دوره كيكاوس‏
حسين شهيدى مازندرانى‏
دوره كيكاووس را مى توان يكى از دوره هاى آشفته در ميان مردمان سرزمين ها ايرانى به شمار آورد. صفات ناخوشايندى كه در شاهنامه درباره ى كيكاووس آمده، مانند: تند خويى، بلهوسى، ناهشيارى، كينه توزى، زن بارگى، پند ناپذيرى، در واقع همه نشانه اى از ناهماهنگى ها و خودسرى ها و خودكامگى ها و كشمكش ها و... ميان تيره هاى گوناگون ايرانى و نيز نبود يگانگى و يكپارچگى آنان مى باشد. از اين رو تيره هاى گوناگون تورانى هم از اين آشتفتگى ها بهره برده وتا جايى كه مى توانستندو در توان داشتند، به سرزمين هاى ايرانى دست درازى كرده و مى تاختند. حتى كار به جايى رسيده بود كه افراسياب كه در واقع نماد تيره هاى گوناگون تورانى مى باشد تا خوزستان پيش آمده بود و به بهانه اينكه نياى او فريدون است، همه شهر ايران را سراى خود مى دانست.
 همچنين گهگاه پس از پيروزى ايرانيان در اين دوره تورانيان را پس مى راندند، اما پس از چندى باز مى بينيم كه تورانيان دربرخى ازسرزمين هاى ايرانى مى باشند، از اين رو نبايد شگفت زده شد و پرسيد كه چگونه آنها مثلادر نزديكى توس و نيشابور و سرخس جاى دارند.
 بر پايه شاهنامه فردوسى، دوره كيكاووس را مى توان به چند بخش، بهر كرد:
 1- جنگ مازندران. 2- جنگ هاماوران. 3- داستان رستم و هفت گردان. 4- رستم و سهراب. 5- داستان سياوش. 6- داستان كين سياووش. 7- رفتن گيو به توران زمين و آوردن كيخسرو به ايران.
 1- در داستان مازندران هيچگونه سخنى از توران زمين به ميان نيامده است.
 2- در داستان هاماوران چون كيكاووس در هاماوران كه به نوشته ثعالبى همان حمير( يمن) است، گرفتار شد، يكى از دوره هاى شوربختى ايرانيان آغاز گشت، زيراآگهى‏در بند شدن كيكاووس در جهان پراكنده شد و از يك سو تورانيان به ايران تاختند و از سوى ديگر مردمانى از دشت نيزه وران.
 پس از رهايى كيكاووس بدست رستم، ايرانيان با توران به نبرد برخاسته و افراسياب نيز چون بخت خودرا واژگون مى بيند، از خوزستان كه در شاهنامه از آن با نام خوزيان ياد شده به توران باز مى گردد.
 3- داستان رستم و هفت گردان:
 دراين داستان سخن از دشت توران به ميان مى آيد. آنجا كه رستم و چند دلاورديگر براى نخچير مى روند.
          بر آن دشت توران شكارى كنيم            كه اندر جهان يادگارى كنيم‏

آنها از ريوندنيشابور به سوى دشت توران مى روند.
          به جايى كجا نام او بد نوند            بدوى اندرون كاخهاى بلند
            كجا آذربرز بر زين كنون            بدانجا فروزد همى رهنمون‏

نام« نوند» در شاهنامه تصحيف شده« ريوند» است. ريوند يكى از شهرهاى پرآوازه نيشابور يا ابر شهر بود و گونه ديگر اين نام« ريبد» مى‏باشد. رستم و همراهانش:
          برفتند با يوز و بازان و مهد            گرازنده و شاد تا رود شهد
            به نخچير گاه رد افراسياب            به يك دست رودابد و رود آب‏
            دگر سو سخرس و بيابانش پيش            گله گشته بردشت آهو و ميش‏

