويد داريوش چه زماني كتيبه بيستون را نوشته است. پس اسطوره زمان و مكان ندارد؛ لازمان و لامكان است.
گفتيم كه از كيومرث تا جمشيد بطور تقريبي هزار سال طول كشيد. دوره تاخت و تاز ضحاك نيز هزار سال بود. از فريدون تا كيخسرو هم تقريبا هزار سال بطول مي انجامد و اين مي شود سه هزار سال يا سه دوره كيهاني در شاهنامه و اين امر اتفاقي نيست.
در واقع اگر بخواهيم يك قياس سطحي انجام دهيم هزاره اول كه كيومرث تا جمشيد است با سه هزاره اول اساطير كهن ايران برابري مي كند.
همانطور كه مي دانيد دوره سه هزار ساله اول باستان مربوط به قبل از آفرينش انسان است و به خلق انسان مي انجامد و دوره آفرينش نام دارد. در دوره اول شاهنامه هم مي بينيم كه اصل قضيه در مورد انسان اوليه و آغاز خلقت انسان است و در آن شكل گيري يك ملت را مشاهده مي كنيم. آيا تا به حال از خود پرسيده ايد كه چرا ضحاك 1000 سال حكومت كرده و ديگري مثلا سي سال پادشاه بوده است؟ ضحاك هزار سال حكومت كرد زيرا دقيقا مطابق با دوره سه هزار ساله دوم زرتشتي است كه در آن اهريمن حمله مي كند و به قدرت مي رسد.
هركدام از اين دوره هاي پهلوي براي خود اسطوره هايي دارد به مانند آناهيتا كه ايزد آب است و ديگران. فردوسي نيز با نبوغ خود اينها را البته بصورت كسان ديگر در اثر جاودانش ماندگار كرده است. مثلا بجاي اهريمن، ضحاك را آورده است كه با خونريزي و شقاوت و بي رحمي خود اهريمن را تداعي مي كند. دوره سه هزار ساله دوم را دوره آميزش و آميختگي ناميده اند؛ چرا كه در اين دوره اهريمن به همه جا حتي آبهاي زمين نيز نفوذ مي كند و آنها را آلوده مي كند. فردوسي اين را البته به نوعي ديگر در داستان ضحاك بيان نموده است و اين در شاهنامه است كه ضحاك را بصورت يك اژدها به ياري اهريمن مي رساند و به مبارزه با نيكي ها دعوت مي كند، درصورتي كه در داستانهاي زرتشتي چيزي بنام ضحاك نداريم.
نكته جالب در دوره دوم اينست كه در اين دوره از كيومرث نخستين زن و مرد پديد مي آيد و اگر بخواهيم پيشداديان را تعريف كنيم، آنها از فرزندان همين زن و مرد هستند كه البته نام اين زن و مرد مشي و مشيانه است و از اين دو نفر هفت جفت پديد مي آيد و هركدام از اين جفتها در يك نقطه از جهان جاي مي گيرند و رشد و نمو مي يابند و بدين گونه هفت اقليم جهان به وجود مي آيد. بقول شاهنامه اولين پادشاهان بوجود مي آيند. جالب اينكه در آن زمان ايران در مركز جهان قرار داشت. اين نكته را در مورد فرزندان فريدون به وضوح مي بينيم. منوچهر در قلب ايران جاي مي گيرد و دو برادرش يكي به روم می رود و ديگري راه شرق و چين را در پيش مي گيرد.
هزاره سوم هم كه دوره فريدون تا كيخسرو است را دوره رهايي مي دانند؛ زيرا زماني كه كيخسرو به قدرت مي رسد پادشاهي آرماني شكل مي گيرد و رهايي انسانها از جنگ و ستيز و دشمني را به دنبال دارد. در اين دوره است كه نيروهاي اهريمني نابود مي شوند. همانطور كه از مقايسه مشخص مي شود دوره سه هزار ساله آخر پهلوي نيز اينگونه است و فرزندان زرتشت جهان را به رستگاري و خوشبختي سوق مي دهند. همانطور كه در آنجا زرتشت جهان را رستگار مي كند در شاهنامه هم كيخسرو مملكت را به آرامش و آسايش مي رساند. بنابراين سه دوره را براي شاهنامه مي توان در نظر گرفت: دوره آفرينش، دوره آميزش و دوره رهايي. حال با اين وجود چرا ما نبايد به اسطوره هاي غني و پربار خود بپردازيم در حالي كه ملتهاي ديگر بسيار به اساطير خود اهميت مي دهند و ما شاهد آن هستيم كه كتابها، فيلمها و حتي كارتونهاي زيادي در مورد اساطير ملتهاي ديگر ساخته شده است در حالي كه ما از آن بي نصيب هستيم؟ اگر از كودكي ایرانی در مورد هركول كه قهرمان و اسطوره يوناني است بپرسيم واضح است كه او را بخوبي مي شناسد و اين بعلت آن فيلمها و كارتون هاي بسياري است كه درمورد آن اسطوره هاست. اما اگر در مورد بهرام چوبين از او بپرسيم چيزي نمي داند و اين وظيفه ماست كه آنها را با ريشه هاي اسطوره هاي جاودان فرهنگ ايراني آشنا كنيم. فردوسي با خردمندي و ذكاوت خود اين اساطير را از حالت ايدئولوژيك در آورده و به صورت حماسه براي ملت ايران به يادگار گذاشته است. شاهنامه را مي توان كاخي عظيم ناميد كه آجرهايش از واژگان غني ايران كهن و باستان تشكيل شده است و در آن حتي واژگان عربي را به ندرت مي توان يافت. در شاهنامه به راحتي مي توان زير ساختهاي فرهنگ اصيل ايراني، هويت ايراني و خردآوري ايراني را مشاهده كرد و در روح آن مي توان ستيز نيكي و بدي را ديد.
بزرگترين خطا و گناه هم در اوستا و هم در شاهنامه دروغ است و اين فطرت پاك ايرانيست كه دروغ را ضد راستي و كار ناشايست مي داند و آزادي از بند اهريمن و خوشبيني هم از خصوصيت پاك ايراني است.
اين موضوع درست با دوره سوم كه همان دوره رهايي است مطابقت مي كند. البته در اين دوره در شاهنامه خون هاي زيادي به ناحق ريخته مي شود و پهلوانان زيادي مي ميرند و بسيار پايان اندوهناكي دارد؛ سهراب مي ميرد، سياوش به ناحق كشته مي شود و... ولي در نهايت رهايي است كه نصيب ايرانيان مي شود و رستگاري پاداش آنان است. اهريمن نيز از ايران طرد مي شود و مردم به خوشبختي مي رسند.
آن نيكي را كه ما در پهلوانان ايراني مي بينيم در هيچ كدام از قهرمانان و اسطوره هاي تمدن هاي ديگر نمي بينيم. در اساطير آنها ممكنست قهرمان كار ناشايستي انجام دهد و دچار خطا و اشتباه شوند در صورتي كه در شاهنامه اين طور نيست. در شاهنامه پهلوانان نماد خوبي و خيرخواهي هستند و هرگز دچار خطا و اشتباه نمي شوند و به قول معروف هيچگاه پشت قهرمان به زمين نمي خورد. رستم شاهنامه نيز اين گونه است و اين را مي توان به عنوان يك باور كهن ايراني هم در نظر گرفت. سرتاسر اوستا كه كتاب ديني و فرهنگ جاودان ايران باستان است را چنانچه بنگريم اثري از رستم نمي بينيم. چرا؟ مگر مي شود كه پهلواني هفتصد سال از فرهنگ، حيثيت، ناموس و شرف ايرانيان دفاع كند و از او نامي برده نشود؟ يا اينكه تنها يكبار در متون ساساني ذكر شود؟ حال آنكه در اوستا از قهرماني بنام گشتاسب ياد مي شود كه قهرمان و پهلواني ديني است و او را بجاي رستم مي ستايند. علت آن اينست كه رستم قهرماني مردمي بوده است و مردم او را پهلوان مي دانند نه متون پهلوي و اوستا. پهلواني كه هر جا كه ايران در حال شكست خوردن بود از راه مي رسد و ايران را از تخريب و نابودي و شكست مقابل تورانيان مي رهاند و اين احتمالا دلايل اجتماعي و فرهنگي داشته است كه در متون پهلوي و اوستا آن ستودگي را كه شايسته وي بوده است به عمل نياورده اند.
اساطير مي توانند فرهنگ كهن ايران را به نمايش بگذارند و تحليل كنند و حتي نمودار رفتارهاي اجتماعي مردم باشند. نمونه اين الگوي رفتاري آريايي ها در حركت سياوش نمود مي يابد؛ آنجا كه پي مي برد مرگش در راه است ولي با اين وجود به عهدي كه با تورانيان و افراسياب بسته بود وفادار مي ماند. اين عينا الگوي رفتار ايراني است و حتي در اوستا هم مي خوانيم: «چنانچه با كسي پيمان بسته اي هرگز آنرا نشكن حتي پيماني كه با دشمن بسته شده است» و سياوش نيز به همين دليل است كه حاضر نمي شود پيمان شكني كند حتي اگر منجر به شكست و مرگش شود. هوشنگ علاوه بر خانه سازي كه تمدن را به ايران بخشيد، كاشف آتش نيز بود و بااين كشف او بود كه انسان توانست منازل خود را گرم كند و يا غذا بپزد. از اين نكته مي توان نقش اسطوره را در تاريخ فهميد كه گرچه تاريخ نيست ولي به كشف تاريخ كمك بسياري مي كند.
