زمان و زندگى فردوسى‏
دكتر جليل دوست‏خواه‏
از زندگى شخصى« حكيم ابوالقاسم فردوسى» كه امسال جشن هزارمين سال سرايش« شاهنامه» او در ايران و ديگر كشورهاى جهان برگذار مى‏شود، آگاهيهاى جامع و دقيقى نداريم و تنها از راه دقت در برخى از اشاره‏هاى معاصران و يا نزديكان به دوران او و آنچه خود در فاصله پاره‏اى از داستانهاى شاهنامه به عنوان حديث نفس و درد دل آورده است، مى‏توانيم سيماى مبهمى از وى در ذهن خويش مجسم كنيم.
 بيشتر آنچه نويسندگان قديم درباره زندگى فردوسى نوشته‏اند، از نوع افسانه‏پردازيهاي است كه معمولا در حق بزرگان و نام‏آوران مى‏شود و با زندگينامه واقعى و تحقيقى او فاصله بسيار دارد. امروزه نيز به سبب نبودن مدركهاى كافى، رسيدن به برآيندى سزاوار در اين زمينه، كارى دشوار است.
 آنچه اكنون مى‏دانيم و كم و بيش محقق است، اين است كه فردوسى در يكى از سالهاى دهه دوم سده چهارم هجرى خورشيدى در خانواده‏اى« دهقان» در روستاى« باژ» از ناحيه« طابران» شهر« توس» زاده شد. از اشاره‏هاى خود وى و نوشته‏هاى كسانى چون« نظامى عروضى» برمى‏آيد كه خانواده فردوسى، همچون ديگر خاندانهاى دهقان در آن زمان، داراى ثروت و مكنت و آب و ملك بوده و مى‏توانسته‏اند از راه درآمد ملكى خود، در آسودگى و رفاه نسبى بسر برند.
 از چگونگى آموزش و پرورش و رشد انديشگى و فرهنگى فردوسى در روزگار كودكى و جوانى، تقريبا هيچ‏گونه اطلاعى نداريم، اما اگر قرار باشد كه از اثر پى به مؤثر ببريم و از معلول به علت راه يابيم، با توجه به انديشه و هنر والاى فردوسى در خلق اثر شگرفى چون شاهنامه و با در نظر گرفتن اين آگاهى تاريخى كه در آن روزگار، امر آموزش و پرورش بطور عمده در خانواده‏هاى توانگر و از آن جمله در ميان دهقانان كه پاسداران نهادهاى فرهنگى ايران بودند، متمركز بود، مى‏توانيم نتيجه بگيريم كه دوران كودكى و جوانى چنين بزرگ مردى در چنان خانواده آسوده‏خاطر و فرهيخته‏اى، به بيهودگى نگذشته و او به گونه‏اى دقيق بكار آموزش و پرورش فكرى و هنرى سرگرم بوده است.
 وقتى در حدود سال 359 خورشيدى« دقيقى» كشته شد، فردوسى تقريبا سى و نه تا چهل ساله بود و بى‏درنگ كار نيمه تمام شاعر پيشگام خويش را پى گرفت. بسيار محتمل و باوركردنى است كه فردوسى پيش از مرگ دقيقى هم با الهام‏گيرى از مجموعه شرايط زمانه و درك ضرورت و فوريت تدوين حماسه ملى و احراز هويت قومى و فرهنگى ايرانيان، به سرودن برخى از داستانهاى پهلوانى اشتغال داشته و درگذشت دقيقى بار سنگين اين امانت را يكسره بر دوش او گذاشته بوده است.
 به هر حال مسلم است كه در چنان اوضاع و احوالى، مردى اندك‏مايه و نافرهيخته نمى‏توانست چنين كار خطيرى را بر عهده گيرد. يگانه مردى در اوج پختگى انديشگى و آراسته به انواع كمالات فرهنگى و هنرى لازم بود كه بتواند شهسوار چابك و تيزتك چنين ميدانى شود و بزودى چشمان جهانى را به خود خيره سازد. فردوسى در عمل نشان داد كه براستى مرد شايسته چنين كار سترگى است.