هنگامى كه رستم و ديگر يلان، در آنجا به شكار و شاد خوارى سرگرم بودند، افراسياب از آمدن آنان به آن سرزمين آگهى يافته‏و به اميد آنكه آن هفت يل را به چنگ آورد، با سى هزار شمشير زن جنگجو ازراه بيابان به سوى آنان مى تازد. در نبردى كه ميان رستم و همراهانش با تورانيان در مى گيرد، افراسياب و سپاهيانش شكست خورده و گريزان مى شوند. هفت يل نيز در آن دشت، دو هفته مانده و سپس به درگاه كيكاووس مى روند.
 درسه بيت ياد شده، نام سه جايگه جغرافيايى آمده است: رودشهد، رودابد و سرخس كه در اينجا به رود شهد و سرخس مى پردازيم.
 رودشهد:
 جزبيت ياد شده از ورد شهد، در بخشهاى ديگر شاهنامه چون: هاماوران، كاموس كشانى و يزدگرد يكم از شهد نام برده شده است.
 همچنانكه از فرموده فردوسى توسى بزرگ برمى آيد، اين رود در نزديكى سرخس قرار داشت. ازسوى ديگر مى دانيم تنها رودى كه از ميان سخرس و ابيورد مى گذرد، به گفته ابن رسته هريرود مى باشد. وى در اين باره گويد:« رودى كه هرات راسيراب مى كند، پس از خارج شدن از شهر هرات به فوشنج مى رسد. سپس از آنجا به سوى روستاهاى آن مى رود و در آنجا همين بخش از رود به نهرهايى تقسيم گرديده كه« خشك رود» ناميده مى شود. بر خشك رود پلى بزرگ بسته اند و اين نهر مسيرخود را طى مى كند تا به موضعى كه به آن الاجمه( بيشه. سرزمين پر درخت) گفته مى شود كه ميان سرخس و ابيورد واقع‏شده، مى رسد و در آن چراگاه و مزارع فراوانيست كه سلطان از آنها ده يك مى گيرد.» ماركوارت رود تجن يا هريرود را بارود شهد شاهنامه يكى دانسته كه همان« سند» ياد شده در بندهش است.
 ياقوت نيز از« سند» درنزديك شهر ابيورد و كى از قراى شهر نسا ازشهرهاى خراسان نام برده است. بنابراين سند همان شهد شاهنامه كه بخش پايين هريرود ازجايگاه بر خورد با كاسك رود( كشف رود) كه به آن رود سرخس نيز گويند، مى باشد.
 سرخس:
 سرخس در سوى راست هريرود و در ميان بيابان قرار دارد. شهر سرخس در زمان حافظ ابرو( سده‏نهم هجرى) داراى ديوار محكم و قديمى بوده است. آب اين شهر به وسيله« خشك رود» تأمين مى شده كه از ميان باز مى گذشته و يكى از شاخه هاى هريرود مى باشد كه به هنگام آب خيز، درآن رود آب رود و جايى با كشت و برز بوده است.
 سرخس ميان مرو و نيشابور قرار دارد و ازنيشابور تا سرخس شش منزل و ازسرخس تا مرو پنج منزل راه بوده است.
 ايز دور خاراكسى از سرخس به گونه« سيروك  coriS»نام برده و اعتمادالسلطنه نيز نام كهن سرخس را« ساريگا» نوشته است.
 بطور كلى درشاهنامه فردوسى، همه ى مردمان بيابانگرد كوچنده و تاراجگر شمال رود گلزريون و شرق آن، همچنين مردمان سرزمين ميان درياچه خوارزم( وخش) و درياى مازندران، تورانى خوانده شده اند و همانگونه كه گفتيم نماد همه آنها با نام افراسياب شناخته مى شود. ازسوى ديگر سرزمين هاى ميان درياچه خوارزم و درياى مازندران، تقريبادرميان مدار 50 درجه و 60 درجه طول شرقى ازمبدأگرينويچ قرار دارد و جنوب آن تا« دهستان» و پايين تر از آن كشيده شده است، از روزگاران بسيار دور جايگاه تيره هاى گوناگون ايرانى بود. يكى از اين تيره هاى ايرانى« ماساگت» يا« ماساژت» نام داشت كه دركرانه درياى خوارزم و آن سوى گلزريون مى زيستند يعنى آن سوى سغد( سغديانه) و خوارزم، ولى پيداست، سرزمينى كه سپس تر به آن كوچيده و در آن ماندگار شدند، در روزگار هرودوت بخش شمالى درياچه خوارزم تا درياى مازندران و بخش بيابانى ميان درياچه خوارزم و رود آموى و درياى مازندران بود.
 به گفته هرودوت اين مردمان، جامه وشيوه زندگيشان همانند سكاييان بود. سواره وپياده مى جنگيدند و ابزار جنگى آنان تيروكمان ونيزه و تبر مى بود. استرابون و پلينيوس بزرگ و گزنفون نيز از سرزمين ماساگت يان در همين منطقه ياد كرده اند، يعنى در بيابان خوارزم.
 نيبرگ از قول ماركوارت گويد كه تورانيان نيز در همان سرزمينى جاى داشتند كه ماساگت يان، بومى آنجا شناخته مى شد( شمال گلزريون و درياچه خوارزم) و همه ى نشانى ها ما را متوجه اين جهت مى كند كه تيره آرياييان( ايرانيان)، تورانيان و سئيريمات( سارومات سلميان، سرميان) را چنين بايداندر يافت كه تورانيان و سلميان هر دو نماينده سكاييان مى باشند به گونه اى كه تورانيان نماينده سكاييان شرقى وسئيريم( سليمان) نماينده سكاييان غربى مى باشند. چنانكه استاد روانشاد پور داود نيز نوشته اند كه اگر سكاييان و يا اسكيت را نام ديگرى از براى قوم توران بدانيم، به خطار نرفته ايم. با اين همه بايد يادآور شد كه همه تيره ها و قبيله هاى سكايى خودرا« آريا  ayrA»مى خواندند.
 4- رستم و سهراب:
 همه آشنايان با شاهنامه فردوسى با داستان رستم و سهراب و رويدادهاى آن آشنايى دارند. درا ين داستان روشن نيست كه رستم از كجا حركت و ساز نخچير مى كند، تا به نزديك توران مى رسد.
          چو نزديكى مرز توران رسيد            بيابان سراسر پر از گور ديد