جمشيد يكي از شخصيتهاي اسطوره اي ايران است كه ريشه در تمدن هند و ايراني دارد. نام او در اصل جم بوده است و شيد را به او لقب داده اند كه معنايش مي شود درخشان. شايد باور قديمي هند و ايراني كه ايزد خورشيد است باعث شده كه صفت شيد را به او بدهند. در شاهنامه جم خواهري دارد به نام جمين در حالي كه هندوان آنها را يم و يمين مي ناميدند. جمشيد بدان جهت در شاهنامه معروف است كه بنيانگذار نوروز است و او در خاطره ايرانيان نماد دوره رفاه و شادي است؛ چرا كه در زمان او درد و پيري و آزار و شكنجه وجود نداشت و هرچه بود خوبي بود و آسايش. نوروز هم كه آييني باستاني است در اصل ريشه در آن زمان دارد.
همه آيين ها يك بن و ريشه اسطوره اي دارند. يعني اول اسطوره بوده اند و بعدها به آيين تبديل شده اند. حتي مي توان آيينها را جنبه تبلور يافته اساطير ناميد. حال چرا ايراني ها به پرسپوليس مي گويند تخت جمشيد؟ آيا واقعا جايگاه و مقر جمشيد بوده است؟ اگر اين گونه بوده است چرا در شاهنامه نيامده است؟ پاسخ مشخص است. اصلا جمشيد شخصيت تاريخي نبوده است. بخاطر اين به آنجا مي گويند تخت جمشيد كه از لحاظ اسطوره اي خاطره زيبايي از او دارند و درآنجا بوده كه جشنهاي ملي و آيينهاي مقدس خصوصا جشنهاي نوروز بر پا مي شده است.
درست است كه جمشيد پادشاه آريايي بوده است ولي از او در تاريخ نامي برده نمي شد. در اسطوره لازم نيست كه ثابت كنيم مثلا فلان شخصيت چرا در تاريخ نيامده است ولي ديگري آمده است؟ و تلاش در جهت اثبات تاريخ در اساطير، تلاشي نافرجام و بيهوده است. شاهنامه را به همان صورتي كه هست بايد خواند و درك كرد نه آن صورتي كه ما مي خواهيم. نبايد به دنبال اين باشيم كه جمشيد را در تاريخ جست و جو كنيم، بلكه بايد به نفس عمل او كه ابداع جشن نوروز است توجه كنيم؛ جشني كه نه تنها در شاهنامه آمده است بلكه در متون و اديان ديگر نيز به چشم مي خورد و حتي پيروان زرتشت و مسيحيت و اقوام ارمني، كرد و ديگران نيز آنرا پذيرفته اند. زرتشتيان جشني دارند بنام فروردگان كه همان جشن نوروز خودمان است و اين را مي توان رويكرد اسطوره اي جمشيد ناميد. داستان او با دو نيم شدنش توسط ضحاك پايان مي يابد. حال چرا جمشيد با آن همه محبوبيت در ميان ايرانيان و آن همه اعمال خير و از همه مهمتر آوردن نوروز به ايران دچار چنين سرنوشتي مي شود؟ به خاطر اينكه به قدري مغرور مي شود كه ادعاي خدايي مي كند و غرور او باعث سرنگونيش مي شود و نمي تواند به مانند كيخسرو، پادشاهي رويايي داشته باشد و اين فرق اساطير ایرانی با اساطیر ديگران است كه قبلا ذكر شد.
در شاهنامه بارها از فرّه ايزدي نام برده مي شود و آنرا مستلزم فرمانروايي مي داند. مثلا در جايي اين فرّه ايزدي به شكل يك قوچ به اردشير بابكان مي رسد و او موفق مي شود اشكانيان را شكست دهد و سلسله ساساني را بنيان گذاري كند. در جايي ديگر اين عطيه الهي به فريدون مي رسد و اوست كه ضحاك را مي كشد و به فرمانروايي مي رسد كه در جلسه بعد به آن می پردازم.
◄ تجلی اسطوره در شاهنامه(2)
متن حاضر دومین جلسه سخنرانی دکتر ابوالقاسم اسماعیل پور است که با عنوان «تجلی اسطوره در شاهنامه»، چهارشنبه 22 خرداد 1387 در شهر کتاب مرکزی ایراد شد.
● نويسنده: ابوالقاسم - اسماعیل پور
● منبع: سایت - باشگاه اندیشه - تاريخ شمسی نشر 02/05/1388
بحث جلسه قبل را در مورد شاهنامه شناسي از ديدگاه اسطوره پي مي گيريم. همانطور كه اشاره شد هزاره اول از كيومرث تا ابتداي ضحاك بود. گفته شد كه شهرياران و پادشاهان همه فرمانروايان بافرّه هستند و پي مي بريم كه هزاره اول هزاره نور و زيبايي است. مي توان گفت كه از دوران كيومرث تا پايان حكومت جمشيد دوران شكوفايي و پويايي فرهنگ ايران زمين است.
هزاره دوم را پي مي گيريم كه دوره ضحاك است. حمله ضحاك را مي توان آميختگي نور و تاريكي در اساطير باستاني ايران دانست. پيش از پرداختن به دوره ضحاك در شاهنامه بايد مقدمه ای داشت بر چگونگي گذر از اسطوره و حماسه؛ زيرا همه اسطوره ها به حماسه تبديل نمي شوند. گذر از اسطوره و حماسه زمينه اي خاص و ويژه دارد كه حتما بايد طي شود.
دوره اول دوره افول ايزدان و خدايان ايران باستان است كه تبديل به پادشاهان مي شوند. جمشيد نيز اينطور بوده و ابتدا از خدايان بوده است كه بعدها تبديل به فرمانرواي نيك ايران باستان مي گردد. بنابراين گذر از اسطوره و حماسه مستلزم استحاله ايزدان و خدايان به قهرمانان است و البته شامل حال اساطير تمدنهاي ديگر هم مي شود. چنانچه در اساطير مصر و بين النهرين هم مشاهده مي شود. اين نكته بسيار مهم است كه چرا شاهنامه در داستان پروري، شخصيتهاي ايزدي را تبديل به شخصيتهاي انساني و زميني مي كند و چرا جمشيد كه خداي خورشيد است و ايزد جهان مردگان مي باشد از دستگاه آسماني و ايزدي به زمين مي آيد و برعكس كس ديگر كه مي خواهد از حالت انساني به حالت ايزدي درآید و جاودان شود، موفق نمي شود.
اين تغیير خدايان به قهرمانان نشان دهنده ساختار اجتماعي و قوي نيز هست. ژرژ دونزيل اسطوره شناس فرانسوي در كتابي بنام ايزدان هند و ايران گفته است كه ايزدان اساطيري ساختاري سه طبقه اي دارند و خدايان هند و ايران را به سه گروه تقسيم بندي كرده است: ايزدان فرمانروا، ايزدان ارتش دار و ايزدان كشاورز. مي بينيم كه حتي خدايان هم از نظر طبقاتي با هم تفاوت دارند و قدرت و منزلت آنها متفاوت است.
در اساطير ايران هر ايزدي لقب اهورا ندارد و فقط دو نفرند كه اين صفت را دارند (اهورا مزدا و اهورا ميترا) اهورا به معناي سرور و خداوندگار است و هر خدايي اين منزلت را ندارد.
وقتي به بحر حماسي شاهنامه مي رسيم مي بينيم كه اين ساختار طبقاتي در میان پادشاهان و فرمانروايان نيز وجود دارد؛ مثلا كاوه را داريم كه از طبقه ضعيف و پيشه وران جامعه است.
همه حماسه های شاهنامه لزوما از اساطير زرتشتي بوجود نيامده اند و تصور اينكه تمام حماسه هاي آن در مورد زمان زرتشتيان است اشتباه مي باشد. در حالي كه عده اي معتقدند چون داستانهاي شاهنامه بيشتر در مورد زمان پيش از اسلام است پس بايد همه آن داستانها، داستانهاي زرتشتي باشند. اما اين طور نيست و ايران مملكتي پهناور و با فرهنگ و تمدني اصيل و كهن است كه نه فقط آيين زرتشتي بلكه آيين ميترايي و مانوي و مزدكي و آيينهاي ديگري هم در آن يافت مي شود. حتي مسيحيت را در دوره اشكانيان در ايران مي بينيم. در حال حاضر نيز بخشهايي از ايران مسيحي هستند. از اين رو ايران را مي توان جايگاه اديان و تمدنهاي بسياري دانست و اين به خوبي در شاهنامه متجلي شده است.
شاهنامه بيانگر ساختارهاي طبقاتي و فرهنگي و ويژگيهاي كهن الگويي يك فرهنگ است. اسطوره بيانگر كهن الگوهاست و نمونه هاي تخيل و طرز فكر ايرانيان و حتي تمام ويژگي هاي اخلاقي و رفتاري ايرانيان را نشان مي دهد. همين عنصر پهلوان پروري خود يك رفتار خاص ايراني است و اين يك باور كهن ايراني است كه هيچگاه پشت پهلوان به خاك نمي خورد.