 از آن پس، همه زندگى فردوسى در مدت سى و پنج سال، يكسره وقف كار عظيم سرودن شاهنامه و سامان‏بخشى به حماسه ملى ايرانيان شد و در دو دهه آخر سده چهارم هجرى اين مهم را به پايان آورد و تا سال 399 يا 404 خورشيدى كه بنابر روايتهاى گوناگون، سال خاموشى اوست، به بازنگرى و ويرايش شاهكار جاودان خويش سرگرم بود.
 چنين است آگاهيهاى مختصرى كه از راه روايتها و اشاره‏هاى پراكنده، از زندگى حماسه‏سراى بزرگ ايران بدست آمده است. اما بى‏گمان، هر كس كه با شاهنامه انس و الفتى داشته باشد و چهره‏هاى جاودانى چون كاوه، فريدون، زال، رستم، سهراب، سياوش، فرى‏گيس، كيخسرو، جريره، فرود، توس، گودرز، گيو، بيژن، پيران، اسفنديار، و مانند آنها را بشناسد، فردوسى را نيز تواند شناخت، چرا كه وى لحظه به لحظه در وجود يكايك اين نامداران زندگى كرده و تا واپسين دم با آنان همگام بوده است.
 شناخت زمان زندگى فردوسى، مى‏تواند تا حدود زيادى پرده ابهام را از برابر چهره حماسه سراى بزرگ ميهن ما كنار بزند و موقع و پايگاه ويژه او را مشخص‏تر سازد.
 مى‏دانيم كه در چند سده نخستين پس از حمله عرب، ايرانيان هم در نواحى مختلف ايران زمين و هم در ميان قبايل و طوايف عرب و در دستگاههاى امارت و خلافت، تلاشهاى گسترده‏اى براى باز پس گرفتن استقلال و حيثيت قومى خود مى‏ورزيدند كه گاه رنگ و روى آرام فكرى و فرهنگى و زمانى چهره خشن درگيرى جنگى داشت.
 در طى اين دوران پرآشوب و گير و دار، سلطه‏جويان بيگانه همواره كوشيدند كه ايرانيان را بكلى سر بكوبند و در زمينه اجتماعى و فرهنگى فرمانبردار خويش سازند. از كشتار« ابو سلمه خلال» و« ابو مسلم خراسانى» و« روزبه پسر دادويه»( ابن مقفع) و بزرگان ديگر گرفته تا به خون كشيدن جنبش بزرگ« بابك خرمدين» و كشتن و حبس و زجر برمكيان و ديگران، همه نشانه‏هاى تضاد و كشمكش عميقى بود كه ميان مردم ايران و فرمانروايان عرب جريان داشت.
 از حدود سده سوم به بعد، بر رغم دستگاه خلافت، به تدريج كوششهايى براى تشكيل اميرنشينها و فرمانرواييهاى محلى در گوشه و كنار ايران بعمل مى‏آمد و در پاره‏اى از موردها، اقدامهاى اجتماعى و فرهنگى اين حكومتها از قبيل برپايى نهضت فارسى‏نويسى در دستگاههاى ديوانى و ترجمه كتابها و رساله‏هاى گوناگون و حتى تفسيرهاى قرآن از عربى به زبان فارسى درى، بشدت مايه نگرانى خلفا شد و با بكارگيرى انواع حيله‏ها و نفوذ عمال خود، سعى كردند كه اين كوششها را بى‏اثر كنند و آب رفته را به جوى بازگردانند و گاه در اين راستها توفيقهايى هم بدست آوردند. اما شرايط زمانه در مجموع به سود آنان نبود و بيدارى و پويايى فزاينده ايرانيان، مى‏رفت تا به سلطه جابرانه سياسى و فرهنگى بيگانگان پايان بخشد و هويت از دست‏رفته را به مردم اين سرزمين بازگرداند.