دراين بيابان است كه رخش، اسب رستم ربوده مى شود. رستم نيز درپى اسپ خو د به سمنگان مى رود.
          غمى گشت چون بارگى را نيافت            سراسيمه سوى سمنگان شتافت‏

ددنباله داستان آمده است: پس از چندى سهراب در بيرون دژسپيديا سپيددژ كه همان دژ كلات است با هجير و گرد آفريد مى جنگد.
          دزى بود كه ش خواندندى سپيد            بدان دز بد ايرانيان را اميد

سمنگان شهرى ميان كوه و در جنوب شرقى بلخ قرار دارد. اين شهر يكى از ناحيه هاى تخارستا ن بود. بگفته ابوريحان دانشمند بزرگ ايرانى در طول شرقى 92 درجه و 10 دقيقه و عرض 36 درجه شمالى قرار دارد. بر پايه آنچه در شاهنامه آمده است: سمنگان در ميان ايران و توران بوده است. برخى از پژوهندگان خيبك يا هيبك كنونى در جنوب شهر خلم را همان سمنگان دانسته اند.
 5- داستان سياوش:
 در آغاز داستان سياووش، از دشتى به نام« دشت دغو» ياد شده كه در نزديك مرز توران بود.
          به نخچير گوران به دشت دغوى            همان باز و يوزان نخچير جوى‏

در اين دشت بودكه توس و گودرز و گيو، مادرسياووش را- نامش را نمى دانيم- كه از خويشان گرسيوز و پروزش به فريدون مى كشيد، پيدا مى كنند. از اين دشت در پايان داستان يازده رخ نيز دوبار نام برده شده است. بدينگونه كه پس از كشته شدن پيران، لهاك و فرشيد ورد، دو تن از برادران پيران، براى آنكه جان بدر برند، به سوى بيابان مى روند و در راه تنى چند از ايرانيان مى كشند.
 ايرانيان آگاه شده و گستهم در پى آنان روانه مى شود. از سوى ديگر لشكرى كه افراسياب براى يارى رسانيدن به پيران فرستاد ه بود، سر مى رسد.
          به يارى همه جنگجو آمدند            چو نزديك دشت دغو آمدند

لشكر افراسياب در آنجا مى شوند كه پيران كشته شده است، بنابراين همگى باز مى گردند تا افراسياب را از كشته شدن پيران آگاه كنند. هميدون بيژن نيز مى شنود كه گستهم به آورد فرشيدورد و لهاك رفته است. پس:
          گمانى چنان برد بيژن كه او            چو تنگ اندر آيد بدشت دغو
            نبايد كه لهاك و فرشيد ورد            بر آرند ازو خاك روز نبرد

