معانی لغت های شاهنامه1
آب
-مايع معروف
بفرمود ديوان ناپاك را به آب اندر آميختن خاك را
-آبرو، ارج، قدر و قيمت
بشد آب گردان مازندران چو من دست بردم به گرز گران
-اشك، سرشك
ز سوك سياوش پر از آب روى به رخ بر نهاده ز ديده دو جوى
-عرق
بيامد به نزديك افراسياب نيا را رخ از شرم او شد پر آب
-شادابى، طراوت
دو جادوش پر خواب و پر آب روى پر از لاله رخسار و پر مشك موى
-جلوه، تابش
چو آمد به برج جمل آفتاب جهان گشت با فر و آئين و آب
-نطفه
كه بهرام فرزند او همچو اوست ز آب پدر يافت او مغز و پوست
-به جاى درياچه و دريا
گذر كرد زان پس به كشتى بر آب ز كشور به كشور بر آمد شتاب
-رود، رودخانه
خراميد با بندهاى پر شتاب جهانجوى دستان از اين سوى آب
-كنايه از رود جيحون
يكى لشكر آراست افراسياب ز دشت سپيجاب تا رود آب
آب از تارك بر گذشتن
-آب از سر گذشتن
بدو گفت كار من اندر گذشت هم از تار كم آب برتر گذشت
آب از ديده ريختن
-كنايه از اشك ريختن و گريستن
عنان تكاور همى داشت نرم همى ريخت از ديدگان آب گرم
آب از مغز برتر گذشتن
-بى تاب شدن
چو هنگام نان خوردن اندر گذشت ز مغز دلير آب برتر گذشت
آب افكندن
-ريختن و سرازير كردن آب از آوندى در چيزى، در اينجا آب در جام مى افكندن به آب آميختن شراب است تا از تيزى و قوت آن كاسته شود
چرا آب در جام مى افكنى كه تيزى نبيند كهن بشكنى
-ميزيدن، ادرار كردن، بول كردن
گر اين اسب سرگين و آب افكند و گر خشت اين خانه را بشكند
آب بر آتش ريختن
-تسكين بخشيدن
چنين گفت پس با پشو تن كه خيز بر اين آتش دختران آب ريز
آب بر آتش زدن
-چاره كردن، فرو نشاندن خشم
همانا ترا من بسم پايمرد بر آتش مگر بر زنم آب سرد
آب برد
-ميراب
سوى خانه آب شد آب برد همى در نهان شوى را بر شمرد
آب بستن
-ويران كردن، خراب كردن
در آتشكده آب در بستمى تن موبدان را همى بستمى
آب بند
-سد
تو با او برو تا سر آب بند همش راهبر باش و هم يارمند
آب به جوى چون مشك شدن
-خشكسالى شدن
دگر سال روى هوا خشك شد ز تنگى به جوى آب چون مشك شد
آب به جوى چون مشك شدن
-خشكسالى شدن
دگر سال روى هوا خشك شد ز تنگى به جوى آب چون مشك شد
آب به زير و آتش بر سر بودن
-ميان دو بلا گرفتار بودن
به يك دست قارن به يك دست شير به سر بر ز تيغ آتش و آب ريز
آب تيره به جوى در آمدن
-حوادث ناگوار روى دادن
از آن نامه كز قيصر آمد بدوى همى آب تيره در آمد به جوى
آب حيوان
-آب زندگانى، آب حيات
اگر آب حيوان به چنگ آوريم بسى بر پرستش درنگ آوريم
آب خوردن ميش با گرگ در يك جوى
-عدالت مطلق برقرار نمودن
جهان تازه شد از سر گاه او ابا گرگ ميش آب خوردى به جوى
آب داشتن
-عزت و حرمت نهادن
اگر آب دارد ترا ميزبان بدان شهر خرم دو هفته بمان
آب در زير كاه
-كنايه از موضوعى كه پنهان مانده است
ز گفت سياوش بخنديد شاه نبد آگه از آب در زير كاه
آب ديده
-اشك
فرنگيس چون روى بهزاد ديد شد از آب ديده رخش ناپديد
آب را از خون جگر لعل كردن
-اشك خونين ريختن
ز خون جگر كرد لعل آب را بياورد آن تاج سهراب را
آب را جوى نبودن
-راه به جايى نبردن و نا ممكن بودن كارى
همه زين شمارند و اين روى نيست مر اين آب را در جهان جوى نيست
آب روشن سياه گردانيدن
-بر هم زدن آرامش، روز خوشى را به بد تبديل كردن
تو اين آب روشن مگردان سياه كه عيب آورد بر تو بر عيب خواه
آب ريختن
-اشك ريختن
خروشيد سودابه در پيش اوى همى ريخت آب و همى كند موى
آب زرد
-سرشكى درد آلود، اشك تلخ
همى گفت با لب پر از باد سرد فرو ريخت از ديدگان آب زرد
آب سرد به جنگ اندر نخواستن
-كنايه از كمال خوددارى و كف نفس
به يزدان پناهد به روز نبرد نخواهد به جنگ اندرون آب سرد
آب شدن
-شرمنده گشتن، خجل شدن
چنين داد پاسخ به افراسياب كه لختى ببايد شد از شرم آب
آب شنگرف
-كنايه از خون
پر از ناله كوس شد مغز ميغ پر از آب شنگرف شد جان تيغ
آب شور كردن
-آشوب و فتنه بر پا كردن
كسى را كه دانى تو از تخم تور كه بر خيره كردند اين آب شور
آب فرو ريختن
-اشك ريختن، گريه كردن
و زان پس فرو ريخت بر چهره آب بسى ياد كرد از رد افراسياب
آب فسرده
-تگرگ، يخچه
هم از گنج صد دانه خوشاب جست كه آب فسردهست گفتى درست
آب گرم
-كنايه از اشك
عنان تگاور همى داشت نرم همى ريخت از ديدگان آب گرم
آب گشادن
-روان ساختن اشك
گشادند از ديدگان هر دو آب زبان پر ز نفرين افراسياب
آب مژگان بر افشاندن
-گريستن
ز بهرام چندين سخن راندند همى آب مژگان بر افشاندند
آب مسيحا
-آبى كه عيسويان براى تعميد به كار مىبرند
نيامد همى زند و استش درست دو رخ را به آب مسيحا بشست
آب نگاه داشتن
-سقايى و پرداختن به كار آبكشى
به يك نيمه روز آب دارد نگاه دگر نيمه مهمان بجويد ز راه
آب و آتش شدن
-ضد يكديگر شدن
ز كار منوچهر و افراسياب شدهست آتش ايران و توران چو آب
آب و رنگ دادن
-تازگى و جلا دادن، صفا بخشيدن
بپوئيم تا آب و رنگش دهيم چو تازه شود تاج و گنجش دهيم
+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۷:۱۱ ب.ظ توسط حسن رنجبر زنجانی
|
مقالات ادبی ،تاریخی ،اجتماعی و ... نوشته خودم یادیگران