 در چنين شرايطى بود كه طايفه‏اى از تركان آسياى ميانه به قدرت دست يافتند و حكومت غزنويان با تاييد مستقيم دستگاه خلافت بغداد به دست« سبكتگين» بنياد نهاده شد و او و پسرش« محمود» اميرنشينها و فرمانرواييهاى محلى ايران را كه هر كدام يك حوزه و مركز علمى و فرهنگى بود، يكى پس از ديگرى از ميان برداشتند و محمود كه خود را« سلطان» و« سلطان غازى» مى‏خواند و خليفه عباسى« القادر بالله» لقب« يمين الدوله» بدو داده بود، با چيرگى بر بخشهاى بزرگى از سرزمينهاى و كشورهاى همسايه، حكومتى مقتدر و قاهر و بظاهر مستقل اما همدست خلافت بغداد تشكيل داد و قدرت رو به زوال عباسيان را كه هم از سوى ايرانيان و هم از جانب دستگاه خلافت فاطمى مصر و مردمان و فرمانروايان محلى ديگر سرزمينهاى زير سلطه تهديد مى‏شد، پاسدارى مى‏كرد..
 در هنگامه هجومها و تاخت و تازهاى محمود به گوشه و كنار ايران زمين، بسيارى از بزرگان و انديشه‏وران ايرانى كه در حوزه دستگاههاى فرمانروايى محلى به كارهاى فرهنگى خويش سرگرم بودند، يا مانند« ابو سهل مسيحى» از ميان رفتند يا همچون« ابو على سينا» به بيرون از قلمرو وى پناه بردند و يا مثل« ابو ريحان بيرونى» گرفتار محمود شدند و تا پايان زندگى در دستگاه متظاهر و پر زرق و برق و بى‏ريشه و بنياد فرهنگى او دوام آوردند.
 چيرگى محمود، مبارزه با آزادانديشى و تساهل مذهبى و فلسفى را كه از اواخر دوره سامانى به دست برخى از كارگزاران متعصب دستگاه خلافت آغاز شده بود، ابعاد بسيار گسترده و هول‏انگيزى بخشيد. در اين دوران، دسته دسته مردم انديشه‏ور و دانش‏پژوه و اهل تحقيقات فرهنگى و بحثهاى علمى و فلسفى را به نام« قرمطى» شكنجه مى‏دادند و به فجيع‏ترين وضعى مى‏كشتند، چنان كه در حمله محمود به شهر« رى» دويست تن از اين جماعت را بر دار كشيدند و پيكرهاشان را با آتش زدن كتابهاى آنان در زير دارها سوزاندند.
 سلطان محمود در لشكركشيهاى متعدد خود به هندوستان، به كشتار عظيمى در آن سرزمين دست زد و ثروت افسانگى و هنگفتى از آن ديار به غارت برد و در ايران نيز مى‏رفت تا با كشتار و جنايت و ممنوعيتهاى خفقان‏آور، حاصل همه كوششهاى چهارصد ساله ايرانيان و نتيجه آن همه خون بيگناه بر زمين ريخته شده را بر باد دهد و از ايران، گورستانى آرام با مردگانى بظاهر جنبنده بسازد بى‏هيچ هويتى و تاريخى و زبانى و فرهنگى و اساطيرى و حماسه‏اى كه جز به ميل« اميرالمؤمنين!» بغداد و به فرمان جابرانه خود او رفتار نكنند.
 فردوسى فرزند هوشيار چنين روزگار هراس‏آورى و وجدان بيدار و بيقرار چنين زمانه پرآشوبى بود. او از همان اوان جوانى نگران سرنوشت قوم و فرهنگ خويش و شاهد عينى بسيارى از كشمكشها و تضادها و آشفتگيها بود و با چشمان تيزبين و دورنگر خود، از يك سو گذشته پرفراز و نشيب ميهن و حاصل رنج و خون ايرانيان را در پس پشت مى‏ديد و از سويى ديگر، آينده تاريك ايران و فضاى زهرآگين تعصب و بى‏فرهنگى را در افق روبرو مى‏نگريست و در جست و جوى راهى به بيرون از ديار تاريكى بود.