از اين رو بيژن براى‏يارى به گستهم مى شتابد.
 اين نام در دستنويس هاى گوناگون شاهنامه، دغو، رعوى، دعوى و رغوى آمده است. همچنين در نوشته هاى ديگر تا جايى كه نگارنده مى داند، از اين جايگاه نامى برده نشده و نمى دانيم در كجا بوده است. تنها مى توان گمان برد كه در دشت هاى ميان سرخس و باورد و دهستان، قرار داشته است در دنباله داستان سياووش مى خوانيم: افراسياب به ايران زمين لشكر كشى مى كند و سياووش به همراه رستم براى پيكار با افراسياب از« هرى»( هرات) به راه مى افتد.
          زهر سو كه بد نامور لشكرى            بخواند و بيامد به شهر هرى‏

آنگاه از« هرى» به سوى تالقان و مرو رود و سپس تا نزديك بلخ مى روند.
          سوى طالقان آمد و مرو رود            سپهرش همى داد گفتى درود
            وزان پس بيامد به نزديك بلخ            نيازرد كس را به گفتار تلخ‏

در دو جنگ گران كه دركنار دروازه هاى بلخ ميان دو سپاه روى مى دهد، تورانيان شكست خورده و گريزان ازرود آموى گذشته و به سغد نزد افراسياب مى روند. سياووش نيز وارد شهر بلخ مى شود و تا رود آموى به دست ايرانيان مى افتد. چنانكه در نامه اى سياووش براى كيكاووس مى نويسد:
          كنون تا به جيحون سپاه منست            جهان زير فر كلاه منست‏

ازسوى ديگر افراسياب خوابى مى بيند و از آن خواب سخت به هراس ميفتد. افراسياب پس از شنيدن سخن خوابگزاران بر آن مى شود كه با ايرانيان آشتى كند. پس گرسيوز را براى آشتى به نزد سياووش و رستم مى فرستد. يكى از پيشنهادهاى اين پيمان كه افراسياب كرد، چنين بود:
          زمين تا لب رود جيحون مراست            به سغديم و اين پادشاهى جداست‏
            همانست كز تورو سلم دلير زبر            شد جهان، آن كجا بود زير
            از ايرج كه بر بى گنه كشته شد            زمغز بزرگان خرد گشته شد
            زتوران به ايران جدايى نبود            كه با جنگ و كين آشنايى نبود

دو نكته در اينجا بايسته‏نگرش است:
 1- اينكه ميان ايران و توران جدايى نبود، اشاره به يكى بودن نژاد و تخمه ايرانيان و تورانيان پيش از سه بهر شدن آرياييان( ايرانيان) دردوره ى فريدون مى‏باشد. كه مى توان بر اين گمان بود كه اين پيوند چندان نيز دچار گسستگى نشده بود. چنانكه در اوستا مى بينيم كه به فروهر مردان و زنان نيك تورانى نيز درود فرستاده شده است. و با نگرش به نام هاى تورانيان در اوستا، ايرانى بودن آنان به نيكى روشن شده است. و همانگونه كه در پيش گفته‏شد، سكاييان خودرا آريايى و به سخن ديگر ايرانى مى دانستند. و ميدانيم كه تورانيان همان سكاييان شرقى بودند.
 2- سخن افراسياب در اين نامه، مارا به ياد همان خواسته هاى پشنگ به هنگام شكست از ايرانيان و فرار افراسياب به توران در دوره كيقباد مى اندازد. افزون بر اين آگاهيم كه از زمان كشته شدن ايرج جنگ و كين ميان ايران و توران آغاز شد، ازاين رو آنچه كه افراسياب در اينجا گفته، وارون آن چيزيست كه رخ داده بوده است. شادى بتوان گمان برد كه افراسياب با وارونه نشان دادن رويدادها دردرازناى زمان خواسته تا خودر اآشتى جو و مهربان بنمايد، در حاليكه اين آشتى جويى او از ترس و بيم بود و بيشتر جنبه سياسى داشت نه جنبه اخلاقى.
 همچنين افراسياب مى خواست بدينگونه سرزمين هايى را كه دردوران آشفتگى كيكاووس بدست آورده بود، همچنان دردست داشته باشد.
 ازسوى ديگر مى توان بر اين گمان بود كه گروهى از كوچندگان تورانى به كشاورزى روى آورده و دست از بيابانگردى برداشته بودند و مى خواستند در آن سرزمين بر جاى بمانند و گروهى نيز همچنان در پى بيابانگردى و كوچندگى خود بودند و مى خواستند در آن منطقه، نفوذ داشته باشند تا از دسترنج كشاورزان بهره برند ولى اين پيشنهاد پذيرفته نمى شود، زيرا خواهيم ديد، هنگامى كه پيمان آشتى بسته مى شود، تورانيان تا آن سوى رود گلزريون را به ايرانيان وامى گذارند. حتى از ماوراءالنهر ادعايى پشنگ در دوره ى كيقباد- اگر ماوراءالنهر را تنها سرزمين هاى ميان دو رود گلزريون و آموى بدانيم- نيز به ايرانيان مى دهند و خود از آن سرزمين ها بيرون مى روند.
 گرسيوز به نمايندگى از سوى افراسياب به نزد سياووش و رستم مى آيد. رستم چون به تورانيان بد گمان بود، از تورانيان مى خواهد كه سد جنگجو را كه به نام مى شناخت و پيون خونى با افراسياب داشتند، به گروگان نزد ايرانيان فرستد. تورانيان خواسته رستم را مى پذيريند و سرانجام پيمان آشتى ميان ايران و توران بسته مى شود. گرسيوز نيز:
          بخارا و سغد و سمر قند و چاچ            سپنجاب و آن كشور و تخت عاج‏
            تهى كرد و شد با سپه سوى كنگ            بهانه نخست و فريب و درنگ‏