علاوه بر اسطوره هاي باستان، سنت شفاهي حماسه سرايي بسيار مهم است و اين سنت شفاهي همان افسانه ها و داستانهايي است كه در آن دوران رواج داشته است و فردوسي غير از متون كهن بيشتر از سنت شفاهي استفاده كرده است و اين نبوغ فردوسي است كه فقط يكسويه به فرهنگ ايران باستان نمي نگرد و صرفا آيين زرتشتي را مورد توجه قرار نمي دهد، بلكه بُن مايه هاي ديگر فرهنگ باستان را نيز حفظ مي كند. در داستان فريدون مي بينيم كه او از گاوي بنام «برمايه» شير مي خورد و بزرگ مي شود. خود اين گاو يك فرهنگ و نماد ميترايي است كه متاسفانه از آن آيين در اين زمان اثري نمي بينيم.و يا در داستان زال از آيين زُرّايي استفاده نموده است. مجموعه اين روايات شفاهي و متون پهلوي و زرتشتي و مانوي و ميترايي و متون ديگر باستان شاهنامه را تشكيل مي دهد.
گفته اند كه فردوسي زبان پهلوي را به خوبي مي دانسته و بسياري از روايات را خود مستقيما از متون پهلوي ساساني استخراج كرده است. ايرانيان تا سيصد سال يعني تا همان قرن سوم هجري زبان و خط پهلوي ساساني را استفاده مي كردند و همين است كه باعث شده كه تا قرن سوم ما شاعري فارسي زبان نداشته باشيم و رودكي كه پدر شعر فارسي است از قرن سوم به بعد ظهور كرد و شاعران ديگر هم راه او را ادامه دادند. شاهنامه در اصل تواريخ ايام و كارنامه شاهان بوده است و هدفش فقط داستان پروري نبوده است. روايتي است از تاريخ ايران باستان و نمودگار بزرگ تاريخ اساطيري و حماسه هاي ايران است. هميشه اسطوره مبدل به حماسه نمي شود چرا كه اگر اينطور بود خيلي از قهرمانان سكّايي كه بسيار هم معروف بودند امروزه حماسه بودند در حالي كه چنين نيست و حتي نامشان هم در شاهنامه نيامده است. ويژگي ديگر شاهنامه خردورزي و تاكيد بر خرد است كه فردوسي بر آن اصرار دارد و حتي در جايي صراحتا مي گويد كه داستانها صرفا افسانه و حكايتهاي بي معني نيست:
تو اين را دروغ و فسانه مدان
به يكسان روش زمانه مدان
از او هر چند در خورد با خرد
دگر بر ره رمز معني برد
حال فرق افسانه با اسطوره در چيست؟ افسانه ها روايات عاميانه هستند و ريشه در ايزدان و خدايان و متافيزيك ندارند در حالي كه اسطوره ها ريشه خدايي دارند؛ مانند جمشيد و يا سيمرغ كه ريشه آسماني و ايزدي دارند. افسانه ها محبوبيت عاميانه دارند در حالي كه اسطوره ها و آن بخش از حماسه كه به اسطوره ها برمي گردد داراي قداست و فرا زميني هستند. قهرمانان اسطوره اي خصوصيات ويژه دارند و اسطوره ويژگي هاي اجتماعي و فرهنگي آنان را نشان مي دهد، در صورتي كه افسانه ها براي سرگرمي اند و مانند اسطوره ويژگي هاي يك فرهنگ را نشان نمي دهند. از اين رو در مي يابيم كه فردوسي بسيار به خردورزي اهميت داده است. نمونه ديگري هم هست كه مي گويد:
تو بد ديو را مردم بدشناس
كسي كو ندارد ز يزدان سپاس
هر آن كو گذشت از ره مردمي
ز ديوان شمار، نشمرش آدمي
منظور اين دوبيت اينست كه منظور از ديو، ديوهاي خيالي و داستاني نيست بلكه مردم بدنهاد و ناسپاس خود ديو هستند و از اين نكته مي توان خردآوري فردوسي را دريافت.
نكته ديگر اينست كه حماسه دفاع از وحدت ملي است. يعني اصولا هر حماسه اي را وحدت و يكپارچگي قومي رقم مي زند و مهمترين ويژگي حماسه در همين ايجاد وحدت و يكپارچگي ميان اقوام مختلف است. شاهنامه تبلور وحدت تمامي اقوام كهن ايراني است در دل سرزميني كه ايران نام دارد و تمام اقوام ايراني شامل آريايي ها، سكاها و ايلامي ها را به هم پيوند می زند و يكپارچه مي كند. مهمترين ويژگي شاهنامه همين تثبيت يكپارچگي قومي و تثبيت وطن است كه جهان ايراني را به هم پيوند مي زند.
حال جهان ايراني چيست؟ ايران داراي مرزهاي جغرافيايي تثبيت شده اي است كه كشور ايران نام دارد. ولي منظور از جهان ايراني مرزهاي تمدن و فرهنگ ايراني است كه آسياي ميانه از جمله تاجيكستان، ازبكستان، افغانستان و حتي بخشهايي از هند و بخشهايي از تركيه را شامل مي شود. اين ويژگي شاهنامه و حماسه است كه ميان اين گروهها همبستگي ايجاد مي كند و حتي مي تواند در كشور ايجاد وحدت ارضي در مقابل هجوم بيگانگان بنمايد و رستم نماد اين دفاع از وحدت ارضي و ملي است.
حال به هزاره دوم مي رسيم كه دوره هجوم ضحاك است که هزاره شومي را در تاريخ ايران رقم مي زند. ضحاك در جهان اساطيري يك انسان نيست بلكه ديو است و در ارتباط با اهريمن و ديوان بزرگ فرهنگ كهن ايران است. در اصل اسمش دهاك بوده است و بعدها به او پيشوند اژي را داده اند كه به معناي مار و اژدها است. او اژدهايي بوده است كه داراي سه سر و شش چشم بوده است و اين خود بر ترسناك و رعب انگيز بودن او مي افزايد. ضحاك شاهنامه دو مار بر دوشهايش دارد اما ضحاك اسطوره اژدهايي است كه داراي سه سر مي باشد و دقيقا برابر اسطوره هندي است كه ويشته روپه نام دارد و سه سر و شش چشم دارد. اين امر خويشاوندي فرهنگي ايران و هند را مي رساند كه ما هر چه در اينجا داريم در هندوستان هم معادلی دارد. ما اهورا را داريم و آنها اسطوره ها را دارند. ما فريدون را داريم و آنها آبتين را دارند كه اينها دقيقا معادل هم هستند.
در اوستا آمده كه ضحاك فرزند اهريمن است و شخصيتي انساني ندارد و مي بينيم كه در اينجا اهريمنان افول كرده اند و به زمين مي آيند. در متون زرتشتي مي بينيم كه ضحاك وظيفه دارد پس از آمدن به زمين، آتش را كه نماد پاكي بوده است خاموش كند و تمدن را از زمين بگيرد. به همين دليل با ايزد آذر مي جنگد تا فرّه ايزدي را تصاحب كند ولي موفق نمي شود و شكست مي خورد. در اسطوره او شكست مي خورد ولي كشته نمي شود. دقيقا مانند ضحاك شاهنامه كه شكست مي خورد ولي كشته نمي شود و در كوه دماوند به بند مي شود. در متون پهلوي علت نكشتن او را در اين مي دانند كه اگر كشته مي شد تكه هاي بدنش به جانوران موذي و آزاردهنده تبديل مي شدند و باز زمين را به تباهي و فساد مي كشاندند.
در فرهنگ ايران اين دوره آميختگي حتما بايد باشد تا رستگاري و نجات در پي آن باشد و اگر اين دوره نبود قطعا كسي ارزش واقعي رهايي را نمي دانست.
در ادبيات پهلوي ساساني برخلاف اوستا او شكل انساني دارد و نمونه يك انسان ستمگر و جد سامي هاست. او اديان بد و شيطاني را بنياد مي سازد و پس از پيروزي بر جمشيد هزار سال حكومت مي كند و پس از آن كه به بند مي شود تا پايان جهان زنده مي ماند و در پايان جهان دوباره آزاد می شود و به مبارزه با نيكي ها مي پردازد تا اينكه سوشيانس كه ناجي آخرالزمان است او را از بين مي برد. اما در شاهنامه مي بينيم كه او فرزند مرداس كه خود از انسانهاي نيك روزگار است مي باشد ولي سرانجام ضحاك، مرداس را مي كشد و پس از پيروزي بر جمشيد بر تخت پادشاهي مي نشيند. اين را در ادبيات هندوها مي بينيم كه دقيقا ويشته روپه هم پدر با ايماني داشته است و به راحتي مي توان ارتباط ميان فرهنگ ايران و هند را دريافت.