 دهقان‏زاده فرزانه توس، در اين هنگامه سه راه پيش داشت: يكى آن كه در گوشه روستاى خود به آب و ملك خانوادگى دل خوش كند و اسباب معيشت و خور و خواب و جهل و شهوت را فراهم آورد و با قدرتمندان و باجگيران زمانه هم به گونه‏اى كنار آيد و احيانا گهگاه متذوقانه و براى پر كردن ساعات فراغت، به كتاب و دفترى هم روى بياورد و ورقى چند را سياه كند و نسخه‏هاى پند و اندرز صادر نمايد و در محافل فرومايگان و اديب‏نمايان در صدر نشيند و قدر ببيند و بدين سان عمرى را به بطالت و هيچ و پوچ سپرى كند و كارى به كار گذشته و حال و آينده و تاريخ و زبان و فرهنگ و قوم و ميهن خود نداشته باشد. دو ديگر آن كه« فرخى» وار« از صادر و وارد استخبار كند كه در اطراف و اكناف عالم، نشان ممدوحى شنود تا بدو روى آرد.» و وصف داغگاه امير كند و« كار او بالا گيرد و اسب با ساخت خاصه و دو خيمه و سه استر و پنج سر برده» و چه و چها نصيب او شود و چون آن امير مغلوب گردد، به سادگى و بى‏هيچ دغدغه خاطرى به خدمت امير غالب درآيد و در سفر و حضر با او و خاصگيانش بنشيند و برخيزد و در برابر دارهاى شعله‏ور كه پيكر آزادگان و انديشه‏وران بر سر آنها مى‏سوزد، بايستد و بانگ برآورد كه:
          دار فرو بردى بارى دويست            گفتى كاين درخور خوى شماست‏
            هر كه ازيشان به هوا كار كرد            بر سر چوبى خشك اندر هواست‏

و هنگامى كه ناموس و هستى سرزمينى به تاراج مى‏رود و شهرى آباد و پر از زيبايى در آتش مى‏سوزد، در ستايش امير تاراجگران بگويد:
          ...بخواست آتش و آن شهر پر بدايع را            به آتش و به تبر كرد با زمين هموار
            سرايهاش چو كوزه‏ى شكسته كرد از خاك            بهارهاش چو نار كفيده كرد از نار
            بسوخت شهر و سوى خيمه بازگشت از خشم            چو نره شيرى گم كرده زير پنجه شكار

و يا« عنصرى» وار در وصف موى كوتاه« اياز» غلام خاصه« سلطان غازى!» رباعى بسرايد و به گفته آواره دردمند« يمگان»، كسى را كه« مايه جهل و بدگوهرى» است،« به علم و به گوهر» مدح كند و خاطر مكدر او را شادى بخشدتا خود بتواند« از نقره ديگدان بزند و از زرآلات خوان كند و با سرودن ده بيت فتح‏نامه هندوستان، صد بدره زر و صد برده صله گيرد».
 سديگر آن كه رفاه و آرامش زيست خانوادگى را به تنگ‏مايگان واگذارد و مجالس عيش و نوش و همنشينى با امير محمودها، امير مسعودها و امير يوسف‏ها و داشتن خيمه و خرگاه پر زرق و برق و غلامان زرين كمر و كنيزان غاليه موى را به فرخى‏ها و عنصرى‏ها بسپارد و تنها و دردمند، عقاب‏وار بر بلندترين چكاد انديشه و فرهنگ قوم خود به پرواز درآيد و با چشمان همه دردمندان، گذشته و اكنون و آينده را بنگرد و خروشان از خشم و غرور« حماسه بزرگ ايرانيان» را بسرايد.
« فردوسى» سرشار از شور و آگاهى، اين راه سوم را برگزيد.« فردوسى» چنين عقاب بلندپروازى بود و پژواك سرود شكوهمند او پس از هزار سال، هنوز همچون يك سنفونى عظيم، تار و پود جان آدميان را به لرزه درمى‏آورد.