اين گفتار نشان مى دهد كه تا شهر چاچ و سپيجاب از سر زمين هاى ايرانى بشمار مى رفته است.
 پس از اين آشتى، كينه جويى و بد انديشى و بى خردى كيكاووس، سبب مى شود تا سياووش از ايران به توران زمين و نزد افراسياب رود. سرانجام نيز در آنجا بى گناه كشته وخون پاكش بر زمين مى ريزد.
 راهى كه سياووش براى رفتن به توران زمين پيمود:
 سياووش ناچار مى شود به توران زمين رود. به فرموده فردوسى در شاهنامه، وى پس از گذشتن از درياى آموى به« ترمذ» و آنگاه به« چاچ» و سرانجام به« قجقار باشى» مى رود.
          سياوخش لشكر به جيحون كشيد            از آب دو ديده رخش ناپديد
            چو آمد به ترمذ درون، بام و كوى            بسان بهاران بد از رنگ و بوى‏
            چنين هم همه شهرها تا با چاج            تو گفتى عروسى ست با طوق و تاج‏
            به هر منزلى ساخته خوردنى            خورش ها وگسترده گستردنى‏
            چنين تا به قجغار باشى براند            فرود آمد آنجا و چندى بماند

سياووش در نزديكى قجقار باشى درنگ مى كند تا پيران ويسه، سپهدار توران به پذيره او آيد.
 پس از آمدن پيران، آن دو با همراهانش به درون شهر قجقار باشى مى روند.
          به قجقار باشى فرود آمدند            نشستند و يك باره دم برزدند

آنها در آنجا چندى مى مانند و سپس به بهشت كنگ، جايگاه افراسياب، مى روند.
          چنين تا رسيدند ببهشت كنگ            كه آن بود خرم سراى درنگ‏
            پياده به كوى آمد افراسياب            ازايوان ميان بسته و پرشتاب‏