مهمترين سند بر تمدن آريايي كه همان هند و ايراني است كتيبه بغازكوي است كه درت ركيه كشف شده است. اين كتيبه ثابت مي كند كه هندي ها و ايرانيان هر دو در يكجا سكونت داشته اند و يك خدا را مي پرستيدند. در آن كتيبه صراحتا آمده است: «قسم مي خورم به ميترا و ارونا». ميترا و ارونا خداي مشترك ايرانيان و هنديان بودند كه بعدها از هم جدا مي شوند. ميترا خداي ايرانيان مي شود و ارونا بزرگترين الهه هنديان مي شود. اين كتيبه در 1400 سال قبل از ميلاد مسيح در جريان جنگي كه در ميان آريايي ها و اقوام ديگر سرگرفته بود به عنوان پيمان نامه صلح نوشته شده است و اينكه آن را در تركيه كشف كرده اند نيز بيانگر اين است كه در آن زمان تركيه نيز جزو ايالات ايران بود. در تركيه كتيبه ديگري هم به زبان فارسي و خط ميخي يافته اند كه كتيبه خشايارشا نام دارد. حتي در كانال سوئز هم كتيبه هاي ايراني را يافته اند و اين دليل پهناور بودن ايران و جغرافياي عظيم ايران باستان است. الان ما خراسان را داريم در حالي كه خراسان آن دوران تمام ماوراءالنهر را شامل مي شد و مسير اصلي انتقال ادب و فرهنگ از ايران به مشرق زمين و چين بود. حتي تحقيقات جديد نشان مي دهد كه خاستگاه زرتشت در شرق ايران و خوارزم بوده است. بنابراين ما بايد هميشه جغرافياي بزرگ فرهنگ ايران را مدنظر داشته باشيم و در بحث اساطير و حماسه ها نبايد خيلي به مرزهاي سياسي اكتفا كرد.
در فرهنگ ايران مار به معني تاريكي و ظلمت است. به همين علت است كه ضحاك داراي مار است. نكته قابل توجه اين است كه ايرانيان هيچگاه در برابر اين هزار سال ظلمت كوتاه نمي آيند و هرچند وقت يك بار شورشي برپا مي شود ولي همه آنها شكست مي خورند تا اينكه كاوه آهنگر قيام مي كند و فريدون نيز از او حمايت مي كند. در اوستا و متون پهلوي از كاوه اثري نمي يابيم كه نشان مي دهد او هم مانند رستم پهلواني مردمي است و از دل توده ملت برمي خيزد. دليل او هم براي قيام، قرباني شدن 16 فرزندش است كه همگي خوراك ماران ضحاك مي شوند.
فريدون در ايران ريشه اي كاملا اساطيري دارد. در اوستا سريتَه نام دارد و هندوها او را تريتَه ناميده اند. مي بينيم كه هم در اوستا و هم در شاهنامه و هم در متون هندي او را كشنده ضحاك مي دانند. سه سر بودن ضحاك را هم به اين تحليل كرده اند كه فريدون پس از رسيدن به قدرت، ايران را به سه فرزندش، ايرج، سام و تور مي سپارد. بدين صورت كه غرب ايران را به سام و شرق را به تور مي دهد و ايرج را كه از همه بيشتر دوست دارد به مركز ايران رهسپار مي سازد. آيا سه سربودن ضحاك نماد سه قسمت بودن جهان نبوده است؟
اين كار اسطوره است كه با خيال پردازي و داستان سرايي نكته اي و حرفي را اثبات كند.
در ادامه شاهد آن هستيم كه سام و تور به ايرج حسادت می کنند و ناجوانمردانه او را به قتل مي رسانند و اين خود از داستانهای غمناك شاهنامه است.
گرچه شاهنامه تراژدي نيست ولي مرحوم بهار در كتابي اذعان نموده است كه دو داستان رستم و سهراب و رستم و اسفنديار را مي توان تراژدي ايراني خواند و اين اثبات مي كند كه ايرانيان از فرهنگ يوناني و تراژدي مطلع بوده اند. مگر مي شود يوناني ها 75 سال بر ايران حكومت رسمي و 200 سال سيطره فرهنگي را البته در دوره اشكانيان داشته باشند ولي ايرانيان از فرهنگ آنان بي اطلاع باشند؟ بعد از ايرج نوه او، منوچهر كه خود از اساطير نيكوي شاهنامه است به خونخواهي پدر بر مي خيزد. ما در شاهنامه شخصيتهاي بدسرشت كمتر داريم و اگر هم داريم در مقابل شخصيتهاي خوب قرار مي گيرند تا همان ستيز خير و شر به وجود آيد و اين خصلت پاك ايراني است كه نيكي را مي ستايد.
معناي لغوي منوچهر متشكل از دو قسمت منو و چهر كه در اصل چيسبه بوده به معنای نژاد آسماني و اين خود دليلي بر پاك سرشتي منوچهر است.
از فريدون و منوچهر به بعد ما كم كم وارد داستانهاي قهرماني مي شويم كه زال و رستم در اين دوره ظهور مي كنند. زال در اصل زروان به معناي خداي زمان و از كهنترين خدايان حتي قبل از اهورا مزدا است و باز شاهد آن هستيم كه يك ايزد به صورت انسان بر روي زمين ظاهر مي شود. حتي در آن زمان قومي بودند به نام زروانيه كه خداي زروان را پرستش مي كردند و مي بينيم كه در آن زمان تكثر ديني و قومي در ايران وجود داشت.
چرا زال سپيدمو و كهنسال است؟ زيرا نماد پيري و گذر زمان است و ظاهر شگفت آور او نشان مي دهد كه او به صورت عادي پرورش نيافته و اساطيري است و در كوهها پرورش يافته است. هميشه و در همه فرهنگها كوهها و صخره ها را نماد ماوراءالطبيعت مي دانند و كساني كه در آنجا پرورش مي يابند آسماني مي باشند. نمونه بارز اين باورها حضرت موسي مي باشد كه در كوهها عمر را سپري مي كند و يا حتي همين زال خودمان كه در البرز بزرگ مي شود. در يونان كوهي به نام اولمپ وجود دارد كه آنجا را آسماني مي دانند و باور دارند كه خدايان در آنجا سكونت دارند؛ در صورتي كه همه مي دانند كه اين واقعيت ندارد و فقط به صورت اساطيري است كه آنجا را مقر خدايان مي دانند.
به هر حال زال شخصيتي فرا زميني است كه با سيمرغ نيز ارتباط دارد. همين سيمرغ هم جنبه اسطوره اي دارد. همگي مي دانيم كه در علم زيست شناسي و بيولوژي پرنده اي بنام سيمرغ وجود ندارد. در اوستا هم مرغي اسطوره اي بنام لارغن به چشم مي خورد كه بر درختي عظيم لانه دارد و داراي جثه بزرگي است.
شاهنامه اينها را براي ايجاد خردمندي در ايرانيان بيان مي كند و منظورش اين نيست كه واقعا سيمرغ وجود داشته است. هر جا هم كه رستم به كمك نياز دارد پر سيمرغ را كه نماد كمك آسماني است مي سوزاند و در اينجا دخالت خدايان را در امور زميني و جنگها مشاهده مي كنيم و اين در اساطير ديگران نيز كاملا مشهود است. در ايلياد و اديسه كه حماسه هاي يونانيان است دخالت ايزدان را به طور كاملا مستقيم در جنگ انسانها شاهد هستيم.
شاهنامه به طور كلي ستيز نور و ظلمت است و اين را از ابتدا در آن مي يابيم؛ هرجا كه نيروهاي خير مانند فريدون و جمشيد وجود دارند نيروهاي تاريكي مانند ضحاك به ستيز با آنان مشغولند. از وصلت زال با رودابه كه دختر پادشاه كابل است رستم بوجود مي آيد كه قهرمان بزرگ داستانهاي اساطيري شاهنامه است.
هزاره سوم و جانمايه شاهنامه كه همانا داستانهاي رستم است تا كيانيان و كيخسرو را در جلسه بعد مورد كنكاش قرار خواهيم
◄ تجلی اسطوره در شاهنامه(3)
◄ آغاز عصر پهلوانی
متن حاضر سومین جلسه سخنرانی دکتر ابوالقاسم اسماعیل پور است که با عنوان «تجلی اسطوره در شاهنامه»، چهارشنبه 29 خرداد 1387 در شهر کتاب مرکزی ایراد شد.
● منبع: سایت - باشگاه اندیشه - تاريخ شمسی نشر 06/05/1388 ● سخنران: ابوالقاسم - اسماعیل پور
● خبرنگار: سعید - بابایی
بحث شاهنامه شناسي را از پايان هزاره ضحاك پي مي گيريم. دوره او توسط فريدون به پايان رسيده است و عصر جديدي در تاريخ و حماسه ملي ايران آغاز مي گردد كه آن را عصر پهلواني مي نامند و حتي عده اي نيز آن را دوره تراژيك شاهنامه نام نهاده اند؛ به علت اينكه در آن سوگنامه هايي مانند رستم و اسفنديار و رستم و سهراب به چشم مي خورد. در مورد رستم روايات زيادي آمده است. نامش رودستهم بوده است؛ يعني رود جاري و سيال.
عصر پهلواني از دوره كيانيان تا پايان دوره بهمن در شاهنامه است. در اين عصر بن مايه هاي تراژديك را در شاهنامه مي يابيم. ما در ادبيات فارسي مفهوم تراژدي را به آن صورت اصلي اش كه در يونان رواج داشته است در طول سده ها نمي يابيم، ولي داستانهاي زيادي داريم كه داراي درون مايه اي تراژديك هستند و اين تفاوت دارد كه مثلا بگوييم رستم و سهراب تراژدي است يا سوگنامه باستاني با درون مايه و مضمون تراژديك.