 آنچه تذكره‏نويسان و وقايع‏نگاران قديم و برخى از معاصران ما، درباره پيوستگى فردوسى با دربار محمود نوشته‏اند، از ديدگاه پژوهش دانشگاهى و در چهارچوب زندگينامه‏نويسى مستند، ارزش انتقادى ندارد و از لحاظ درك فضاى شاهنامه و دريافت گوهر انديشه و هنر فردوسى و پايگاه ويژه تاريخى او نيز ذوق و ظرافتى در آنها به چشم نمى‏خورد.
 خلاصه اين خيال‏بافيها و افسانه‏سراييها چنين است كه فردوسى وقتى در اواخر سده چهارم سرودن شاهنامه را به پايان مى‏رساند، بر اثر فقر و تنگى معيشت و ناتوانى و پيرى، بفكر آن مى‏افتد كه اثر خود را به نام محمود كند و به دربار غزنه برد تا مگر صله و پاداشى از وى بگيرد و از تنگدستى رهايى يابد و براى تنها دخترش نيز جهيزى تدارك بيند! پس بيتهايى در ستايش محمود بر بخشهايى از كتاب مى‏افزايد و به غزنين مى‏رود و به نزد محمود راه مى‏يابد و چند روز شاهنامه را بر او مى‏خواند. اما سلطان روى خوش بدو نشان نمى‏دهد و مى‏گويد:« همه شاهنامه خود هيچ نيست مگر حديث رستم و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست.» و فردوسى به كنايه به محمود مى‏گويد كه او شاهنامه را نفهميده است و با خشم بارگاه او را ترك مى‏كند و بيست هزار درمى را كه سلطان به وى داده بوده است، ناچيز و حقير مى‏شمارد و در گرمابه به گرمابه‏دار و فقاعى مى‏بخشد و از بيم خشم محمود به هرات و از آن‏جا به توس و طبرستان مى‏گريزد و هجونامه‏اى در نكوهش وى مى‏سرايد و سرانجام در توس درمى‏گذرد و هنگامى كه جنازه او را از دروازه رزان طابران بيرون مى‏برند، صله و انعام سلطان را- كه سرانجام بر اثر اهتمام« خواجه احمد حسن ميمندى» از بدرفتارى خود با شاعر پشيمان بوده است- از دروازه رودبار طابران به درون مى‏آورند و ناچار به دخترش عرضه مى‏كنند. اما او از پذيرفتن آن سرباز مى‏زند و به فرمان محمود، براى ساختن رباطى بر سر راه نيشابور به مرو در ناحيه توس خرج مى‏كنند.
 اين افسانه سر تا پا دروغين، پرسشهاى چندى را به پيش مى‏آورد:
 1. اگر فردوسى مى‏خواست شاهنامه را به نام محمود كند و در شمار ستايندگان او درآيد، چرا مانند فرخى و امثال او از همان اوان اقتدار وى( 376 خورشيدى) بدين كار دست نزد و پس از سالها در واپسين روزهاى پيرى به چنين كارى اقدام كرد؟
 2. هر گاه فرض كنيم كه در اواخر سده چهارم، فشار زندگى و شدت تنگدستى، حماسه‏سراى بزرگ را به چنين بيراهه‏اى كشانده باشد، آيا ماهيت واقعى محمود و سياستهاى ضد ايرانى و غير انسانى و فرهنگ‏ستيزانه دستگاه حكومت او براى شاهد و ناظر بيداردلى چون فردوسى روشن نبود و مى‏توانست او را بفريبد و پيرانه سر به اميد سراب رفاه و آسايش بدان سو رهنمون شود؟
 آيا براستى مى‏توان باور كرد كه حكيم فرزانه‏اى كه« جام جهان‏نماى كيخسرو» را بر كف دارد و سرگذشت تبار و قوم و فرهنگ مردم خويش را با آن همه فراز و نشيب عبرت‏آموز در آن مى‏بيند، آن قدر ساده‏دل باشد كه نتواند آنچه را افسانه‏سازان براى پايان سرگذشت و برخورد فرضى‏اش با محمود بهم مى‏پيوندند، پيشاپيش حدس بزند و دريابد؟
 آيا شاعر بزرگى كه چهره« كاوه آهنگر» را در برابر« ضحاك» خودكامه و ستمگر، چنان مردانه خلق مى‏كند، خود مى‏تواند در برابر محمود غزنوى چنان نباشد و تن به خوارى و فرومايگى بدهد؟