بايسته است در اينجا به گزارش چند نام جغرافيايى پردازيم.
 ترمذ:
 ابوريحان بيرونى دانشمند بزرگ ايرانى ترمذ را در اقليم چهارم و از نواحى« شط جيحون» آورده و طول جغرافيايى آن را 91 درجه و 15 دقيقه و عرض آن را 36 درجه و 35 دقيقه نوشته است. به گفته نويسنده ناشناس حدودالعالم، ترمذ بر لب رودآموى و بارگه ختلان و جغانيان بوده است. ترمذ نخستين شهر بالاى رودخانه بود. ترمذ در دوره مغولان، بدست چنگيز خونخوار ويران شد و پس از آن شهر جديد در دو ميلى رود آموى ساخته شد. امروز اين شهر يكى از شهرهاى جمهورى ازبكستان امروزى مى باشد.
 چاچ:
 ابوريحان در القانون المسعودى از وادى چاچ نام برده كه در بالاى رود« خشرت»( در متن چاپى حسرت) قرار داشته و هميدون گويد كه بنكث قصبه چاچ است كه به تركى« تاش كند»( در متن چاپى تاس كند) و به يونانى« برج سنگى»( برج الحجاره) گويند. طول جغرافيايى بنكث 89 درجه و 10 دقيقه و عرض آن 42 درجه و 30 دقيقه مى باشد.
 چاچ يكى از بزرگترين شهرهاى آنسوى رود گلزريون بوده و امروزبه ويرانه هاى آن كه بر سر تپه اى قرار دارد« تاشكند كهنه» يا« اسكى تاشكند» يعنى تاشكند قديم گويند. ناحيه هاى ايلاق وچاچ در شمال شرقى ايروشنه قرار داشته و منظور از ايلاق همان دره رود آنگر( آهنگران) است و چاچ به دره رود پرك( در شاهنامه فردوسى برك) يا چرچيك كه دو سر چشمه داشته، گفته مى شده است. از چاچ در نوشته هاى چينى به گونه« چژشى» ياد شده است.
 قجقار باشى:
 اين نام در دستنويس هاى گوناگون شاهنامه و شاهنامه هاى چاپى به گونه هاى ديگر نيز آمده است. مانند: قفچاق تاشى، قجغار باشى، قبچاق، قچغار، فخفار، قفجار، فغفور، قهقار جاحى و قحقار.
 ازاين نام در بخشهاى ديگر شاهنامه نيز ياد شده است.
          سوى مرز قجقار باشى براند            سران را زلشكر سراسر بخواند
            بگستهم نوذر سپرد آن زمين            زقجغار تا پيش درياى چين‏
            سپه را ز قجغار باشى براند            به چين و ختن نامدارى نماند
            بپرداخت سغدو سمر قند و چاچ            به قجقار باشى فرستاد تاج‏
            زقجقار باشى بيامد دمان            نجست ايچ گونه بره بر زمان‏

اين نام در شاهنامه چاپ بروخيم بگونه قاچار باشى آمده است.
          چنين تا به قاچار باشى براند            فرود آمد آنجا و چندى براند

در لغت نامه دهخدا، قاچار باشى را محلى دركنار رود آموى نوشته اند، كه درست نمى نمايد. همچنين يكى از پژوهندگان بر اين گمان است كه قجقار باشى، شايد قاچار باشى باشد كه اين نيز شايد نام اصلى« كاشغر باشى» بوده است. يكى ديگر از پژوهندگان نيز بر اين انديشه‏است كه قاجار باشى شايد همان« قصر باس» بوده كه در محل« آئوليه آتا» ى امروزى قرار داشته است.
 روانشاد على مظاهرى با تطبيق سفرنامه خواجه غياث الدين نقاش و القانون المسعودى ابوريحان بيرونى احتمال داده است كه« آت باشى» و« قجغار باشى» شايد برابر نام« قانچيغ ليق» و« ايكى زليك» ياد شده در سفرنامه سيد عزت الله در آسياى مركزى مى باشد.( اين سفرنامه مربوط به سالهاى 1227- 1228 هجرى قمرى( 1812- 1813 م) است، و در كتابخانه ملى پاريس نگهدارى مى شود.) قجغار باشى بر پايه نوشته ابوريحان بيرونى دانشمند ايرانى از نواحى ترك و با طول جغرافيايى 92 درجه و عرض جغرافيايى 46 درجه و 30 دقيقه بوده است.
 با نگرش به نقشه هاى جغرافيايى موجود، درياچه« ايسى كول» تقريبادر ميان دو مدار شرقى 76 درجه و 78 درجه طول شرقى از مبدأگرينويچ قرار گرفته است. با توجه به مبدأطول جغرافيايى درياى محيط غربى، ايسى كول در ميان طول شرقى 96 درجه و 98 درجه مى باشد. اين درياچه امروزه در كشور قرقيزستان و در جنوب« آلماآتا» قرار دارد.
 ازسوى ديگر با نگاه به طول و عرض جغرافيايى كه ابوريحان بيرونى در القانون المسعودى از قجغار باشى و شهرهاى نزديك به آن داده است، در ميابيم كه قجغار باشى در سوى جنوب غربى ايسى كول و« پرسخان» قرار داشته است. زير اپرسخان به گفته ابوريحان نزديك به ايسى كول و در طول 93 درجه و عرض 46 درجه و 30 دقيقه مى‏باشد. از اين رو قجغار باشى به فاصله 10 دقيقه عرض جغرافيايى، در جنوب غربى پرسخان است و هميدون با فاصله يك درجه و 30 دقيقه طول درمشرق« بلاساغون» و در شمال شرقى آن مى باشد. و باز افزون بر اين، قجغار باشى با 20 دقيقه طول جغرافيايى در غرب و 2 درجه و 40 دقيقه عرض در شمال« اوزگند» جاى دارد.
 بايسته يادآوريست كه در يك نگاره ى جغرافيايى تاجيكستان و قرقيزستان( خرخيزستان) از جايگاهى بنام كچكارك  akrokcoKياد شده كه در مغرب ايسى كول و در طول جغرافيايى 75 درجه و 50 دقيقه غربى مى باشد.
 همانگونه كه پيش از اين آمد، سياووش با پيران در قجغار باشى فرود آمدند و پس از چندى به نزد افراسياب كه جايگاهش در« بهشت كنگ» بود مى روند. نام ديگر بهشت كنگ،« كنگذر افراسياب» مى باشد. در اينجاست كه افراسياب به سياووش مى گويد:
          كنون شهر توران تورا بنده اند            همه دل به مهر تو آگنده اند