تراژدي در ادبيات يوناني براي خود تعريفي خاص دارد و هر اثري را كه صرفا غم انگيز و اندوهناك است تراژدي نمي گويند. به هرحال نظرات متفاوت است و مي توان رستم و سهراب و رستم و اسفنديار را داراي مضموني تراژيك خواند و همين طور سوگ سياوش را نيز مي توان در اين گروه در نظر گرفت. رستم با ويژگيهاي خاص خود كه درون مايه هاي اساطيري بسيار دارد مشخص است كه يك فرد عادي و نرمال نيست. او بيش از هفتصد سال عمر كرده و از زمان منوچهر تا دوران بهمن وجود داشته است. زاده شدن او به طور طبيعي انجام نمي شود و براي اينكار ناچار مي شوند شكم رودابه را بدرند. كاري كه براي سزار امپراطور روم هم انجام شد و بعدها سزارين نام گرفت. وقتي او بدنيا مي آيد بر خلاف تمام نوزادان ديگر مي خندد و اين نيز استثنا است. (البته زرتشت نيز همين گونه بوده است و پس از به دنيا آمدن مي خندد) ارتباط او با زال و سيمرغ نيز غير عادي است. زال كه خود جادوگر است و موي سپيد و عمري دراز دارد و سيمرغ هم كه پرنده اي اساطيري است و اينها زمينه را براي غير عادي بودن و اساطيري بودن رستم فراهم مي كنند. حتي غذا خوردن او هم عادي نيست؛ او گورخري را بريان می كند و مي خورد. البته اين از اغراق گويي ها هم منشاء مي گيرد. اسب او هم كه عادي نيست؛ با شير مبارزه مي كند و در نبردها و مبارزات يار و شريك رستم است.
همانطور كه مي دانيد رستم از قوم سكاها بوده است. سكاها قومي كهن و باستاني بودند كه آنها را سيستاني مي دانند؛ در حاليكه فقط در سيستان نبودند، بلکه از شمال شرقي ايران و اطراف درياي مازندران تا سيستان پراكنده بودند. آنها بسيار سلحشور و جنگ آور بودند. در تخت جمشيد و نگاره هاي داريوش هخامنشي از آنان تصويرهايي مي بينيم به صورت كساني كه كلاه خودهايي نوك تيز بر سر دارند و بسيار تيزخو و جنگاور بودند. به آنها در آن دوران تيگراخان گفته مي شد. آنها هيچگاه از فرمانروايان و پادشاهان و شاهزادگان نبودند و هميشه جزو پهلوانان ايران بودند و مفهوم فرّه پهلواني را يدك مي كشيدند و حتي بارها مي بينيم كه اين فرّه پهلواني به ياري فرّه پادشاهي مي آيد.
مثلا در داستاني مي بينيم كه رستم كه نماد فرّه پهلواني است كاووس را كه داراي فرّه پادشاهي است نجات مي دهد. رستم تجلي دو اسطوره باستاني است. يكي ايندرا كه شخصيتي هندو ايراني بوده است و هندي ها بيشتر او را قبول دارند و به نوعي خداي نبرد و جنگ آنها بوده ولي بطور مشترك مورد پرستش ايرانيان هم بوده است و بعدها در ايران به ديو تبديل مي شود و به ياري اهريمن مي شتابد ولي شخصيت و ويژگي پهلوانيش به رستم مي رسد. مي بينيم داستانهايي كه در حماسه مهابها براي ايندرا بوجود مي آيد بسيار همانند مبارزات و ويژگي هاي شخصيتي رستم است. از اين گذشته ايزد ديگري هم بنام بهرام وجود داشت كه او را ايزد جنگاوري و مبارزه مي دانستند و او را از همكاران اهورا ميترا محسوب مي كردند و دلاوري هاي بهرام را در توصيفات و مبارزات رستم مي توان به وضوح مشاهده كرد.
صفت بهرام، مرغ لارغن است كه دقيقا همان سيمرغ است و از اينجا مي يابيم كه سيمرغ في البراهه وارد حماسه ملي ايران نشده است و زمينه هاي اساطيري و تاريخي دارد. اينكه بهرام با آن پرنده ارتباط داشته نيز عينا در رفتار رستم نمودار گشته است؛ بطوريكه تمام كمكهاي سيمرغ است كه باعث پيروزيهاي رستم مي شود و اگر سيمرغ نبود طبعا رستم بدست سهراب يا اسفنديار كشته مي شد.
سيمرغ هم نمادي از ماوراءالطبيعت و نمادي از خدايان و ايزدان است و درمي يابيم كه خدايان در جنگ انسانها مداخله مي كنند. در حماسه ايران اين دخالت غير مستقيم است اما در حماسه يونان و جنگ آشيل مي بينيم كه خدايان دخالت مستقيم دارند و حتي در جايي زره آشيل را بر تن كس ديگر مي كنند تا رويين تني او را از بين ببرند.
در مورد نبرد رستم و سهراب نكته اي حائز اهميت اين است كه يكي از دانشمندان بزرگ، رستم را نمادي از سورنا سردار بزرگ اشكاني مي داند كه كراسوس سردار بزرگ رومي را شكست مي دهد و پيروزيهاي عظيمي را نصيب ايران مي كند. ديگر اينكه سورنا خود سيستاني بوده است و اين را هم دليل ديگري براي گفته خود مي داند. احتمالا او خواسته است كه رستم را در تاريخ جست و جو كند كه اين عاقلانه نيست. ما بايد رستم را به صورت اساطيري اش مورد شناخت و بررسي قرار دهيم و نه يك شخصيت تاريخي. رستم نماد مقاومت مردم ايران در برابر زورگويان و اشغال گران است. به همين دليل است كه مي تواند مقابل پادشاه بزرگي چون كاووس بايستد و نه بگويد.
رستم و سهراب تراژدي بزرگ شاهنامه است و حتما مي دانيد كه سهراب پسر ناديده رستم است و تنها نشانه اي كه از پدر دارد بازوبندي است كه مادرش بر بازوي او بسته است. اما اينكه اين دو چگونه در برابر هم قرار مي گيرند يك فاجعه تاريخي است.
سهراب در ميان تورانيان كه دشمن بزرگ ايران هستند بزرگ مي شود و پس از اطلاع از ناجوانمردي ها و ظلم و ستم كاووس به ايران مي آيد تا كاووس را سرنگون و پدرش رستم را به قدرت برساند. افراسياب نيز او را تحريك می کند و سپاهي را به ياري او مي فرستد تا پس از سرنگوني كاووس خود پادشاه ايران شود. در واقع سهراب گرفتار يك دسيسه و توطئه بزرگ مي شود. خبر حمله تورانيان به فرماندهي سهراب به رستم مي رسد و او نيز به منظور دفاع از حيثيت و شرف ايران و نه دفاع از كاووس به جنگ مي شتابند.
رستم نماد خردورزي و دورانديشي هم هست. چرا كه بي گدار به آب نمي زند و با اينكه مي داند كاووس پادشاهي ستمگر است اما از طرفي پادشاه قانوني ايران است و از يك فرمانرواي غاصب بهتر است. اين طور است كه اين دو که هركدام نمادي هستند در مقابل هم صف آرايي مي كنند. رستم نماد دورانديشي و پاكدلي و چاره سازي است كه البته گاهي اوقات هم ترفندها و نيرنگهاي خاص خود را بكار مي برد؛ نظير آن ترفندي را كه در جنگ با اسفنديار بكار برد. سهراب نيز نماد جواني و بي تجربگي و البته سركش و ناآرام است.
رستم ديگر پير شده است و قدرت و توانايي و جنگاوري سهراب را ندارد ولي چاره جويي و دورانديشي اش بر حركات خام و بي تجربگي سهراب برتري دارد. در جايي سهراب انگيزه خود را از حمله، بركناري كاووس عنوان مي كند و خطاب به رستم مي گويد:
برانگيزم از کاه كاووس را
ز ايران ببر آن پي طوس را
به رستم دهم تخت و گرز و كلاه
نشانمش بر گاه كاووس شاه
رستم هم نمي داند كه او پسرش است؛ بنابراين مبارزه سر مي گيرد و همانطور كه از دو بيت بالا مشخص است او هدفي مقدس داشته است ولي روش و راهي را كه انتخاب كرده چندان مناسب به نظر نمي رسد. او آرمان گراست و نماد دلسوزي و دلرحمي است. در اولين نبرد رستم را زمين مي زند ولي نمي كشد و به او رحم مي كند.
مرگ رستم به معناي خواري و ذلت مردم ايران است. رستم نيز اين را مي داند بنابراين از سيمرغ چاره مي جويد. بدين صورت است كه سهراب قرباني دسيسه كيكاووس و افراسياب مي شود. مهمترين مساله در اين داستان، تقدير و مرگ است. تقديري كه ريشه در آيين زرواني دارد و زمان، تنها تعيين كننده سرنوشت انسان است. اين سرنوشت و تقدير از قبل نوشته شده است. اين تراژدي حتما بايد اتفاق مي افتاد و دو نسل در برابر هم قرار مي گرفتند تا آن نتيجه اخلاقي كه مدنظر فردوسي بوده است حاصل شود و مشخص شود كه در اين مبارزه هر دو شكست خورده و بازنده اند. تقدير و سرنوشت يكي از مضامين كلي ادبيات جهان است. مرگ يكي از مهمترين موضوعاتي است كه ذهن بشر را سالها اشغال نموده است و مشغله فكري انسانهاي زيادي در تمامي اعصار بوده است.