 آيا فردوسى ادعايى افسانه‏سازان مى‏تواند همان فردوسى آفريدگار« رستم» باشد كه جهان‏پهلوان حماسه او با آن مايه از غرور و خشم و آزادگى در برابر« كاووس» خودكامه و سبكسار مى‏ايستد؟
 آيا هنگامى كه فردوسى دوران اهريمنى ضحاك را توصيف مى‏كند و با درد و دريغ مى‏گويد:
          نهان گشت كردار فرزانگان            پراگنده شد كام ديوانگان‏
            هنر خوار شد، جادويى ارجمند            نهان راستى، آشكارا گزند
            شده بر بدى دست ديوان دراز            به نيكى نبودى سخن جز به راز

در واقع چهره محمود و برآيند روزگار سياه فرمانروايى او را به بهترين وجه تصور نمى‏كند؟
 آيا هنگامى كه شاعر از زبان« رستم فرخزاد» در نامه‏اش به برادر خود، مى‏گويد« برين ساليان چارصد بگذرد.» و در پى آن در واپسين بخش حماسه خود توصيف دقيق از آنچه در پايان سده چهارم در ايران مى‏گذرد، بدست مى‏دهد، جاى ترديدى وجود تضادى آشتى‏ناپذير ميان خود و دستگاه تباهكار فرمانروايى محمود مى‏گذارد؟:
          ز پيمان بگردند وز راستى            گرامى شود كژى و كاستى‏
            پياده شود مردم جنگجوى            سوار آن كه لاف آرد و گفت و گوى‏
            كشاورز جنگى شود بى‏هنر            نژاد و هنر كمتر آيد به بر
            ربايد همى اين از آن، آن از اين            ز نفرين ندانند باز آفرين‏
            نهان بدتر از آشكارا شود            دل شاهشان سنگ خارا شود
            بدانديش گردد پدر بر پسر            پسر بر پدر همچنين چاره‏گر
            شود بنده بى‏هنر شهريار            نژاد و بزرگى نيايد بكار
            به گيتى كسى را نماند وفا            روان و زبانها شود پر جفا
            از ايران وز ترك وز تازيان            نژادى پديد آيد اندر ميان‏
            نه دهقان، نه ترك و نه تازى بود            سخنها به كردار بازى بود...
            زيان كسان از پى سود خويش            بجويند و دين اندر آرند پيش‏

سرانجام آيا براى خواننده دقيق و دلسوز شاهنامه، اين پرسش پيش نمى‏آيد كه چگونه سراينده اين بيتها مى‏تواند گوينده سخنان مبتذلى از اين دست باشد؟:
          جهاندار محمود با فر وجود            كه او را كند ماه و كيوان سجود
            بيامد نشست از بر تخت داد            جهاندار چون او ندارد به ياد
            سر نامه را نام او تاج گشت            به فرش دل تيره چون عاج گشت‏
          چو كودك لب از شير مادر بشست            ز گهواره محمود گويد نخست‏
            به تن زنده پيل و به جان جبرئيل            به كف ابر بهمن، به دل رود نيل‏
            جهاندار محمود شاه بزرگ            به آبشخور آرد همى ميش و گرگ‏

فردوسى در سرتاسر شاهنامه سراينده نام و آزادگى و زندگى بدور از بندگى و فرومايگى است و گوهرهايى چنين تابناك نثار خواننده حماسه خود مى‏كند:
          اگر جاودانه نمانى به جاى            همان نام به زين سپنجى سراى‏
            ز تو نام بايد كه ماند بلند            مگر دل ندارى ز گيتى نژند
            مرا مرگ نامى‏تر از سرزنش            به هر جاى بيغاره بدكنش‏
            مرا مرگ خوشتر به نام بلند            از اين زيستن با هراس و گزند
            مرا مرگ بهتر از اين زندگى            كه سالار باشم، كنم بندگى‏