به نيك روشن است كه سياووش بيرون از گسترده ايران زمين و آن سوى رود گلزريون و ورز رود( ماوراءالنهر) بوده است. و نيز روشنگر اين سخن است كه تورانيان در آنسوى ورزرود قرار داشتند. زيرا ازبيت هايى كه نام قجغار باشى در نزديكى كنگ افراسياب بوده و به سخن ديگر كنگ افراسياب پايتخت افراسياب و قجغار باشى پس از كنگ افراسياب، مهمترين پايگاه وى به شمار مى رفته است.
 تا پايان كشته شدن سياووش و زاده شدن كيخسرو، جز نام كنگ دز و سياوخش كرد نام ديگرى كه در پيوند با جستار ما باشد، درشاهنامه نيامده است.
 در اينجا بايد اشاره كرد، بر پايه شاهنامه برخلاف آنچه تا كنون، ديگران گفته و نوشته اند،« سياوخش كرد» و« كنگ دژ» سياووش و بهشت كنگ درورز رود قرار نداشته، بلكه بيرون از مرزهاى ايران بوده است. گفتنى است كه بهشت كنگ و كنگ دژسياووش دو جايگاه دور از يكديگر بودند، اما از آن جا كه در دستنويس هاى شاهنامه و بدنبال آن در برخى از شاهنامه هاى چاپى، پاره اى از عنوان ها، بدون توجه به زمينه ى داستان و مفهوم آن، نادرست نوشته شده است، از اين رو براى برخى اين گمان پديد آمده كه كنگ دژ سياووش و بهشت كنگ كه همان كنگذز افراسياب باشد، يكى بوده است. حتى درپاره اى ازنوشته ها نيز ديده شده كه سياووش گرد را هم با كنگ دژيكى دانسته اند.
 6- داستان كين سياووش:
 ايرانيان از كشته شدن سياووش آگاه مى شوند، مويه و فغان سراسر ايران زمين را فرا مى گيرد. رستم با يلان‏و سپاهيان خود، به خونخواهى سياووش برمى خيزد و به سوى توران مى رود.
 فرامرز پسر رستم پيشرو سپاه بود. آنان از رود گلزريون گذشته و به مرز توران مى رسند.
          ورازاد شاه سپيجاب بود            ميان گوان درخوشاب بود

پيش از اين ديديم كه سپيجاب در آن سوى گلزريون و در بالاى چاچ قرار داشت. در اين نبرد ورازاد شاه سپيجاب، بدست فرامرز كشته مى شود. ازسوى ديگر افراسياب كه در كنگ بود، ازآمدن رستم و كشته شدن ورازاد آگاه مى شود.
 او نيز با دلاوران تورانى، نبرد با ايرانيان راكمر مى بندند، اما در همه ى پيكارها از ايرانيان شكست خورده و سرانجام پنهان مى شود. بدين گونه سراسر توران زمين و سرزمين هاى ديگر، بدست رستم مى افتد، رستم نيز:
          يكى طوس راداد ازآن تخت عاج            همان ياره و طوق و منشور و چاج‏
            سپيجاب و فغدز به گودرز داد            بسى پند و منشور آن مرز داد

همچنين رستم به گودرز مى گويد:
          سپيجاب تا آب گلزريون            زفرمان توكس نيايد برون‏

پس از چند سال، ايرانيان از توران زمين به ايران باز مى گردند.