موضوع تراژدي كلا مرگ است. منتها مرگي كه در تعابير تراژدي شناسان به پاكي و پاك سرشتي موسوم است و مرگي كه بيننده از آن عبرت بگیرد و به موضوعي اخلاقي پي ببرد.
مرگ از نگاه فردوسي تقديري است كه قابل برگشت نيست. از این روست که مي بينيم حتي نوشدارو هم قادر به جلوگيري از آن نيست. اين ضرب المثل كه مي گويد «نوشدارو پس از مرگ سهراب» ازآنجا باب شده است كه كاووس اجازه نداد نوشدارو به سرعت و به موقع به دست رستم برسد.
فردوسي در قسمتي از شاهنامه در مورد مرگ چنین اظهار نظر مي كند:
اگر مرگ داد است بيداد چيست
ز داد اين همه داد و فرياد چيست
از اين راز جان تو آگاه نيست
بدين پرده اندر تو را راه نيست
دم مرگ چو آتش هولناك
ندارد ز برنا و فرتوت باك
چنان دان كه داد است و بيداد نيست
چو داد آمدش جاي فرياد نيست
رستم دو جايگاه ديگر هم دارد؛ يكي در هفت خان و ديگري تراژدي رستم و اسفنديار. هفت خان او يك ويژگي دارد و آن اينست كه او را پخته مي سازد. هفت خان در اصل نبرد با ديوان و اژدها نيست، بلكه هفت پايگاه در مازندان است. مازندران در شاهنامه اين مازندران كه در شمال ايران واقع شده نيست، بلكه اشاره به شرق ايران دارد. حتي اصطلاح لغوي مازندران برگرفته از مزندران است كه معناي آن سرزمين غولان است. در واقع ديوان مازندران همان خدايان قديم ايران هستند كه ديگر پرستش نمي شوند. در خداينامه و متون كهن هم از خوارزم و بطور كلي آسياي مركزي به نام مازندران ياد كرده اند.
در جايي از شاهنامه فردوسي بسيار زيبا از زبان يك رامشگر كه در بارگاه كاووس بوده است مازندران را توصيف كرده است:
ز مازنداران شهر ما ياد باد
هميشه بر و بومش آباد باد
كه در بوستانش هميشه گل است
به كوه اندرش لاله و سنبل است
هوا خوشگوار و زمين پرنگار
به گرم و به سردش هميشه بهار
گلاب است گويي به جويش روان
همي شاد گردد ز بويش روان
از روي همان توصيفات بود كه كيكاووس وسوسه مي شود به آنجا حمله كند. رستم نيز در پي كاووس مي آيد و هفت خان او در اينجا شروع مي شود. او هفت مرحله با ديوان و شيران مي جنگد و در مرحله آخر با ديو سپيد مبارزه مي كند. مردم آنجا هم كه هنوز به آيين نياكان خود باقي بودند و خدايان قديم هند و ايراني را مي پرستيدند به همين خاطر به ديوپرست معروف بودند.
در واقع اين مبارزه ها و نجات كاووس بهانه اي است تا رستم پخته و آبديده شود. رستم اين هفت مرحله را كه در آيين ميترايي هم آمده سپري مي كند. اصولا عدد هفت در فرهنگ ايران باستان تقدس داشته است و حتي اين تقدس در تمدنهاي مصر، بين النهرين و ديگر تمدنها نيز وجود داشته است. يكي از فوايد آبديده شدن او را در داستان مبارزه با اسفنديار مي بينيم كه البته غمناكتر از داستان رستم و سهراب است و موضوع عميق تري دارد. اين سوگنامه حول محور كلي انسان در برابر طبيعت و جواني در برابر پيري است.
اسفنديار مانند سهراب پهلوان بود و جوان؛ ولي تفاوت عمده اش با سهراب در رويين تني اش بود. تمام بدن او بجز چشم از فولاد است. نمونه اين داستان را در حماسه يوناني آشيل نيز مي بينيم كه آشيل هم رويين تن بوده و البته پاشنه پايش آسيب پذير است. حتي حماسه بالدر در اسكانديناوي را داريم كه رويين تن بوده است. در فرهنگ ژرمن ها هم زيگفريد اينگونه بوده است. از این رو مي بينيم كه اين امر فقط مختص اسفنديار و حماسه ايراني نيست.
نكته قابل توجه اينست كه تمام اين اسطوره های رويين تن يك نقطه ضعف داشته اند. اين نتيجه اخلاقي را مي رساند كه اگر به بالاترين درجه قدرت و مقام برسي، باز هم هميشه آسيب پذير خواهي بود. داستان اسفنديار و رستم مساله تقابل تعبد در برابر تعقل است. اسفنديار همانند سياوش بسيار پاك سرشت و مطيع بوده است اما تعبد او از حد مي گذرد و چون گشتاسب را داراي فرّه ايزدي مي داند، بنابراين دستورات او را لازم الاجرا مي داند. گشتاسب هم براي آنكه اسفنديار را از ميان بردارد و اجازه ندهد كه او به پادشاهي برسد به او مي قبولاند كه دستگير كردن رستم وظيفه اي مقدس و بزرگ و براي حفظ وطن و دين مهم است. اسفنديار هم مي پذيرد و راهي سيستان مي شود و در مقابل رستم قرار مي گيرد.
سيستان در آن زمان ايالتي خودمختار بوده است و تنها نقطه اي از ايران بوده است كه از گشتاسب اطاعت نمي كرده است. حتي تمدن خاص خود را داشته است و اين گفته ها را باستان شناسان با تحقيق در مورد شهر سوخته به اثبات رسانده اند. نام اصلي سيستان هم در آن زمان سكستان بوده كه قوم سكاها را در خود جاي داده است.
در ابتدا رستم از روي دانايي خود بر اينكه اسفنديار رويين تن است و اينكه او پهلواني نيكو است از مبارزه طفره مي رود و حتي مي پذيرد كه با اسفنديار به پيش گشتاسب برود ولي نه با دستهاي بسته؛ چرا كه مي داند اين خفت و خواري را براي ايرانيان به همراه دارد و معنایي جز مرگ معنوي برايش ندارد.
سرانجام مبارزه سرمي گيرد و در نبرد اول هم رستم و هم رخش به شدت زخمي و مجروح مي شوند. سپس به چاره جويي از زال مي پردازد و سيمرغ نيز تيري خاص به او مي دهد و رستم را از آسيب پذيري چشمان اسفنديار آگاه مي سازد. رستم نيز به ناچار تير را به سوي چشمان اسفنديار رها مي كند و به قول فردوسي: تو را آن به كه چشم نگشوده باشي
مرگ تراژيك اسفنديار يك نتيجه بزرگ براي خود اسفنديار دارد كه هميشه به زور بازو و رويين تني متكي نباشد. در ادامه توضيحات رستم و ديگران او را از توطئه گشتاسب مطلع مي سازد و در پايان داستان پرورش فرزند اسفنديار كه بهمن نام دارد به رستم سپرده مي شود.
مي بينيم كه در انتهاي داستان، اسفنديار آگاه شده و به حقيقت دست يافته است و اين همان ويژگي اصلي تراژدي است كه قبلا ذكر شد.
نكته بارز ديگر اين داستان همانا سختگيري ديني در دوره ساساني است برخلاف دوره اشكانيان كه تسامح و تساهل ديني رواج داشت. نمونه اين سختگيري را در اعمال گشتاسب مي بينيم كه باعث شد اسفنديار به نبرد با رستم برود و اين سوگنامه رقم بخورد.
البته همين سختگيريها و همچنين اختلاف طبقاتي شديد در دوره ساسانيان منجر به فروپاشي اين سلسله مي شود و اين سختگيريها هم در شاهنامه بروز كرده است.
نكته آخر اينكه ما ويژگيهاي مشابهي را در ميان شخصيتهاي تراژيك شاهنامه و شخصيتهاي تراژيك يوناني مي بينيم. آشيل و اسفنديار كاملا با هم تطابق دارند. هر دو پهلوان بزرگ دو امپراطوري بزرگ هستند. در ايلياد و اديسه خدايان كاملا در نبردها دخالت دارند و در شاهنامه، سيمرغ و زال به عنوان ايزدان و خدايان اين وظيفه را بر عهده دارند و بهرام و ميترا از طريق سيمرغ بر امور جنگ نظارت مي كنند. رستم نيز با هكتور قابل مقايسه است. هر دو ويژگي نيرنگ و تجربه را دارند و همين طور است تروايي ها كه هيچ وقت همانند سيستاني ها تحت سيطره حكومت وقت خود نبوده اند. نتايجي كه از اين سوگنامه ها مي گيريم همان نتايجي است كه از تراژدي هاي يوناني گرفته مي شود.
◄ تجلی اسطوره در شاهنامه(4)
◄ کهن الگوی اسطوره
متن حاضر چهارمین و آخرین جلسه سخنرانی دکتر ابوالقاسم اسماعیل پور است که با عنوان «تجلی اسطوره در شاهنامه»، چهارشنبه 5 تیر 1387 در شهر کتاب مرکزی ایراد شد.