            ترا نام بايد كه ماند دراز            نمانى همى كار چندين مساز
            فزون زان ستم نيست بر رادمرد            كه بايدش درد از فرومايه خورد

آيا پذيرفتنى است كه سراينده هوشمند و دريادل چنين سخنانى، پس از عمرى سخت‏كوشى و بردبارى و چشم فرو بستن بر زرق و برق فريفتار جهان، در واپسين سالهاى زندگى، يكباره همه چيز را زير پا بگذارد و كلام شكوهمند خود را از ياد ببرد و به دستگاهى روى آورد كه نهان‏كننده« كردار فرزانگان» و برآورنده« كام ديوانگان» است و« بنده بى‏هنر» ى كه به گفته خود او نام« شهريار» بر خويش گذاشته است،« به تن زنده پيل و به جان جبرئيل» بخواند و از او طلب صله و انعام كند و چون به جاى دينار درم بدو بدهند، همه ستايشها را فراموش كند و بگويد:
          پرستارزاده نيايد به كار            و گر چند باشد پدر شهريار
            به نيكى نبد شاه را دستگاه            و گر نه مرا بر نشاندى به گاه‏
            چو اندر تبارش بزرگى نبود            ندانست نام بزرگان شنود...؟

آيا اين به معنى فرود آوردن فردوسى از پايگاه شامخ حماسه‏سرايى و نشاندن او در كنار مديحه‏سرايان آزمند دربارى نيست؟
 آيا فردوسى فرضى و خيالى كه دهان به ستايش ناستوده‏ترين جبار روزگار مى‏آلايد و دست نياز به سوى او دراز مى‏كند، مى‏تواند همان فردوسى واقعى باشد كه شهريار جاودانه حماسه او« كيخسرو» در پاسخ وعده‏هاى گنج و تخت و كلاه« افراسياب» مردانه مى‏گويد:
          بدان خواسته نيست ما را نياز            كه از جور و بيداد آمد فراز؟

و مگر فردوسى از بيداد محمود و ثروتى كه از راه چپاول فراهم آورده بود، آگاهى نداشت و يا در پرهيز از چنين لقمه شبهه‏اى، از« قاضى بست» كه دست به زر به اصطلاح« حلال» فرستاده« مسعود» پسر محمود نيالود، پايگاهى فروتر داشت؟
 3. افسانه مى‏گويد كه فردوسى صله محمود را براى تدارك جهيز دخترش مى‏خواست. مى‏گوييم بنابر همين روايتهاى ساختگى، فردوسى وقتى به درگاه محمود رفته، بيش از هشتاد سال داشته است و در چنين سنى چگونه مى‏توانسته دخترى جوان و آماده شوى گزينى داشته باشد؟
 هر گاه چنين بينگاريم كه شاعر از سر اتفاق، بسيار دير صاحب دخترى شده بوده است، باز هم آيا براستى مى‏توان قدر همت چون اويى را تا بدين پايه فرود آورد كه اثرى عظيم چون شاهنامه را، اثرى را كه خود او مى‏داند عمرها بر آن خواهد گذشت خردمندان آن را خواهند خواند و هوشياران پس از مرگ سراينده‏اش بر او آفرين خواهند كرد، اثرى را كه ريشه جان و رگهاى زندگى قومى در آن نهفته و سند ضمانت جاودانگى نام آفريدگار آن است، تنها پشتوانه فرستادگان دختر خود به خانه شوهر سازد؟
 4. افسانه مى‏گويد كه فردوسى پس از آن كه محمود را به تعريض نفهم و نادان و دروغزن خواند، از درگاه او رفت و تازه پس از آن بود كه سلطان به مفهوم سخن او پى برد و موضوع را با وزير خود در ميان نهاد و« وزيرش گفت: ببايد كشت.» اما« هر چند طلب كردند، نيافتند.» آنگاه شاعر بيست هزار درمى را كه شاه بدو داده بود، به حمامى و فقاعى بخشيد و پس از شش ماه پنهان ماندن در هرات، به توس بازگشت و از آن‏جا به طبرستان نزد« اسپهبد شهريار» از« آل باوند» كه فرمانرواى آن ناحيه بود، رفت و شهريار هجونامه‏اى را كه فردوسى براى محمود سروده بود، از او گرفت و صد بيت آن را به صد هزار درم خريد و نابود كرد.