● منبع: سایت - باشگاه اندیشه - تاريخ شمسی نشر 07/05/1388 ● سخنران: ابوالقاسم - اسماعیل پور
● خبرنگار: سعید - بابایی
بحث امروز ما اختصاص به سياوش و كيخسرو دارد. همانطور كه مي دانيد داستان سياوش يكي از سوگنامه هاي اصلي شاهنامه را تشكيل مي دهد و كيخسرو هم كه آخرين چهره اساطيري شاهنامه است.
سياوش يك نام اوستايي بنام قهرمان سياه است. او دو چهره برجسته دارد؛ يكي چهره اساطيري و ديگري چهره حماسي. اين دو چهره او زمينه هايي متفاوت ولي ريشه هايي يكسان دارند. سياوش اسطوره جزو ايزدان است و قداست دارد. او را نماد پاكي و رستگاري و خداي مرگ راستين و شهادت مي دانند. البته خداي گياهي نيز به شمار مي آورند چرا كه بعدها از خون او گياه مي رويد. استاد مهرداد بهار، سياوش را باز مانده آيين قديمي و اصيل در بين النهرين مي نامد و آورده است كه ايزدي بوده است به نام تموز كه او را بسيار شبيه به سياوش مي دانند؛ چرا كه اعتقاد براين بوده است كه تموز در زمستان شهيد مي شود و دوباره در ابتداي بهار زنده مي شود و با زنده شدنش گياهان و نباتات مي رويند.
سوگ سياوش در ايران قديم گرامي داشته مي شده است و حتي در بخارا و نقاطي ديگر براي او سوگواري مي كرده و او را ايزد شهادت مي دانسته اند. مرگ او يكي از اندوهبارترين مرگهايي است كه در حماسه هاي ملي جهان به ثبت رسيده است. اين مرگ كه بسيار ناجوانمردانه صورت گرفت در دوره آميختگي رخ مي دهد كه البته با رستگاري و رهايي ايرانيان به پايان مي رسد.
سياوش در حماسه نيز پهلواني است كه فرزند كيكاووس است. نه تنها ايزد نيست بلكه يك انسان است و قبلا نيز ذكر شد كه خدايان اساطيري در حماسه تبديل به قهرمانان زميني مي شوند. سياوش حماسه قرباني دسيسه هاي دربار كاووس مي شود. البته سودابه است كه باعث و باني تمام اين دسيسه هاست. او ايراني نيست بلكه اهل هاماوران در جنوب غربي ايران است كه اصيلتي عرب دارد. در آن زمان هاماوراني ها جزو دشمنان ايران بودند و اصولا اين وصلتها در جريان صلح نامه ها و براي آشتي دو ملت انجام مي شوند و اينجاست كه درمي يابيم او به هيچ وجه ايران دوست نبوده است و به نوعي در پي جبران ستمهاي قديم ايران به آنهاست.
داستان از اين قرار است كه سودابه عاشق سياوش مي شود و همان عشق است كه باعث طرد و نهايتا نابودي سياوش مي شود. در ادامه مي بينيم كه سياوش از سودابه دوري مي كند و سودابه به منظور تلافي كردن به دسيسه چيني مي پردازد. نزد كاووس می رود و اذعان مي كند كه سياوش قصد تعرض به وي را دارد. كاووس با وجود آنكه مي داند كه پسرش سياوش گناهكار نيست ولي براي اثبات اين قضيه آزمايش عبور از آتش را به اجرا مي گذارد.
در ايران باستان براي اثبات گناهكاري يا بي گناهي متهم دو روش را بكار مي بردند:
اول اينكه آتش بزرگي همانند آتشي كه زرتشتيان در آتشكده ها داشتند برپا مي كردند و فرد را از آن عبور مي دادند. اگر سالم بيرون مي آمد بي گناه بود در غير اين صورت حتما كشته مي شد. ديگر اينكه آب گوگردداري را كه سوگند نام داشت به فرد مي خوراندند. واژه سوگند خوردن هم از آنجا نشات مي گيرد و معناي آن آب گوگرددار خوردن است. سياوش از اين آزمون دشوار سالم بيرون مي آيد و همانند يوسف از آتش به سلامت عبور مي كند. البته تفاوت او با يوسف اينست كه يوسف پس از اين ماجرا رو به اعتلاء و پيشرفت مي رود ولي سياوش افول مي كند و تباه مي شود. در ادامه داستان هم مي بينيم كه او سودابه را مي بخشد و از كشتن سودابه صرف نظر مي كند. سپس جنگي ميان ايران و تورانيان درمي گيرد و افراسياب به ايران حمله مي كند. سياوش هم با اجازه گرفتن از كيكاووس داوطلبانه به جنگ مي رود تا خود را از اين مخمصه و تهمتي كه به او زده اند برهاند و هم احساس مي كند كه ادامه حياتش در ايران جايز نيست. كاووس هم براي خلاص شدن از دست سياوش از اين پيشنهاد استقبال می کند و سپاهي را به ياري سياوش مي فرستد.
پس از هفت سال جنگ و درگيري بالاخره سياوش و افراسياب صلح مي كنند و پيمان نامه اي بين خود به اجرا مي گذارند. كاووس كه ازاين صلح نامه مطلع مي شود به سياوش پيغام می فرستد و از او مي خواهد كه گروگانها و اسرايي را كه از تورانيان گرفته است بكشد و پيمان را زير پا بگذارد ولي سياوش هرگز اين كار را نمي كند؛ چرا كه او نماد نيكي و وفاداري به عهد است و بنابر سنت اوستا عمل مي كند كه مي گويد: «پيمان خود را نشكن حتي اگر با دشمن باشد». سپس مخالفت شديد كاووس را مي بينيم و سياوش درمي يابد كه ديگر اميدي براي بازگشت به ايران نيست و چنانچه برگردد حتما توسط كاووس دستگير مي شود؛ چرا كه كاووس تصور مي كند كه سياوش با افراسياب همدست است. از اين رو سياوش به عنوان يك ايراني اصيل مجبور به زندگي در سرزمين دشمن مي شود. افراسياب وزيري داشت بنام پيران ويسه كه فرد خردمندي بوده است. او افراسياب را مجاب مي كند تا سياوش در توران زندگي كند و حتي دختر افراسياب را به همسري او در مي آورند. سياوش نيز به ناچار سالها زندگي در سرزمين بيگانه را مي پذيرد و در آن سرزمين دو شهر و كاخ بزرگ بنا مي كند: يكي «كنگ دژ» و ديگري «سياوش كرد». اين دو كاخ عظيم و قدرتي كه سياوش دارد رشك دشمن را برمي انگيزد و دشمنان عليه او توطئه هايي انجام مي دهند؛ چراكه احساس مي كنند سياوش قصد دارد در آنجا قدرت بگیرد و حكمراني كند. در راس اين دسيسه ها گريسيوز، برادر افراسياب است كه با او صحبت مي كند و نظر او را نسبت به سياوش برمي گرداند. در واقع سياوش، هم در ايران و هم در سرزمين دشمن دچار دسيسه و نيرنگ مي شود. كم كم اين تهمت ها و توطئه ها به قدري زياد مي شود كه افراسياب به سیاوش به چشم دشمن مي نگرد و به دستور او سياوش را در «سياوش كرد» گردن مي زنند و به شهادت مي رسانند.
مرگ سياوش جنبه اساطيري نيز دارد چرا كه از خون او گياهي بنام پرسياوشان مي رويد. در سوگ سياوش ما آيين هاي زيادي در ايران قديم داشته ايم. نمونه آن در كتاب سيمين دانشور است كه مي بينيم مردم فارس آيين سووشون را داشته اند. حتي در منطقه كهگيلويه تا همين سي سال قبل آيين سوسياوشون را گرامي داشته اند كه همان سوگ سياوش است.
ما در آيين ايراني نكته اي جالب توجه داريم و آن حاجي فيروز است. به گفته مرحوم بهار، پيراهن سرخي كه حاجي فيروز برتن دارد نماد خون سياوش است و چهره سياه وي هم نماد مرگ سياوش مي باشد و برگرفته از نام وي «قهرمان سياه» نيز هست. البته بيشتر هم به اين ارتباط دارد كه او از دنياي مردگان به دنياي زندگان مي آيد و نويد شادي و نوروز است. در واقع داستان شهادت او برگرفته از باور قديمي زرواني گري نيز هست كه به هرحال اين مرگ بايد رقم بخورد و فقط تضاد بين خير و شر نيست، بلكه اين تقديرگرايي است كه شادي، پايان جهان و هزاره رستگاري را رقم مي زند و نور بر ظلمت پيروز مي شود.
در پايان داستان سياوش، پسر او كيخسرو انتقام پدرش را از تورانيان مي گيرد و باعث رهايي و رستگاري ايرانيان مي شود و همين كين ستايي هم از آيينهاي قديمي و اصيل ايرانيان بوده است. شهادت سياوش را با تصليب حضرت عيسي مسيح هم مقايسه نموده اند؛ چون روزي كه او كشته مي شود آسمان تيره مي شود و طوفاني تيره سراسر جهان را فرا مي گيرد كه درست همانند زمان پس از تصليب حضرت مسيح است.
حال به سرگذشت كيخسرو مي پردازيم. همانطور كه مي دانيد كيخسرو از كيانيان است. كيانيان سلسله اي دين آور و روحاني بودند كه كاوي هم نام داشتند. كي به معناي فرزانه و دانا مي باشد و خسرو هم معناي خوشنام مي دهد. در ادبيات هندي او را از ياران ايندرا مي دانند كه خداي بزرگ جنگ است و شخصيت جنگاوري و انتقامجويي او در اساطير هندي نيز به چشم مي خورد. او واپسين چهره دوره اساطيري شاهنامه است و در دوره رستگاري واقع است. زماني كه سياوش مي ميرد پيران ويسه به نوعي زن و فرزند سياوش را نجات مي دهد و آنان را در خفا به ايران مي رساند. كيكاووس كناره گيري مي كند و سلطنت را به كيخسرو واگذار مي كند؛ چرا كه خود را در مرگ سياوش مقصر مي داند اما بعضي از پهلوانان به مخالفت مي پردازند و شرطي را براي سلطنت مي گذارند كه آن شرط فتح «بهمن دژ» است. در ميان پهلوانان تنها كيخسرو است كه موفق به فتح بهمن دژ مي شود. او بهمن دژ را فتح مي كند و در آنجا آتشكده اي بنا مي كند. اين نمايانگر ديدگاه ديني كيخسرو نيز هست كه دژ بت پرستان را تسخير می کند و دين بهي را گسترش مي دهد. او علاوه بر پهلواني، شخصيت ديني و آرماني دارد.
به هرحال او به سلطنت مي رسد و سپس 40 سال به جنگ با تورانيان مي پردازد. در واقع او ناجي ايران و مغلوب كننده افراسياب است. افراسياب شكست مي خورد و آواره و فراري مي شود و تمام توران زمين به دست ايرانيان مي افتد. يكي از پهلوانان، افراسياب را كه پنهان شده بود اسير می کند و به ايران مي آورد. در ايران كيخسرو او را گردن مي زند و انتقام سياوش را از او مي گيرد.
در شاهنامه و حماسه ايراني، دو نوع پادشاهي به چشم مي خورد. يكي حكومت آرماني است مانند حكومتي كه كيخسرو انجام داد و ديگري حكومتي مانند حكومت گشتاسب است كه نمونه حكومت جبر و ظلم و ستم است. در ابيات پاياني هر داستان به خوبي در مي يابيم كه فردوسي مدافع حكومت آرماني بوده است.
آنچه كه در مبارزات كيخسرو اهميت دارد فقط زور بازو و دلاوري هاي وي نيست، بلكه عزم ملي و اتحاد ايرانيان در آن اهميت دارد. در داستان كيخسرو مشاهده مي كنيم كه تمام اقشار ملت متحدند و عزم ملي و ديني در آنان به چشم مي خورد و درمي يابيم كه در يك برهه زماني خاص، ايرانيان همدل و يكپارچه شده اند و پس از 40 سال مبارزه موفق مي شوند استقلال ايران را رقم بزنند.
نكته جالبي كه در شخصيت كيخسرو وجود دارد و در شخصيتهاي ديگر شاهنامه وجود ندارد اينست كه او عملكردي نامتعارف و فرازميني دارد و مانند شخصيتهاي انساني عمل نمي كند.
يكي از وجوه شخصيتي او اينست كه پس از 60 سال حكومت از سلطنت كناره گيري مي كند. يعني شخصيتي كه پس از سالها توانست سالار ايران و جهان شود به يكباره به سلطنت پشت مي كند و اين البته در اوج قدرت اوست.
كيخسرو پس از يك هفته نيايش تمام فرماندهان و پهلوانان را دعوت مي كند و در نزد آنان با حكومت و فرمانروايي خداحافظي مي كند. او شب هنگام به سمت چشمه اي مي رود و ديگر از او اثري يافت نمي شود و از نظر شاهنامه جاودان مي شود. اين نشان دهنده آنست كه وي از نظر اساطيري دوباره به صورت ايزدان درآمده است و به آسمان مي رود. بنابراين او داراي بن مايه هاي ايزدي نيز مي باشد.
اسب زيباي كيخسرو هم كه در اصل اسب پدرش سياوش بوده است، اسبي جادويي است و وي با سوار شدن برآن از نظرها پنهان می شود و به آسمان مي رود. اين اسب هم جنبه متافيزيكي و آسماني دارد. در واقع درست است كه سياوش به شهادت مي رسد اما كيخسرو اين درخت فروافتاده را دوباره سبز مي كند و ميوه اي كه از آن مي رويد، رستگاري است؛ همان كاري كه ايزد تموز كرده است. وي در زمستان مي ميرد و دوباره در بهار زنده مي شود و نتيجه اش شادي و سرسبزي بهار است. زمستان نماد مرگ گياهي و نباتي است و كيخسرو ميوه مرگ سياوش و نماد زندگي پس از مرگ است.
از لحاظ ديگر كيخسرو از همكاران سوشيانس مي باشد. سوشيانس منجي بشريت است و كيخسرو پس از عروج به آسمان در روز پايان جهان (البته به اعتقاد ايرانيان باستان) در كنار ساحل درياچه اروميه ظهور مي كند و رستاخيز را رقم مي زند. او نماد آرزوهاي يك ملت است و اوست كه آرزوي ملت ايران را كه همانا رستگاري است برآورده مي سازد. اين در اسطوره ها و حماسه هاي ايران تجلي يافته است.
اسطوره همانگونه كه گفته شد ويژگي هاي كهن الگويي يك ملت را بيان مي كند. كهن الگوي ملت ايران هم اينست كه درست است كه تيرگي و ظلمت بر جهان حاكم است ولي روزي سوشيانس و كيخسرو مي آيند و اهريمن را نابود می کنند و جهان نور را برپا مي سازند. اتفاقا اين روز را كه روز رستگاري است ششم فروردين مي دانند. چرا كه اين روز مقدس است و روز تولد زرتشت نيز هست.
آخرين نكته مهم در مورد كيخسرو جام اوست. شاهنامه برخلاف بسياري از تواريخ كهن و باستاني مثل تاريخ طبري كه جام جهان بيني را به جمشید منسوب كرده است؛ آنرا به كيخسرو نسبت داده است. اين موضوع بسيار جالب توجه است. جام جهان نما، جامي بوده است كه كل جهان در آن قابل مشاهده و پيشگويي بوده است. در اصل راهنماي بشر و ايرانيان بوده است.
در واقع اين جام متعلق به كيخسرو بوده است و او با شخصيت ويژه خود اميدهاي ايرانيان را زنده مي كند و سرنوشت ايرانيان را با آن جام تغيير مي دهد. او با داشتن اين جام نماد يك انسان كامل است و اين وجه از شخصيت وي را در متون ديگر نمي بينيم.
شاهنامه فقط شخصيتهاي كهن را توصيف نكرده بلكه آنها را تحليل هم نموده است. شاهنامه، كيخسرو را كه از هر نظر به كمال رسيده است نماد انسان كامل و آگاه به جهان مي داند و شخصيت معنوي و والايي برايش قائل است.
اين در حالي است كه هنوز در زمان شاهنامه و قرن چهارم ما متون عرفاني نداريم و متون و نگرش عرفاني از قرن پنجم شكل مي گيرد و در قرن ششم و هفتم به اوج مي رسد. در قرن سوم و چهارم كه عصر خردگرايي است متون عرفانی بسيار كم است. بنابراين كيخسرو را مي توان نخستين گرايش عرفاني در نظر گرفت؛ چرا كه او جهان را وداع مي كند و در اوج قدرت از سلطنت كناره مي گيرد و به آسمان عروج مي كند و اين يعني سيطره معنويت بر قدرت كه در متون آن زمان به چشم نمي خورد و چنين نمادي از يك انسان كامل نمي بينيم.
اين آغاز يك نگرش معنوي به هستي است. فردوسي اگرچه به داستان سرايي و حماسه و اسطوره پرداخته است ولي در پشت و وراء اين داستانها و تراژديها نتيجه و نگرش خاصي را مدنظر داشته است. نتيجه غايي داستانها و از جمله داستان كيخسرو كه همان مفهوم انسان كامل است براي حماسه سرا اهميت دارد.
به راستي فردوسي يك شخصيت جهاني است. يك شخصيت جهاني به آينده بشر و آينده انسان اهميت مي دهد و فقط داستان و ماجراهاي سرگرم كننده بيان نمي كند، بلكه پيام نهايي او پيامي براي بشر و انسانهاست كه آزاده باش، سياوش گونه باش و....
به همين خاطر است كه فردوسي را حكيم خوانده اند. به راستي كه او حكيم و بسيار دانا و با ذكاوت بوده است. براي او در شاهنامه هميشه پيروزي نور بر ظلمت مهم بوده است و اين پيام آن حكيم براي ماست و به منظور آن سالها تلاش نموده و حماسه ها و سوگنامه هاي زيادي را خلق كرده است.
اين در حالي است كه ما هرگز دين خود را به آنان ادا نكرده ايم. فردوسي پا به پاي هومر كه او را بزرگترين حماسه سراي جهان مي نامند حركت كرده و حماسه هاي بزرگي را رقم زده است، ولي ما در شناساندن آن حماسه ها به جهانيان كوتاهي كرده ايم و حتي در شناساندن به مردم خودمان هم ناكام بوده ايم.
مقالات ادبی ،تاریخی ،اجتماعی و ... نوشته خودم یادیگران