 هيچ‏يك از كسانى كه تا روزگار ما اين مجعولات را باور داشته و نقل كرده‏اند، از خود نپرسيده‏اند كه در دوران حكومت محمود در شهرى مانند غزنين و در دربار سلطانى كه دستگاه جاسوسى او حتى پسرش مسعود را شب و روز زير مراقبت دارد، چگونه فردوسى مى‏تواند با خودكامه‏اى چون محمود، بدين‏گونه روبرو شود و بدو دشنام بدهد و به آسانى از دربار او بگريزد و در شهر درمهاى مرحمتى سلطان را با طعنه و تمسخر هر چه تمامتر به حمامى و فقاعى بدهد و هيچ مشرف و گزمه و عسسى از ماجرا آگاهى نيابد و متعرض او نشود و او در سن هشتاد سالگى چابك و سبكبار مانند پريان افسانه‏ها با ايمنى و آسودگى خاطر از آن‏جا به هرات و توس و سپس به طبرستان برود و در طبرستان،« شهريار» فرمانرواى آن‏جا كه از محمود با عنوان« خداوندگار من» ياد مى‏كند و باجگزار محمود است، بدو پناه دهد و از آتش خشم خداوندگارش كه در چشم برهم‏زدنى، شهرى را به كام نيستى مى‏كشاند، در امان بماند؟
 آيا اين مطالب، بيشتر به افسانه‏هاى جن و پرى نمى‏ماند تا به سرگذشت و زندگينامه شاعر و حماسه‏سراى بزرگ يك قوم؟
 پژوهش دقيق در شاهنامه و كتابها و رساله‏هاى تاريخى- ادبى كه مى‏تواند در شناخت حماسه ايران و آفريدگار آن سودمند باشد و سنجش همه روايتها و گفتارها و افسانه‏هايى كه در اين زمينه در دست است، ما را مطمئن مى‏سازد كه فردوسى نه هرگز به درگاه محمود رفته و او را ستوده و طلب صله و انعام كرده و نه او را هجو گفته و نكوهيده است.
 آوازه بلند شاهنامه كه از حدود سال 369 خورشيدى به بعد، دست‏نويسى از تمام يا بخشهايى از آن آغاز شده بوده، بى‏گمان به دربار محمود نيز رسيده بوده است.
 چنين كتابى، هم از ديدگاه سياست حكومتى كه برنامه اساسى آن محو هر گونه آثار هويت قومى ايرانيان بوده و همه چيز و همه كس را در خدمت خواستهاى خود و ستايش كاركردهاى خويش مى‏خواسته، مورد بغض و نفرت بوده است و هم از لحاظ مداحان درگاه سلطان كه به طبع تاب تحمل شهرت عظيم فردوسى را نداشته‏اند.
 بسيار طبيعى بود كه حكومت محمود، يعنى دستگاهى كه بناى آن بر نابود كردن آزادگان و انديشه‏وران( به نام قرمطى‏كشى) و از ميان بردن همه نشانه‏ها و دستاوردهاى فرهنگ ايرانى بود، چنين سند عظيمى را به خوارى بنگرد و بر گوينده پاك‏دل و آزاده آن خشم گيرد و البته كم نبودند كسانى كه مفهوم و معناى اصلى شاهنامه و خطرى را كه از نفوذ